─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📚#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_بیستوچهار
تو یذره بچه چه میدونی کار دنیا چیه که اینجوری تو نگاهات غم داری ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم :شما چه میدونید دنیا چیه، هر چی میخواید زیر دستتونه ،نه غم دنیا دارید، نه میفهمید سختی چیه...از نگاه شما یذره بچه ام، ولی همین یذره هیچ وقت خوشی ندیده . بدون اینکه نگاهاش کنم به طرف خونمون رفتم....لبخند رو لبهام چی میگفت؟من چم شده بود، رفتم جلو آینه پیراهن تو تنم زار میزد ،نه پول داشتم لباس بخرم، نه میتونستم ...موهامو شانه زدم، چقدر بلند شده بود، رنگ طلایش ،ابروهامم که دیگه در اومده بود، موچین مصی رو برداشتم ،بلد نبودم ولی همون اضافه های سر زده رو برداشتم، یکم صورتم رنگ گرفت، کاش حداقل یه دست لباس داشتم تا انقدر با این لباسا بچه دیده نشم ...موهامو بستم و روسری مصی رو روی سرم انداختم تو آینه که نگاه کردم چهره علی رو میدیدم، شباهت عجیبی بهمدیگه داشتیم...حتما قسمت اونجور بود ،الان با حنانه خوشبخته یعنی؟ دلش برام تنگ نمیشه ؟یعنی انقدر زود منو یادش رفت، از خودم بدم اومد همون روسری رنگ و رو رفته خودمو سر کردم و یکساعت بعد باقر که اومد باهم رفتیم سمت عمارت ...در زدیم و وارد شدیم همایون اروم گفت :خوابید، داروهاشو بزار بالای سرش ،شب باید بخوره...
دست روی شونه باقر گذاشت و گفت :ممنون امروز از کار خودت عقب افتادی ...به طرفم چرخید، ولی باز با هزارجور جدیت گفت:شما میتونی برای شامش یچیزی درست کنی ؟همه چیز هست ،اگه مصی خانم بود خیالم راحت بود ...
بهم برخورد و گفتم :منم دست کمی از مادرم ندارم، رو به باقر گفتم من میرم شام بزارم، کارم داشتی صدام بزن ...رفتم تو اشپزخونه بهترین غذا برای مریض سوپ بود، گذاشتم و برای همایون خان برنج گذاشتم و تکه های مرغ و سیب زمینی براش سرخ کردم ،از فاطمه خیلی چیزا یاد گرفته بودم ،همه چیز که تموم شد چرخیدم که بیرون برم که همایون خان رو تو چهارچوب دیدم ابروهاشو بالا برد و گفت :پرستار اومده رفت پیش مادربزرگم ...میشه یه لیوان اب براش بیاری گلوش خشک شده؟ پارچ و لیوان رو داخل سینی استیل گذاشتم و باهم وارد اتاق شدیم... پرستارش یه زن جوون بود ،با دیدنم گفت:مادرشوهرتون یک ماهه بیمارستانه، ینفر نبود بهش سر بزنه، اقا همایون فقط بهش سر میزد ...
خواستم بگم مادرشوهرم نیست که پیرزن گفت :همایون نگفته بودی زن به این خوشگلی گرفتی، یعنی همچین چیز به این مهمی رو ازم مخفی کردی؟ تنها آرزوم دیدن بچه های تو بود...
همایون کنارش نشست و گفت :نباید صحبت کنی، انرژیتو هدر نده..پرستار آمپولش زد و پیرزن بیچاره ناله میکرد، تمام بدنش از جای امپول کبود بود ..رو به همایون خان گفتم :اگه اجازه بدید من برم...
پرستار گفت :من بهتون گفتم همایون خان تو خونه باید یه زن باشه، تا منم بتونم شب بمونم ،وگرنه شبها میرم خونم صبح میام... نصفه شب خودتون باید تمیز کنید مادرتون رو ...
همایون انقدر محکم گفت که پرستار هم سکوت کرد و شاید ترسید ...
اختر جایی نمیره همینجاست، شما بهتره حواست جمع مادربزرگم باشه ...در اتاق رو بست و اومد بیرون عمارت، باقر رو صدا زد و وقتی اومد گفت :مادر و پدرت کی میان ؟
-اقا فردا راهی میشن، اخر شب میرسن اگه کاری هست من انجام میدم ...
دستی تو موهای پر پشت مشکی اش کرد و گفت :پرستار نمیمونه شب، اگه خواهرت مشکلی نداره شب کنار پرستار تو عمارت باشه؟
باقر نگاهی بهم کرد و وقتی رضایتمو دید گفت :مشکلی نداره اقا ،هر کمکی از دستش برمیاد انجام میده ...
-من میرم بیرون کار دارم، تا شب بر میگردم ...رو بهم گفت :حواست به پرستار باشه، به روش نخند، بزار کارشو درست انجام بده ...
باقر تو هم بهشون سر بزن تا من برگردم ...برو کت و سوئیچم رو بیار ...
باقر یالا گفت و رفت داخل ...همایون خان یکم از حالت دستوریش کم کرد و گفت :چیزی نیاز نداری ؟
-نه اقا ممنون
-همایون صدام بزن راحترم ...داروهاتو بخور رنگ و روت پریده...
از اینکه نگرانم بود خوشحال شدم، ولی مغرورتر از اون بود که حتی یه لبخند بزنه ...رفت و وایستادم و دور شدنشو نگاه کردم ..فرصت مناسبی بود که بتونم یه نگاهی به داخل عمارت بندازم، کف سنگ مرمر بود و لوسترهای بزرگ وسط پذیرایی پردهای حریر و مخمل چندتا اتاق خواب داشت.... از کنار سالن پله میخورد و بالا میرفت یه بهار خواب و چندتا اتاق یکیش باز بود ،حتما مال همایون بود ،توش رو نگاهی انداختم، چندتا عکس از یه پسر بچه بود و عکس همایون و یه زن کنارش... کمد اتاق پر بود از لباس زنونه و روی میز لوازم ارایشی بود ،یعنی اون زن کی بود که کنار همایون بود و اون بچه تو بغل همایون کی بود ...اون خونه سوت و کور بهم خوف داد و برگشتم پایین ...
پرستار روی راحتی نشسته بود با دیدنم گفت:شام کی آماده میشه؟من گرسنه ام...
💗https://eitaa.com/eshgomidd