eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.5هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
10.3هزار ویدیو
12 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📚 تو یذره بچه چه میدونی کار دنیا چیه که اینجوری تو نگاهات غم داری ؟ سرمو پایین انداختم و گفتم :شما چه میدونید دنیا چیه، هر چی میخواید زیر دستتونه ،نه غم دنیا دارید، نه میفهمید سختی چیه...از نگاه شما یذره بچه ام، ولی همین یذره هیچ وقت خوشی ندیده . بدون اینکه نگاهاش کنم به طرف خونمون رفتم....لبخند رو لبهام چی میگفت؟من چم شده بود، رفتم جلو آینه پیراهن تو تنم زار میزد ،نه پول داشتم لباس بخرم، نه میتونستم ...موهامو شانه زدم، چقدر بلند شده بود، رنگ طلایش ،ابروهامم که دیگه در اومده بود، موچین مصی رو برداشتم ،بلد نبودم ولی همون اضافه های سر زده رو برداشتم، یکم صورتم رنگ گرفت، کاش حداقل یه دست لباس داشتم تا انقدر با این لباسا بچه دیده نشم ...موهامو بستم و روسری مصی رو روی سرم انداختم تو آینه که نگاه کردم چهره علی رو میدیدم، شباهت عجیبی بهمدیگه داشتیم...حتما قسمت اونجور بود ،الان با حنانه خوشبخته یعنی؟ دلش برام تنگ نمیشه ؟یعنی انقدر زود منو یادش رفت، از خودم بدم اومد همون روسری رنگ و رو رفته خودمو سر کردم و یکساعت بعد باقر که اومد باهم رفتیم سمت عمارت ...در زدیم و وارد شدیم همایون اروم گفت :خوابید، داروهاشو بزار بالای سرش ،شب باید بخوره... دست روی شونه باقر گذاشت و گفت :ممنون امروز از کار خودت عقب افتادی ...به طرفم چرخید، ولی باز با هزارجور جدیت گفت:شما میتونی برای شامش یچیزی درست کنی ؟همه چیز هست ،اگه مصی خانم بود خیالم راحت بود ... بهم برخورد و گفتم :منم دست کمی از مادرم ندارم، رو به باقر گفتم من میرم شام بزارم، کارم داشتی صدام بزن ...رفتم تو اشپزخونه بهترین غذا برای مریض سوپ بود، گذاشتم و برای همایون خان برنج گذاشتم و تکه های مرغ و سیب زمینی براش سرخ کردم ،از فاطمه خیلی چیزا یاد گرفته بودم ،همه چیز که تموم شد چرخیدم که بیرون برم که همایون خان رو تو چهارچوب دیدم ابروهاشو بالا برد و گفت :پرستار اومده رفت پیش مادربزرگم ...میشه یه لیوان اب براش بیاری گلوش خشک شده؟ پارچ و لیوان رو داخل سینی استیل گذاشتم و باهم وارد اتاق شدیم... پرستارش یه زن جوون بود ،با دیدنم گفت:مادرشوهرتون یک ماهه بیمارستانه، ینفر نبود بهش سر بزنه، اقا همایون فقط بهش سر میزد ... خواستم بگم مادرشوهرم نیست که پیرزن گفت :همایون نگفته بودی زن به این خوشگلی گرفتی، یعنی همچین چیز به این مهمی رو ازم مخفی کردی؟ تنها آرزوم دیدن بچه های تو بود... همایون کنارش نشست و گفت :نباید صحبت کنی، انرژیتو هدر نده..پرستار آمپولش زد و پیرزن بیچاره ناله میکرد، تمام بدنش از جای امپول کبود بود ..رو به همایون خان گفتم :اگه اجازه بدید من برم... پرستار گفت :من بهتون گفتم همایون خان تو خونه باید یه زن باشه، تا منم بتونم شب بمونم ،وگرنه شبها میرم خونم صبح میام... نصفه شب خودتون باید تمیز کنید مادرتون رو ... همایون انقدر محکم گفت که پرستار هم سکوت کرد و شاید ترسید ... اختر جایی نمیره همینجاست، شما بهتره حواست جمع مادربزرگم باشه ...در اتاق رو بست و اومد بیرون عمارت، باقر رو صدا زد و وقتی اومد گفت :مادر و پدرت کی میان ؟ -اقا فردا راهی میشن، اخر شب میرسن اگه کاری هست من انجام میدم ... دستی تو موهای پر پشت مشکی اش کرد و گفت :‌پرستار نمیمونه شب، اگه خواهرت مشکلی نداره شب کنار پرستار تو عمارت باشه؟ باقر نگاهی بهم کرد و وقتی رضایتمو دید گفت :مشکلی نداره اقا ،هر کمکی از دستش برمیاد انجام میده ... -من میرم بیرون کار دارم، تا شب بر میگردم ...رو بهم گفت :حواست به پرستار باشه، به روش نخند، بزار کارشو درست انجام بده ... باقر تو هم بهشون سر بزن تا من برگردم ...برو کت و سوئیچم رو بیار ... باقر یالا گفت و رفت داخل ...همایون خان یکم از حالت دستوریش کم کرد و گفت :چیزی نیاز نداری ؟ -‌نه اقا ممنون  -همایون صدام بزن راحترم ...داروهاتو بخور رنگ و روت پریده... از اینکه نگرانم بود خوشحال شدم، ولی مغرورتر از اون بود که حتی یه لبخند بزنه ...رفت و وایستادم و دور شدنشو نگاه کردم ..فرصت مناسبی بود که بتونم یه نگاهی به داخل عمارت بندازم، کف سنگ مرمر بود و لوسترهای بزرگ وسط پذیرایی پردهای حریر و مخمل چندتا اتاق خواب داشت‌‌‌‌.... از کنار سالن پله میخورد و بالا میرفت یه بهار خواب و چندتا اتاق یکیش باز بود ،حتما مال همایون بود ،توش رو نگاهی انداختم، چندتا عکس از یه پسر بچه بود و عکس همایون و یه زن کنارش‌‌‌... کمد اتاق پر بود از لباس زنونه و روی میز لوازم ارایشی بود ،یعنی اون زن کی بود که کنار همایون بود و اون بچه تو بغل همایون کی بود ...اون خونه سوت و کور بهم خوف داد و برگشتم پایین ... پرستار روی راحتی نشسته بود با دیدنم گفت:‌شام کی آماده میشه؟من گرسنه ام... 💗https://eitaa.com/eshgomidd
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📚 به طرف آشپزخونه رفتم و گفتم:تازه درست کردم ،تا آماده بشه طول میکشه.. باقر یه سبد تخم مرغ آورد و سرش پایین بود اومدتو اشپزخونه و گفت :خسته شدی؟خودتم مریضی... یه لقمه نون و مربا براش درست کردم دستش دادم و گفتم:‌تو خسته شدی همه کارا گردن توئه... تشکر کرد و گفت:شب اینجا میخوابی، پیش پرستار بخواب ،هروقت کار داشتی صدام کن، من تا آقا نیست میرم یکم بخوابم.. -برات شام میارم برو... بعد رفتن باقر نگاهی به پیرزن کردم خواب بود و برگشتم تو پذیرایی کنار پرستار..براش چایی برده بودم ،اسمش مهین بود چایی رو نوشید و گفت:چطور با این آدم زندگی میکنی آدم از چشم هاش میترسه، اصلا اخلاق نداره تو بیمارستان همچین کرد دکتر از ترسش شب خونه نرفت... -منظورت کیه؟ -- شوهرت دیگه همایون خان... خنده ام گرفت و گفتم:خیلی وقته میشناسیش؟ -اره من چندساله پرستار مادربزرگشم، خدا بیامرز رعنا که مرد بدتر شد.. وسط حرفش پریدم و گفتم :رعنا کیه؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت :یعنی نمیدونی شوهرت قبلا زن داشته، پسر هم داشته دوسال پیش فقط پسرش یکسالش بود که تصادف کردن و اونا مردن، ولی یه خراشم رو همایون نیوفتاد، انگار خواست خدا بوده، ازدواجشون سنتی بود و خانوادش رعنا رو براش پسندیدن ،وگرنه انقدر خشک و بی احساسه که نمیتونه به هیچ زنی علاقمند بشه...چه روزهایی بود یک ماه تمام پرستار همایون بودم، خیلی از غم پسرش میسوخت، الان بهتره شده، مرد قوی ایه...چطور نمیدونستی؟؟ نکنه بهت نگفته؟اخه مادر همایون هم حرفی نزد بهم که ازدواج کرده...نکنه یواشکی عقد کردید ؟؟ به حرفهاش اهمیت ندادم و رفتم تو آشپزخونه، هزارتا سوال تو ذهنم بود، سر درد گرفتم از بس فکر میکردم هوا کامل تاریک بود و بارون میبارید که نور چراغ ماشین تو ورودی باغ افتاد...از پشت پنجره دیدمش، تو دستش چندتا مشما بود و باقر رو صدا زد در رو ببنده و خودش اومد داخل وارد که شد خیس بود کتشو در آورد و داشت آویز میکرد که مهین گفت :کجایی؟همایون خان هنوز غذا نخوردم... همایون نگاهش هم نکرد و گفت:برو اشپزخونه غذاتو بخور ،بوش که میاد، اینجا خدمتکار نداریم ،خودت باید کارهاتو بکنی... مهین غر زنان رفت تو اشپزخونه برای خودش پلو کشید و یه بشقاب سوپ برای پیرزن برد اتاق... همایون اومد اشپزخونه، یه میز چوبی وسطش بود براش غذا کشیدم و تهش هرچی موند رو ریختم برای باقر و خودم به یه بشقاب سوپ اکتفا کردم...همایون موقع غذا خوردن چیزی نگفت و فقط آخرش تشکر کرد و خداروشکر کرد و گفت:اون مشماها مال توئه، عوض کمکی که به مادربزرگم کردی و غذایی که پختی ،میدونم زحماتت با ارزشتر بوده، ولی همین فعلا از دستم بر میومد..میرم لباسهامو عوض کنم غذای برادرتو ببر... قابلمه به دست مشماها رو برداشتم و تا خونه دویدم، از کنجکاوی نمیتونستم آروم برم...باقر بیچاره از گرسنگی غذاشو با نون میخورد و تعریف میکرد،از طعمش..باورم نمیشد چقدر لباس برام خریده بود، چندتا روسری و کفش...میخندیم و اشکهام میریخت... باقر خندید و گفت: درسته یکم بداخلاقه، ولی خیلی آدم با گذشتیه... چه سلیقه ای داشت، لباسهایی که حتی خونه عمو هم ندیده بودم ،یه پیراهن سورمه ای گل درشت قرمز تنم کردم، آستین هاش پف داشت و تا زیر زانوم بود جوراب بلند سیاه رو پوشیدم و یه روسری خوشرنگ سرم کردم، واقعا زیبا شدم ..بیچاره برادرم سر سفره خوابش برده بود ،روش پتو کشیدم و سفره رو جمع کردم لباسهارو گوشه اتاق چیدم رو هم و منتظر بودم تا مصی بیاد و بهش بگم که چقدر خوشحالم..خدا دلمو شاد کرده بود و اون غم تموم نشدنی رو کم کرده بود.. خجالت میکشیدم که برم پیش اونا، ولی باید میرفتم قابلمه خالی رو برداشتم و رفتم..وارد عمارت که شدم مهین نگاهم کرد سرتا پامو تو نگاهش گذروند و گفت:وای دختر چه خوشگل شدی کجا رفته بودی؟بیا کمک کن ملحفه زیر خانم رو میخوام تعویض کنم، تنها نمیتونم ،تو فقط مراقب باش از رو صندلی نیوفته..خبری از همایون نبود، مهین ملحفه رو که عوض کرد، گفت: من همینجا میخوابم، تشک رو روی زمین انداخت و روش داز کشید و گفت:به اون بگو داروهاشو دادم... در رو بستم و رفتم تو نشیمن...همایون از پله های بالا پایین میومد که متوجه من شد ،بی تفاوت بهم اومد و گفت:از صدتا پیرزن بیشتر غر میزنه، انگار صدسالشه (مهین)شما هم هرجا راحتی بخواب... یهو از دهنم پرید و گفتم:از لباسها ممنونم... اینبار نگاهم کرد لبخند رو لبهاش نشست و گفت:بهت خیلی میاد...مثل دختر بچه ها چرخیدم و گفتم :مثل ملکه ها شدم؟ از ته دل خندید و گفت:بعدا بگو من شونزده سالمه ،دیدی بچه ای...خجالت زده سرمو پایین انداختم... تو ایوان نشسته بود ،تا رفتم بیرون به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت:بشین...💓 ادامه داردhttps://eitaa.com/eshgomidd
سلام عرض ادب به تقاضای دوستان امشب یک پارت هدیه براتون در نظر گرفتیم 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا