eitaa logo
🦋♡"عشق‌نامه"♡🦋
6هزار دنبال‌کننده
128 عکس
75 ویدیو
0 فایل
' ﷽ ' کانال "عشق‌نامه" رمانهایی‌جذاب‌وعاشقانه🦋📚 (( #کپی‌رمان‌هاوگزارش‌کانال‌حرام‌!مشکلی‌بود‌،پیوی‌"نویسنده‌"بگو تا اصلاح شه🌷)) ارتباط‌بانویسنده: @Meridaa_83 #کپی‌حرام‌‌است‌_پیگردقانونی‌دارد!
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 ^.^.^.^.^.^ عصر بود و آوینا جلوی تلویزیون نشسته بود و برای آبتین میوه پوست میگرفت! موبایلش زنگ خورد...ظرف میوه را جلوی آبتین گذاشت و از جایش بلند شد! موبایلش را برداشت و با دیدن اسم الناز، لبخند روی لبانش نشست! _ الو... سلام الناز خوبی؟! دختر اصلا معلومه تو کجایی؟! _ سلام آوینا... با شنیدن صدای گرفته الناز، جا خورد: _ خوبی الناز؟! چرا صدات گرفته؟! _ چیزی نیست...سرماخوردم! _ چرا چند روزه پیدات نیست الناز...کلی بهت زنگ زدم...چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ _ ببخشید...حالم خوب نبود...تو خوبی..آبتین خوبه...حالتون خوبه؟! آوینا با تعجب و تردید جواب داد: _ ما خوبیم...اما تو مطمئنی خوبی؟! _ من؟...آ...آره...منم خوبم...اونجا همه چی اوکیه؟ خبری نشده؟ تو حالت خوبه؟! _ الناز معلوم هست چی میگی؟! چه خبری؟! _ هی..هیچی...همینطوری پرسیدم... آوینا مواظب خودت باش...کاری نداری؟! آوینا مشکوک شده بود و گفت: _ صبر کن ببینم...تو چته؟! بعد از چند روز پیدات شده حالا میگی مواظب خودت باش و خبری نشده؟! منظورت چیه؟! صدای گریه الناز، چشمان آوینا را گرد کرد... _ آوینا...منو ببخش ! _ چی میگی الناز...مگه چیشده...حرف بزن نصفه عمرم کردی... _ آیهان...!
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 آوینا با ترس گفت: _ آیهان چی... اتفاقی افتاده؟ ... حرف بزن! الناز با گریه گفت: _ اون...برگشته! زمان ایستاد...چشمانش گشاد و دست هایش لرزیدند...با ترس و ناباوری گفت: _ چی؟! _ اون فهمیده تو زنده ای و داره دنبالت میگرده...! لرزش هیستریک بدنش و تنگی نفسش نمیگذاشت حرف بزند! _ شوخی قشنگی نیست الناز... _ شوخی نیست... _ تو...تو از کجا میدونی؟! _ چون خودم دیدمش... _ آخه چطوری... _ منو دزدید...خیلی هم عصبی بود! سراغ تورو گرفت...گفتم تو مردی...اما باور نکرد...میدونست زنده ای! الناز با گریه ادامه داد: _ ن...نخواستم بگم...اما گفت سامان رو میکشم...منم مجبور شدم بهش بگم تو کجایی...خیلی ترسیده بودم! منو ببخش آوینا...به خدا مجبور شدم! صدای گریه الناز خط روی اعصابش میکشید! روی سرامیک های کف خانه نشست... نفس نفس میزد و دستانش میلرزیدند! پیدایش کرد...بالاخره همه چیز را فهمید... حالا چه میشود؟! حتما او را بخاطر این پنهان کاری عذاب خواهد داد و آبتین را از او میگیرد! با فکر آبتین با نفس نفس گفت: _ د..درست...بگو....چی..چیشد! _ شب از خونه مادرت اینا برمیگشتم که یه خانومه جلوم یه آدرس گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم! وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق تاریک بودم و دست و پام بسته شده بود! وقتی آیهان رو دیدم نزدیک بود از ترس سکته کنم!
