eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.3هزار دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
9.4هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 شب قشنگی بود و آفتاب که بالا اومد عمه کلثوم همراهم اومد حموم..عمه خودش موهامو شست و لباس میپوشیدیم که خواهر و اقوام علی دایره به دست اومدن داخل... باهر بهونه ای بزن و بکوب میکردن، خواهراش راهشون دور بود و هیچ فرقی با غریبه نداشتن، همسراشون کشاورز بودن و باید اونا هم دم غروب برمیگشتن خونه هاشون...زنعمو اجازه نداد کسی جز مصی تو اتاق آرایشگر بمونه و خداروشکر راحت بودم...لباس سفید تور توری و موهای بالای سرم جمع شده آرایش غلیظ و رژ قرمز... چه روز خاصی بود، هر دختری همچین روزی آرزوشه... مصی اشکهاشو پاک کرد و تور رو روی صورتم انداخت... تو تمام این چندروز پول هایی که بهم داده بودن نصفشو دور از چشم بقیه دادم به مصی و گفتم زمستون نزار بابام بره دنبال کار بیرون ،چون زمستون ها میرفت ده های بالا و برف هارو پارو میکرد تا بتونه با پولش شکم ما رو سیر کنه.. مصی آروم گفت: نمیگیرم دختر بزار واسه خودت -چرا نمیگیری ؟مگه ریحان و بقیه آدم نیستن؟ تو بهترین مادر دنیا بودی، خداروشکر که هستی. عروسی شروع شد، علی با کت و شلوار سفید و من در لباس عروس...بازم جشن و شام و بزن و بکوب. بالاخره موقع رفتن مهمونا شد! قبلش مصی از زیر قران ردم کرد ،روم نمیشد بابا رو بغل بگیرم ،ولی باقر جلو اومد ، غرورش اجازه نمیداد گریه کنه، ولی مصی و من تا تونستیم گریه کردیم... منو با علی فرستادن داخل ...زیر چشمم از شدت گریه و لوازم آرایشی سیاه شده بود ،علی لگن و پارچ استیل رو جلو اورد چادر و گفت:مگه اسیر شدی انقدر گریه میکنی ،هروقت دلت گرفت میبرمت ببینیشون گفت:یذره بخند بزاو دلم شاد بشه... لبخند زدم. دوساعتی گذشته بود که عمه کلثوم در زد، خوابمون برده بود، علی صدام زد، هراسون پریدم از خواب...لباس راحتی تنم کردم و ،در اتاق رو باز کردم‌. عمه صورتمو بوسید و گفت:برو بخواب...از لای در نگاهی به داخل کرد و رفت... نمیدونم چرا ،ولی بهم شام نداده بودن و حسابی گرسنه بودم، خجالت میکشیدم، ولی شکمم که حالیش نبود گفتم :میشه یچیز بخوام؟ ابروهاشو بالا برد و گفت: چی میخوای؟ بهم شام ندادن، ناهارم از حمون اومدیم فرصت نشد بخورم، خیلی گرسنه ام ،یه لقمه نون و پنیر اگه برام بیاری دارم میمیرم. -چرا بهت شام ندادن ؟بشین الان میام... علی بیرون رفت و من تو آینه نگاهی به خودم انداختم. علی بیرون رفت و من تو آینه نگاهی به خودم انداختم...مثل میت شده بودم، همونجوریش سفید بودم، دیگه بخاطر گرسنگی رنگمم پریده بود ،یهو زنعمو اومد داخل و لبخند رو لبهاش بود و گفت:‌مبارک باشه اومدم بهت بگم به ماه نکشیده خبر بارداریتو میخوام! دست به سیاه و سفید نزن ،ولی نوه میخوام... این چه سر و وضعیه اخم کرد و رفت سمت کمد از داخلش لباس قشنگی رو روی زمین انداخت و گفت: اینارو نخریدم که خاک بخوره تو کمد اینو بپوش.. خجالت زده چیزی نگفتم به شونه اشاره کرد و گفت:موهاتم شونه کن ،شلختگی و بوی بد دادن مال خونه بابات بوده ،اینجا باید هر روز یه دست لباس بپوشی...سنگامو باهات وا بکنم بهتره بدم میاد رو حرفم حرف زدن و از زیر حرفهام در رفتن...علی بدون اجازه من آبم نمیخوره ،توام همونطور باید باشی... یهو با صدای بلند گفت:نشنیدم بگی چشم... اروم گفتم:چشم زنعمو! -حالا شد، علی رفته آشپزخونه پسرم گرسنه است. زنعمو که رفت بغضم ترکید، انقدر جدی و محکم حرف زد که ترسیدم ازش...موهامو شونه زدم و یکبار دیگه صورتمو شستم که علی با سینی غذا اومد داخل... سینی رو زمین گذاشت که متوجه من شد و با خنده گفت:بیا جلو غذا بخور... با اشتها و بعد از چند روز غذا خوردم ... هرکدوم خسته یه طرف خوابمون برده بود... وقتی بیدار شدم علی گفت:عمه اومد دنبالت ببردت حموم ،گفتم خوابیدی نزاشتم بیدارت کنن...بلندشو صبحونه سرمیز آماده است.‌..از روز اول تنبلی نکنیم... همراه هم به طرف اتاق غذا خوری رفتیم، وارد که شدیم زنعمو نگاهی بهمون کرد و بعد به من رو کرد و ابروشو بالا برد و گفت:به به چه عروسی شدی، هزار ماشاالله... عمو از جیب شلوارش یه اسکناس بیرون آورد دور سرمون چرخوند و گفت:چقدر بهم میان...خواهر دستت طلا که همچین عروسی رو برای پسرم گرفتی...مریم به کنار خودش اشاره کرد و گفت:بشین اینجا اختر... روی صندلی نشستیم ..علی متوجه اضطراب من بود...فاطمه برام تخم مرغ و روغن حیوانی آورد، از بوش بدم میومد، ولی در حضور زنعمو به اجبار خوردم...علی برام شیر ریخت و گفت:عمه چقدر خوب که شما نرفتید... عمه کلثوم لقمه اش را قورت داد و گفت:تا افتاب هست باید برم ،وگرنه منصوری طلاقمو میده... عمو خندید و گفت:منصوری اگه حریف تو میشد ،سالها قبل طلاقتو داده بود! دوتایی میخندیدن و چقدر به هم خوب بودند، برعکس عمه فریبا... ادامه دارد 💗https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Masoud FardmaneshMasoud-Fardmanesh-Yadam-Bemoon-128.mp3
زمان: حجم: 4.1M
🎙مسعود فردمنش 🎼یادم بمون♥️𝄠 ‌‌‌‍‌‌‌‌‌ 💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کم پیدا باشید، به زندگیتون برسید🕊🪽 آدما سودی براتون ندارن🫧 بچسبید به خودتون🤸 شبتون قشنگ 🍀🫰💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Shadmehr Aghilli04_Ye-Loghme-Noon_Shadmehr.mp3
زمان: حجم: 9.3M
🎙شادمهر ♥️ موزیک پایانی امشب تقدیمتون. 💫ℛℴ𝓈ℯ @eshgomidd. 🎧🎼 ‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا