eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.4هزار دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
9.7هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 سایه زنعمو بالای سرم افتاد و مشت هایی که تو سرم کوبید و گفت:بلند شو فکر کردی میتونی صاحب پسرم بشی! بلند شو .. دست آورد که موهامو بکشه که عقب کشیدم و بدتر عصبی شد و شروع کرد به زدن خودش، من متعجب فقط نگاهش میکردم ،ولی سر و صورت خودشو چنگ مینداخت و لباسشو پاره میکرد، انقدر جیغ و داد کرد و خودشو کشوند تو ایوان...من که خشکم زده بود ،ولی صداشو میشندیم که گریه میکرد و میگفت:من چقدر بدبختم که عروسم اینجور کتکم میزنه، قدیم مادرشوهرا عروس رو میزدن امروز تو خونه خودم عروسم کتکم میزنه... من از ترس که اگه علی میرسید حتما با دیدن مادرش منو به باد کتک میگرفت، یه گوشه کز کردم و فقط صدای زنعمو بود که گریه میکرد و میگفت:تا پسرم رفت افتاد به جونم، من جای مادرشم ،چطور میتونه اینطوری منو بزنه ،وای خدایا من چقدر دستم نمک نداره! از دهات آوردمش کردمش خانم خونم، شد زن تک پسرم! اونوقت اینجوری جواب خوبی هامو میده ،وای پام وای دستهام....ترکه تو دست عمو و صورت خشمگینش حتی نذاشت مهلت به علی برسه! هربار که ترکه بالا میرفت و روی تنم مینشست تا مغز استخوانام میسوخت و هوار میزدم! هیچ کسی به دادم نرسید و حتی مینا از ترس مادرش نتونست بیاد داخل...عمو انقدر منو زد و آخر داد زد بندازیدش تو گاری ببرنش خونه باباش..... هیچی بدتر از این نبود که دختری رو پس بفرستن خونه پدرش... جسم بی جونمو کشید و از پله ها پایین برد ...مینا هق هق میکرد و به مادرش التماس میکرد که نزاره منو بفرستن، ولی عمو مثل یه دشمن با من رفتار میکرد‌‌‌‌‌.... منو به گاریچی داد و سپرد که بفرستم خونه پدرم،بین راه ،ماشین علی و دیدم ،نگه داشت و جریان و از گاریچی پرسید،اخماش تو هم رفت ،منو پیاده کرد و سوار ماشین کرد‌ و گفت خودم میبرمش ،فقط چیزی به پدرم نگو... بهش گفتم:به جون علی من حقیقت رو میگم ،مادرت تا تو رفتی با مشت زد تو سرم ،بعد خواست موهامو بکشه من عقب کشیدم و اون شروع کرد به زدن خودش و گفتن اینکه من زدمش...علی به ارواح خاک مادرم ،به ارواح خاک بی بی من مگه جرئت دارم بزنمش ،بعد عمو منو زد .. اگه میرفتم خونه بابام بدبختم میشدم... دستهام روی صورتم گذاشتم و زار زدم به بدبختی یه زن...علی خودشم شوکه شده بود ،ولی اینبار باور داشت که من دروغ نگفتم.... گفت:آروم باش من نمیزارم پس بفرستنت، میبرمت تو انباری بمون تا یکم آب از آسیاب بیوفته و بعد از مامان اجازه میگیرم بیام دنبالت و راضیش میکنم...اونا هم فکر میکنن خونه عمویی.اختر من بدون مادرم هیچم، نون شبمم ندارم ،میدونم به عنوان یه مرد به هیچ دردی نمیخورم ،ولی دوستت دارم، نمیزارمم جایی بری. عقب دراز بکش نبیننت، برگشت پشت فرمون و راه افتادیم ...چقدر حرفهاش آرومم کرد،چقدر خوشحال شدم.علی رفت سمت جا پارک ماشین، انباری سمت سرایداری بود و هیچ کسی جز فاطمه و شوهرش اونجا نمیرفتن... لوازم خشکبار خونه اونجا بود که سالیانه تهیه میکردن...علی بهم گفت برم اونجا درش قفل بود و رفت سراغ فاطمه، خداروشکر از کسی خبری نبود، طولی نکشید که فاطمه دستپاچه اومد کلید رو از تو گردنش در آورد در رو باز کرد و کمک کرد رفتم داخل میترسید و گفت:خدا بخیر کنه ،اگه خانم بفهمه غوغا میکنه...ولی باز دلش طاقت نیاورد و گفت:از خونه اینجا معلوم نمیشه، خیالت راحت باشه! حواسشون نیست، الهام و باباش و مادرش اومدن شام همه اونجان! خانم گفت تورو فرستاده خونه پدرش واسه دیدنشون...برات غذا و لباس میارم..داشت میرفت که گفتم:‌به مینا بگو من اینجام... هوا تاریک بود و حتی چشمم جایی رو نمیدید،فقط از درزهای باز سقف نور ماه به داخل میتابید ...سرمای سوزداری بود، روی کیسه ها و گونی های حبوبات دراز کشیدم و اشک چشمم قطع نمیشد... گاریچی که اومد صدای عمو به گوشم رسید که بهش گفت:بردیش خونه پدرش؟ -اقا بله بردمش... -کاش نمیبردیش، چطور تونستم بفرستمش بره، حداقل به قول خانم باید بچه میاورد بعد میفرستادیمش... قلبم تیر کشید، یعنی اگه بچه داشتمم منو میفرستاد و بچمو میگرفتن... صدای خنده هاشون فقط به گوشم میرسید! کسی وارد شد ،تو تاریکی نمیدیدم کیه، شایدم چشم هام از شدت گریه بی فروغ شده بود...اون مینا بود، ظرف غذا رو زمین گذاشت و محکم بغلم گرفت و گفت:خداروشکر که اینجایی، غصه نخور ما هستیم ،علی حتی سر سفره هم نیومد و میخواد مامان رو مجبور کنه کوتاه بیاد...آخ بمیرم چرا اینطوری شد؟! تنت درد میکنه؟؟؟ برات پماد میارم...اشکهاشو با دستم پاک کردم و گفتم:‌علی کجاست؟ -تو اتاقشه ،گفت میخواد بخوابه ،منتظره همه بخوابن بیاد اینجا بگیر این لباساروبپوش شب سرما نخوری... برام لباس گرم آورده بود...از درد و گرسنگی به خودم میپیچیدم و نمیتونستم بخوابم، یا ادامه دارد 💗https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Aron Afshar - Download1Music.IRAron Afshar - Shabe Royaei 128.mp3
زمان: حجم: 9.6M
آرون افشار شب رویایی♥️ ‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@eshgomidd ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🎧🎼
آدما هر چقدر بیشتر بزرگ میشن سخت تر خوشحال میشن!! ‌ ‌💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