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 ازم سراغ تو رو گرفت... الناز با هق هق ادامه داد: _ بهش گفتم تو مردی! اما اون همه چیو میدونست... گفت اوینا کجاست...گفتم نمیدونم! به جون سامان تهدیدم کرد و گفت اگه جاتو نگم سامان رو میکشه! منم خیلی ترسیده بودم...ادرستو بهش دادم! منو ببخش... الناز گریه میکرد و آوینا ناباور به جایی خیره شده بود! اولین قطره اشک راهش را پیدا کرد و قطرات بعدی نیز از چشمانش باریدند _ تو چیکار کردی الناز؟! _ فرار کن...از اونجا به جایی دیگه فرار کن... _ چی میگی الناز...اون وقتی فهمیده من زندم اگه زیر سنگم برم پیدام میکنه! همه کاری ازش برمیاد! _ خیلی ترسیده بودم...تورو خدا ببخش آوینا...به عمو محسن بگو کمکت میکنه! من نمیتونم بهش بگم! با هزار جور دروغ و دونگ به سامان گفتم اون شب حالم بد شده و رفتم بیمارستان...خبر نداره گروگان ایهان بودم! هنوزم بهش فکر میکنم تن و بدنم میلرزه! ازش فرار کن...مثل دیوونه ها شده بود! خیلی راحت از مرگ سامان میگفت... آوینا چشمانش را بست... انگار برایش همه چیز تمام شده بود، حالا باید منتظر آیهان یا مرگش باشد! _ آوینا گوشت با منه؟! _ آ...آره...خداحافظ الناز...م...من...باید به بابام زنگ...بزنم! نفس نفس میزد و نمیتوانست حرف بزند! تپش قلبش بالا رفته بود و احساس نفس تنگی داشت!
خصوصی رمانمون کامل شد.🤗❤️ میتونید یک شبه کل رمان رو یکجا بخونید! برای دریافت لینک و عضویت در کانال خصوصی به این آیدی پیام بدین!👇🌱 @Meridaa_83
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 موبایل از دستش رها شد و با دستانش به قفسه سینه اش چ.نگ انداخت... تمام بدنش خیس عرق شده بود، لرزش دستانش از کنترلش خارج شده بود! تعادل نداشت و سرش گیج میرفت... دچار حمله پانیک شده بود! چشمانش را بست و نفس نفس زد... گوشه دیوار در خودش جمع شده بود و میلرزید... تمرکز نداشت و نمیدانست باید چه بکند... صدای الناز که گفته بود آیهان مثل دیوانه ها شده و در پی اوست در سرش اکو میشد... صدای برنامه کودک در حال پخش از تلویزیون، مثل چکش به داخل مغزش کوبیده میشد... آبتین روی کاناپه ایستاد و پشتی آن تکیه زد و مادرش را نگاه کرد... با تعجب به حال وخیم مادرش زل زده بود! بعد با عجله یک پایش را از کاناپه آویزان کرد و پای دیگرش را هم همینطور و پایین امد... با عجله به سوی مادرش رفت و گفت: _ مامایی... آوینا فکر میکرد هر آن ممکن است بمیرد...! با دستش دوباره یقه تاپش را چ.نگ زد و کمی ان را پایین تر کشید... آبتین ترسیده بود، خودش را در آغوش مادرش جای داد و دستانِ لرزان آوینا به دور پسرش گرد آمدند... قطره های اشک یکی پس از دیگری از چشمانش ریختند...به طوری که صدای گریه اش سکوت اتاق را شکست! میترسید...از آیهان میترسید...او فهمیده بود آوینا زنده است و حتما از او تقاص این پنهان کاری و دروغ بزرگ را خواهد گرفت! حتما آبتین را هم از اوینا میگیرد! گذشته دوباره به سراغش آمده بود! کابوسش به حقیقت پیوسته بود!
