eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.5هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
10.3هزار ویدیو
12 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📚 به طرف آشپزخونه رفتم و گفتم:تازه درست کردم ،تا آماده بشه طول میکشه.. باقر یه سبد تخم مرغ آورد و سرش پایین بود اومدتو اشپزخونه و گفت :خسته شدی؟خودتم مریضی... یه لقمه نون و مربا براش درست کردم دستش دادم و گفتم:‌تو خسته شدی همه کارا گردن توئه... تشکر کرد و گفت:شب اینجا میخوابی، پیش پرستار بخواب ،هروقت کار داشتی صدام کن، من تا آقا نیست میرم یکم بخوابم.. -برات شام میارم برو... بعد رفتن باقر نگاهی به پیرزن کردم خواب بود و برگشتم تو پذیرایی کنار پرستار..براش چایی برده بودم ،اسمش مهین بود چایی رو نوشید و گفت:چطور با این آدم زندگی میکنی آدم از چشم هاش میترسه، اصلا اخلاق نداره تو بیمارستان همچین کرد دکتر از ترسش شب خونه نرفت... -منظورت کیه؟ -- شوهرت دیگه همایون خان... خنده ام گرفت و گفتم:خیلی وقته میشناسیش؟ -اره من چندساله پرستار مادربزرگشم، خدا بیامرز رعنا که مرد بدتر شد.. وسط حرفش پریدم و گفتم :رعنا کیه؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت :یعنی نمیدونی شوهرت قبلا زن داشته، پسر هم داشته دوسال پیش فقط پسرش یکسالش بود که تصادف کردن و اونا مردن، ولی یه خراشم رو همایون نیوفتاد، انگار خواست خدا بوده، ازدواجشون سنتی بود و خانوادش رعنا رو براش پسندیدن ،وگرنه انقدر خشک و بی احساسه که نمیتونه به هیچ زنی علاقمند بشه...چه روزهایی بود یک ماه تمام پرستار همایون بودم، خیلی از غم پسرش میسوخت، الان بهتره شده، مرد قوی ایه...چطور نمیدونستی؟؟ نکنه بهت نگفته؟اخه مادر همایون هم حرفی نزد بهم که ازدواج کرده...نکنه یواشکی عقد کردید ؟؟ به حرفهاش اهمیت ندادم و رفتم تو آشپزخونه، هزارتا سوال تو ذهنم بود، سر درد گرفتم از بس فکر میکردم هوا کامل تاریک بود و بارون میبارید که نور چراغ ماشین تو ورودی باغ افتاد...از پشت پنجره دیدمش، تو دستش چندتا مشما بود و باقر رو صدا زد در رو ببنده و خودش اومد داخل وارد که شد خیس بود کتشو در آورد و داشت آویز میکرد که مهین گفت :کجایی؟همایون خان هنوز غذا نخوردم... همایون نگاهش هم نکرد و گفت:برو اشپزخونه غذاتو بخور ،بوش که میاد، اینجا خدمتکار نداریم ،خودت باید کارهاتو بکنی... مهین غر زنان رفت تو اشپزخونه برای خودش پلو کشید و یه بشقاب سوپ برای پیرزن برد اتاق... همایون اومد اشپزخونه، یه میز چوبی وسطش بود براش غذا کشیدم و تهش هرچی موند رو ریختم برای باقر و خودم به یه بشقاب سوپ اکتفا کردم...همایون موقع غذا خوردن چیزی نگفت و فقط آخرش تشکر کرد و خداروشکر کرد و گفت:اون مشماها مال توئه، عوض کمکی که به مادربزرگم کردی و غذایی که پختی ،میدونم زحماتت با ارزشتر بوده، ولی همین فعلا از دستم بر میومد..میرم لباسهامو عوض کنم غذای برادرتو ببر... قابلمه به دست مشماها رو برداشتم و تا خونه دویدم، از کنجکاوی نمیتونستم آروم برم...باقر بیچاره از گرسنگی غذاشو با نون میخورد و تعریف میکرد،از طعمش..باورم نمیشد چقدر لباس برام خریده بود، چندتا روسری و کفش...میخندیم و اشکهام میریخت... باقر خندید و گفت: درسته یکم بداخلاقه، ولی خیلی آدم با گذشتیه... چه سلیقه ای داشت، لباسهایی که حتی خونه عمو هم ندیده بودم ،یه پیراهن سورمه ای گل درشت قرمز تنم کردم، آستین هاش پف داشت و تا زیر زانوم بود جوراب بلند سیاه رو پوشیدم و یه روسری خوشرنگ سرم کردم، واقعا زیبا شدم ..بیچاره برادرم سر سفره خوابش برده بود ،روش پتو کشیدم و سفره رو جمع کردم لباسهارو گوشه اتاق چیدم رو هم و منتظر بودم تا مصی بیاد و بهش بگم که چقدر خوشحالم..خدا دلمو شاد کرده بود و اون غم تموم نشدنی رو کم کرده بود.. خجالت میکشیدم که برم پیش اونا، ولی باید میرفتم قابلمه خالی رو برداشتم و رفتم..وارد عمارت که شدم مهین نگاهم کرد سرتا پامو تو نگاهش گذروند و گفت:وای دختر چه خوشگل شدی کجا رفته بودی؟بیا کمک کن ملحفه زیر خانم رو میخوام تعویض کنم، تنها نمیتونم ،تو فقط مراقب باش از رو صندلی نیوفته..خبری از همایون نبود، مهین ملحفه رو که عوض کرد، گفت: من همینجا میخوابم، تشک رو روی زمین انداخت و روش داز کشید و گفت:به اون بگو داروهاشو دادم... در رو بستم و رفتم تو نشیمن...همایون از پله های بالا پایین میومد که متوجه من شد ،بی تفاوت بهم اومد و گفت:از صدتا پیرزن بیشتر غر میزنه، انگار صدسالشه (مهین)شما هم هرجا راحتی بخواب... یهو از دهنم پرید و گفتم:از لباسها ممنونم... اینبار نگاهم کرد لبخند رو لبهاش نشست و گفت:بهت خیلی میاد...مثل دختر بچه ها چرخیدم و گفتم :مثل ملکه ها شدم؟ از ته دل خندید و گفت:بعدا بگو من شونزده سالمه ،دیدی بچه ای...خجالت زده سرمو پایین انداختم... تو ایوان نشسته بود ،تا رفتم بیرون به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت:بشین...💓 ادامه داردhttps://eitaa.com/eshgomidd
سلام عرض ادب به تقاضای دوستان امشب یک پارت هدیه براتون در نظر گرفتیم 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️عـــشــق و امید 💙
آهنگ زیبای لری😍
با احترام تقدیم به دوستان بختیاری عزیز و فاطمه خانم های دوست داشتنی و مهربون کانال دوست تون دارم 😍❤️🙏