eitaa logo
عشقـہ♡ چهارحرفہ
824 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
61 فایل
⊰•✉🔗͜͡•آبۍ‌تَراَزآنیم‌ڪِہ‌بۍرَنگ‌بِمیریم، 💙!! اَزشیشِہ‌نَبۅدیم‌ڪِہ‌بـٰا‌سَنگ‌بِمیریمシ! . . حا سین یا نون:حسین(ع) پ لام یا سین:پلیس سازمان‌اطلاعاتموڹ⇦|‌ @shorot4 فرمانده‌مون ツ @HEYDARYAMM تولد: ۵/۱۱/۹۹ انتقادتون بفرمایید بعد ترک کنید :(!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
شڔوع پارٺ گذارۍ
عشقـہ♡ چهارحرفہ
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_صد_و_نوزدهم #خانومہ_شیطونہ_من با اخم نگاهش کردم که پیش
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ بعد چند دقیقه با شوخی گفت: اَه اَه حالم بد شد .... من: واااا محمدرضا:کاموا من: اه اذیت نکن ... چرا ؟ محمدرضا: چون فضا زیادی عاشقولانه شده بود 😝 من:😐😡 محمدرضا: خب خب اونجوری نگاهم نکن سکته میکنم .... پرویی زیر لب گفتم و لپ تام و از عقب برداشتم و باهاش مشغول شدم یکم که گذشت محمدرضا شروع کرد بخوندن مداحیه (بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری من کفن پاره کنم ،زندگی از سر گیرم) تکیه دادم به صندلی ... اخ که من چقدر صداش‌ دوست دارم اونم وقتی که مراحی میکنه با لبخند بهش خیره شدم که نمیدونم چطور شد که خوابم برد با نفس گرمی که به صورتم میخورد لای چشام و باز کرد که دیدم محمدرضا سرشو گذاسته روی شونه من و خوابش برده ... واااااا اروم اسمشو صدا زدم ولی انگار نه انگار فقط سرشو روی شونم جابه جا کرد اروم دستمو کردم تو موهاش فهمیده بودم مثل بابک رو موهاش حساسه😁 اروم اروم اول شروع کردم به نوازش کردن موهاش اما یهو کشیدم که مثل سکته ای ها سیخ نشست و با بهت نگاهم کرد بعد چند دقیقه انگار که به خودش اومده باشه با خشم نگاهم کرد ... اوه اوه 😱 ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
عشقـہ♡ چهارحرفہ
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_صد_و_بیست #خانومہ_شیطونہ_من بعد چند دقیقه با شوخی گفت:
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ [محمدرضا] داشتم خواب قشنگی میدیم که یهو موهام کشیده شد با ترس سیخ نشستم و با بهت به باران زل زدم کم کم که مغزم به کار افتاد تااااازه فهمیدم بلهههه خانم موهام و کشیده حالا خوبه میدونه حساسم با خشم نگاهش کردم که با ترس الکی زد رو گونش و گفت: اوا خااااک به سرم بهم دست،زدی نزدییییی هااا به شوووهرم میگم کتلتت کنه بده بابک بخوره😜😂 با این حرفش دیگه نتونستم خندم و کنترال کنم از خنده ترکیدم من: اخ خدا دل‌درد گرفت .... از دست تو خانومہ شیطون من لپشو بوسیدم و بعد خوردن آب راه افتادم کنار یه نماز خونه وایستادم و دوتایی پیاده شدیم و رفتم وضو گرفتیم چون کسی تو نماز خونه نبود منم رفتم پیش باران و باهم نماز خوندیم وقتی نمازمون تموم شد رفتیم رستوران و شام خوردیم .... [دوهفته بعد] تو حرم نشسته بودم و سرمو به شیش گوشه تکیه داده بودم دلم عجیب آروم بود... با لرزش گوشیم از اون حال و هوا در میام و گوشی و از تو جیب مانتوم درمیارم و پیام و باز میکنم محمدرضا بود ... گفته برم بیرون حرم منتظرم بلند شدم و بعد سلام دادن از حرم اومدم بیرون و یکم جلو تر محمدرضا و دیدم که به درخت تکیه داده و با انگشترش بازی میکنه ... صبح که گفتم بیا صبحانه بخور گفت روزه ام و از همون صبحی یه برقی تو چشاشه که ته دلمو خالی میکنه دیشب وقتی خواب بودم با شنیدن صدای زمزمش بیدار شدم دیدم سجده کرده و همون جور گه زمزمه میکنه شونه هاش هم میلرزه ناشناس رمان👇 https://harfeto.timefriend.net/16488059897414 ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یڪی‌نیست‌امام‌زمان<؏ـج> روواسہ‌خودش‌بخواد ...💔 •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
بسم رب نـور✨♥️
ذڪر روز شـنـبـه🌱✨ •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