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 بعد از اینکه کمی حالش بهتر شد، موبایلش را برداشت و شماره پدرش را گرفت... آبتین در آغوشش خواب رفته بود و او را ساعتی پیش به داخل اتاقش برده بود! _ الو سلام بابا... _ سلام دخترم...خوبی؟! آوینا تا صدای پدرش را شنید دوباره چشمانش بارانی شدند... _ نه بابا جون...خوب نیستم! صدای محسن نگران شد: _ آوینا چیشده باباجان...چرا گریه میکنی؟! آوینا با گریه گفت: _ بابا... _ جانم...چیشده...گریه نکن حرف بزن! _ بابا آیهان... _ آیهان چی دخترم؟! یه دقیقه گریه نکن...بگو چیشده! _ آیهان پیدام کرده...فهمیده من زندم! باباجون الناز رو تهدید کرده و جای منو فهمیده...باباتوروخدا بیا من ازش میترسم! محسن ناباور زمزمه کرد: _ تو چی گفتی؟! اون پیدات کرده؟! آوینا با گریه گفت: _ باباااا... _ گریه نکن بابا...اصلا گریه نکن...همین امشب میام از اونجا میبرمت...اصلا نگران نباش...در خونه رو قفل کن و وسایلتو جمع کن...عجله کن بابا... آوینا سریع از جایش بلند شد و به اتاق خودش و آبتین رفت... لباس های خودش و ابتین را درون چمدان بزرگی ریخت و با ترس در خانه را قفل کرد و منتظر پدرش شد... ساعت حدودا ۱۲ شب بود، با اینکه دلش برای آن مرد خششن و ترسناک تنگ شده بود و هنوز هم برایش پر میکشید... اما از او میترسید... از اویی که به گفته الناز، مانند دیوانه ها به دنبالش میگشته میترسید! آوینا با خود میگفت اگه پیدام کنه حتما یه بلایی سرم میاره...میکشتم! آبتین رو هم از میگیره...از اون کینه شتری همه چی بر میاد!
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 حدود دو ساعت بعد، پدر آوینا با عجله به خانه اش آمد... وسایل دخترش را درون صندوق عقب ماشین گذاشت و با یک دیگر به مقصد تهران سوار ماشین شدند! از آن سو... کنار آتش درون حیاط نشسته بود، اخم روی چهره اش کنار نمیرفت... شعله های زرد و قرمز آتش صورتش را روشن کرده بودند... فکر پسرکی مو مشکی که امشب کنار دلبرش دیده بود، رهایش نمیکرد... در فکر این سه سالی که آوینا تنها اینجا بوده و بچه او را باردار بوده... حرف های امیر در سرش میچرخیدند... تلفنش زنگ خورد، بدون حرف زدن آن را کنار گوشش گذاشت... فرد پشت خط با عجله و پشت سر هم چیزی به او گفت... با حرف زدنِ شخص پشت خط، دستش مشت شد و لیوان شیشه ای حاوی نوشیدنی درون دستش، ترک برداشت... سپهر با بهت به او و لیوان در دستش نگاه کرد... با تمام شدنِ حرف شخص پشت خط، از جایش بلند شد و زیر لب گفت: _ لعنت بهت... به سوی ماشینش رفت که سپهر با عجله به سمتش دوید و گفت: _ قربان...هر جا بخواین برین من میبرمتون...چشاتون قرمزه...نخوابیدین! آیهان نگاهی به سپهر انداخت و جواب داد: _ عجله کن! سپهر سویچ را برداشت پشت فرمان نشست و آیهان نیز در جلو را باز کرد و کنارش نشست... با تک بوقی در حیاط ویلا توسط نگهبان باز شد و سپهر پایش را روی پدال گاز فشرد... ....
خصوصی رمانمون کامل شده.🤗❤️ میتونید یک شبه کل رمان رو یکجا بخونید! برای دریافت لینک و عضویت در کانال خصوصی به این آیدی پیام بدین!👇🌱 @Meridaa_83
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 آبتین عقب ماشین خواب بود، هنوز صدای فین فین گریه آوینا می امد... پدرش با غم نگاهش کرد و گفت: _ بسه...دیگه گریه نکن! به پدرش نگاه کرد و گفت: _ من مطمئنم اون منو پیدام میکنه! _ نمیکنه بابا جان...مگه نگفتی الناز بهش ادرس خونه قبلی رو داده...پس چجوری میخواد پیدات کنه؟ نگران نباش! آوینا چیزی نگفت... اما در دلش پوزخند زد و با خود گفت: _ اون موقع که هنوز مجرد بودم به راحتی شمارمو پیدا کرد... حالا که آدرسمو داشته نمیتونه پیدام کنه؟! محسن پوفی کشید و از اینه بغل عقب را نگاهی کرد و گفت: _ همه اش تقصیر منه! آوینا با تعجب به پدرش نگاه کرد... محسن نگاهی به دخترش انداخت و دوباره به رو به رو خیره شد... _ آریان بخاطر من همه چیو فهمید...من دستکم گرفتش! آوینا با چشمانی بارانی و پر از تعجب پدرش را نگاه کرد _ یعنی چی بابا؟! محسن همه چیز را برای دخترش گفت... از اینکه آیهان به ایران آمد تا آرش را پیدا کند...اما با سهل انگاری محسن متوجه همه چیز شده! محسن گفت روزی که خانه باباحجی بودند متوجه تغییر رفتار و عصبانیت ناگهانی آیهان شده...اما احتمال نمیداده که چیزی فهمیده باشد... محسن گفت آن روز که اوینا زنگ زده، حواسش نبوده و با یک سهل انگاری، آیهان متوجه همه چیز شده... آوینا با حرف های پدرش، انگار که چیزی دریافته باشد گفت: او هم آن روز که به محسن زنگ زده، و در حین تماس محسن حرفی نزده، فکر کرده پدرش کار داشته و یا هم با دوستانش در اداره پلیس بوده برای همین اوکی کرده و چیزی نگفته...اوینا هم دیگر پیگیر ماجرا نشده! محسن هم همین امشب با تماس آوینا متوجه ماجرا شده... وگرنه او هم با آنهمه مشغله ذهنی، متوجه نمیشده!
🦋♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋♡🦋 🦋♡🦋♡🦋 ♡🦋♡🦋 🦋♡🦋 ♡🦋 🦋 و به همان سادگی و با یک سهل انگاری، ایهان متوجه همه چیز شد...! محسن خود را لعن میکرد که چرا موبایلش را از پیش چشمان تیز بین آیهان برنداشته... در پیچ و خم جاده چالوس بودند...نیمه شب بود و جاده خلوت... آوینا دلهره امانش نمیداد...با استرس به روبه رویش خیره بود... نگاهی به پدرش انداخت، پدرش حواسش به رانندگی بود... دوباره رو به رویش را نگاه کرد... کلافه پوفی کشید، نمیدانست تا کی باید از دست ایهان فرار کند... اصلا از اینجا که فرار کرد به کدام شهر برود؟! پس تکلیف مهدکودک چه میشود؟! چند وقتی بیش نیست که در آن مهد مشغول به کار شده، اما در همین چند وقت هم بی نظمی را به اوج رسانده...حتما خانوم فهیمی او را بازخواست خواهد کرد...! در همین افکار پرسه میزد و با ناراحتی به روبه رویش به سیاهی شب خیره بود که ناگهان پدرش گفت: _ یه ماشین مشکی پشتِ سرمونه و جم نمیخوره... همین جمله کافی بود تا آوینا قلبش از تپش بیوفتد... سریع از روی صندلی، به عقب برگشت و از شیشه عقب ماشین پشت سرشان را نگاه کرد... با دیدنِ ماشین شاسی کوتاه و مشکی که دقیقا پشتِ سرشان بود، نفسش حبس شد... با وحشت به پدرش نگاه کرد... ناگهان صدای دور موتور ماشین پشت زسر زیاد شد...ماشین سیاه رنگ از ماشین محسن سبقت گرفت... آوینا با ترس و وحشت فریاد کشید: _ بابااااا خصوصی رمانمون کامل شد.🤗❤️ میتونید یک شبه کل رمان رو یکجا بخونید! برای دریافت لینک و عضویت در کانال خصوصی به این آیدی پیام بدین!👇🌱 @Meridaa_83