eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.4هزار دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
9.9هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 سیما باجی اومد و سراغ منو گرفت که گفتم: من بهردار نیستم... زنعمو با شنیدنش صورتش سرخ شد شروع کرد به زدن خودش و هوار زدن که چه بخت سیاهی بوده نصیب پسرش شده و گریه...سیما باجی غر زد و گفت:اروم باش زری، حالا تازه یک ماهه، شاید داروهارو بخوره درمان بشه...ببرش شهر پیش دکترای خوب! نداری نه؟ دستت تنگه؟؟؟ -سه سال گذشته ، معلومه که نازاست داروهای تو جواب نده دیگه چه دکتری...حالا چیکارکنم؟حالا چیکار کنم هزارتا آرزو داشتم که نوه هامو بغل بگیرم... -کوتاه بیا زری، قیامت نشده که...اشک های من میریخت و بی صدا چشم به گلهای قالی دوخته بودم...سیما باجی یه بقچه دیگه دارو داد بهم و گفت:اینا رو مرتب بخور، بیشتر از مقدارشم بخور...روم نشد بگم سالهاست داروهایی که عمه کلثوم ازت میگیره و یواشکی برام میاره رو میخورم ،ولی فایده نکرده......هر روز یه نفر رو زنعمو به علی پیشنهاد میداد ،ولی علی همش بهونه میاورد، اونم حالش بهتر از من نبود...سفره رو جمع میکردم عمو رفته بود بخوابه، زنعمو از رو صندلی پایین نشست و گفت:علی نظرت چیه برای الهام پیغام بفرستم هم اشناست ،هم خوشگله، هم تو رو دوست داره ؟ علی زیر چشمی حواسش به من بود و جواب داد:حالا یکم صبر کن ،اصلا مامان من بچه نخوام باید کی رو ببینم؟ زنعمو چشم هاشو درشت تر کرد و غرید:واه واه مگه میشه صدتا پسر ندارم که خیر سرم یدونه ای، اونم گرفتار این زن نازا شدی...علی چشم غره رفت و گفت:خسته ام میرم بخوابم و راهی شد به طرف اتاقمون و گفت:اختر جمع کردی بیا بخواب از صبح سرپایی...ظرفارو فاطمه برده بود ،زنعمو همین که علی رفت بلند شد پشت در رو انداخت و موهامو دور دستش پیچید و گفت:صدات در بیاد یه بلایی سرت میارم...اون یکی دستشو روی دهنم گذاشت و تو گوشم گفت:تا فردا علی راضی نشه الهام رو بگیره، بخدا به شب نکشیده یه بلایی سرت میارم تا دیگه به روتم نگاه نکنه، یکاری میکنم خودش طلاقتو بده یا راضیش میکنی و میشی خانم بزرگ این خونه و واسه خودت پادشاهی میکنی ،یا یه کاری میکنم تا عمر داری نتونی راه بری...من یه حرفو دوبار نمیزنم ،میدونی که انجام میدم،حالا هی دم گوش پسرم حرف بزن، ببین کی ضرر میکنه...موهامو محکمتر کشید و هولم داد به طرف میز... چپ چپ نگاهم کرد و رفت بیرون...میدونستم که حتماحرفشو عملی میکنه و دستمم به جایی بند نبود... علی بدون مادرش هیچ بود و حتی نمیشد بگم از اون خونه بریم....علی خوابیده بود و من به صورتش نگاه میکردم،باید راضیش میکردم وگرنه صورتم و میسوزوند و دیگه علی به صورتم نگاه نمیکرد... نزدیک ظهر بود که علی رو صدا زدم تو اتاقمون‌.. گفت: بگو که کلی کار دارم... گفتم:علی ازت یچیز میخوام ،بعد سه سال اولین باره چیزی ازت میخوام گفت: تو هرچی بخوای همونه؟ -علی گفتنش برام راحت نیست ،ولی من فکرامو کردم حق بچه داشتن رو نباید ازت بگیرم، اول و اخر زنعمو برات زن میگیره ،پس چه بهتر با موافقت خودمون باشه تا منم اذیت نشم... علی اخم کرد و گفت:اختر این حرفها چیه، مامان همینجوری ولم نمیکنه، تو دیگه چی میگی؟میفهمی هوو داشتن یعنی چی؟! -علی میفهمم ،ما چاره ای نداریم جز اینکه موافقت کنیم و خودمونم آمادگیشو داشته باشیم، من با زنعمو حرف میزنم که یکی رو بگیره ،اون بچه مال منم میشه، قرار نیست محبت تو به من کم بشه...تو همین که دوستم داشته باشی کافیه... علی گفت اگه تا امروز مخالفت کردم بخاطر دل تو بوده که نشکنه ،ولی امروز وقتی خودت مخالفتی نداری منم حرفی ندارم... علی حرف میزد و من بش نگاه میکردم، چه راحت موافقت کرد، یعنی دنیا انقدر تلخ بود و خبر نداشتم... علی که رفت طولی نکشید که زنعمو اومد به روش لبخند زدم و گفتم:برو زنعمو برای علی زن بگیر ،موافقت کرده ،حرفی نداره... -میدونستم که حرف گوش میدی ...پشتشو بهم کرد و بیرون رفت و من موندم و هزارجور غم...هیچ کس حال منو اونروز نمیفهمید ،مخصوصا وقتی زنعمو یه دختر سیزده ساله رو به علی پیشنهاد داد ..عکسشو که دید لبخند رو لبهای علی نشست و عمق وجود منو به آتیش کشید...زنعمو خوشحال کنار علی نشست و گفت ببین چه بر و رویی داره هزار ماشاالله، از هنراش بگم که کم نیست ،بابا هم نداره...همش سیزده سالشه ،میدونم که این دهتا نوه برام میاره...علی عکس رو گرفت و دقیق نگاهی کرد ،لبخند رو لبهاش نشست و گفت:خوشگله... -خوشگله؟ مثل ماه میمونه... حرفهای زنعمو مغز استخونمو میسوزوند...زنعمو رفته بود خواستگاری و علی هم همراهش رفته بود...از علی متعجب بودم تا یه دختر خوشگلتر دید به همین راحتی فراموشم کرد...صدبار پله هارو بالا و پایین کردم و از استرس نمیتونستم بشینم... زنعمو که برگشت، علی همراهش نبود و غم تو صورتش منو خوشحال کرد ،یعنی جواب مثبت نگرفته بود؟ ادامه دارد 💓https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Hojat Ashrafzadeh2_144138278228894076.mp3
زمان: حجم: 8.1M
حجت اشرف زاده موزیک پایانی امشب تقدیمتان 💫ℛℴ𝓈ℯ @eshgomidd. 🎧🎼