دیدم‌بیتابے‌اش‌را‌بے‌قراریش‌را‌و‌دلم‌فشورده‌شد‌ رفت‌و‌پر‌ڪشید‌و‌بازم‌فقط‌دلے‌بود‌ڪہ‌از‌ دلتنگے‌اش‌فشورد‌ه‌شد...💔) •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
دورۍ‌از‌شما‌آنقدر‌سخت‌است‌ڪہ‌‌دگر‌ طاقت‌و‌تحملش‌را‌ندارم😔💔 •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
شڔوع پارٺ گذارۍ
عشقـہ♡ چهارحرفہ
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_صد_و_بیست_یکم #خانومہ_شیطونہ_من [محمدرضا] داشتم خواب
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ بغض کردم از این بی‌قراریش از این بیتابیش😢😭 پتو و کشیدم روی سرم و اشکام جاری شد ......................... رفتم طرفش که با صدای پام برگشت و وقتی منو دید تکیش و از درخت گرفت و اومد طرفم نمیدونم خیالاتی شده بودم یا واقعا چهرش از همیشه نورانی تر بود محمدرضا: قبول باشه خانوم😊 من: ممنون آقا بعد ابرو هام و انداختم بالا و با کنجکاوی گفتم: حالا بگو ببینم گفتی قراره ببریم بیرون ... کجا قراره ببریم؟ خندید و دستمو گرفت و همون جور که میرفتیم سمت ماشینش گفت: میریم یه جااااایییی من: اهههه بگو در و باز کرد برام و نشستم بعد اینکه در و بست خودش هم نشست و ماشین و روشن کرد و راه افتاد گفت: میریم پارک من: پاااااارک؟🤨😐 محمدرضا: اره میریم بازی کنی انرژیت تخلیه بشه 😜😂 من:‌ بچههههههه خودتی محمدرضا با خنده از میدون دور زد و کنار خیابون پارک کرد و گفت: پیاده شو شیطونک من:‌ باش دارم برات👌 محمدرضا: یااااا خدا 😱😂 باهم پیاده شدیم و دست تو دست هم رفتیم داخل پارک ... بیشتر شبیه پارک جنگلی بود یه گوشه که سایه بود نشستیم بعد چند دقیقا محمدرضا بلند شد گفت میره یکم خوراکی بگیره و بیاد سرمو تکیه دادم به درخت پشت سرمو چشام و بستم که تصویر چهره خندون محمدرضا پشت پلکام نقش بست نمیدونم پرا خنده هاش از همیشه قشنگ تر بود با اینکه کنارم بود ولی دلم تنگش بود با صدای خندون محمدرضا چشام و باز کردم ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
عشقـہ♡ چهارحرفہ
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_صد_و_بیست_دوم #خانومہ_شیطونہ_من بغض کردم از این بی‌قرا
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ محمدرضا: ببینش هاااا ... ده دقیق نبودم گرفتی خوابیدی؟ من: نه بابا فقط چشام و بسته بودم محمدرضا: اره منم که گوشام از مخمله اونم از اون جس اصلی هاااش😐😂 من: شک داشتی؟ محمدرضا: اره ولی الان نه من:‌ احسنت😜😂 کنارم نشست و مشغول حرف زدن و خوراکی خوردن شدیم گوشیم و در اوردم و گفتم: محمدرضا بیا میخوام فیلم بگیرم محمدرضا: باش دستشو دور شونه هام حلقه کرد که شروع کردم به فیلم گرفتن کلی مسخره بازی در اوردیم خندیدیم خیلی تشنم بود برای همین به محمدرضا گفتم که گفت منم خیلی تشنم ... یهو انگار چیزی یادش اونده باشه یکی زد رو پیشونیش و گفت: اههه اینجا آب نداشتن گفتن اون مغازه که اونور خیابونه داره .... من مثلا اومده بودم خوراکی هارو بدم به تو خودم برم اب بگیرم یادم رفت🤦‍♂ من: اشکال نداره محمدرضا : بیا تو برو تو ماشین من میرم میگیرم میام من: باش در ماشین و باز کردم ولی سوار نشدم چشم دوختم به محمدرضا که داشت از خیابون رد میشد وقتی رفت تو مغازه صدای پیامک گوشیم اومد ولی توجه نکردم و به دستام خیره شدم یکم که گذشت سرمو بلند کردم که دیدم محمدرضا با آبی که تو دستشه داره از خیابون رد میشه وقتی رسید این ور خیابون یهو نگاهم رفت سمت ماشینی که اون طرف خیابون وایستاده و شیشش پایین بود و تفنگی که به سمت محمدرضا نشونه رفته بود چشمام گرد شد و فقط تونستم از ته دل اسمشو صدا بزنم و صدای پشت سر همِ شلیک.............. ناشناس رمان👇 https://harfeto.timefriend.net/16501056603814 ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
هدایت شده از سلام
مراسم سخنرانی استاد فروغی در شهرستان اردبیل از فردا شب ان شاءالله