هدایت شده از Paranoia
او زیبا بود.
زیبا ترین چیزی که به عمرم دیده بودم .
هر انچه که هر بار از زیباییش ،انگونه با آب و تاب برای کسی حرف میزدم ،اتش شعله ور کلماتم را خاموش میکرد که :(حالا اینگونه که تو میگویی هم نیست)
و من میخواستمبر سرش فریاد شوم که:(چرا،هست،بسیار بیشتر از آنچه من میگویم هم زیباست)
به مرور این سوال در سرم نقش بست که چرا فقط من میان خیل عظیم اطرافیانش،گمان میکنم آنگونه سخت زیباست؟
چرا فقط من به هنگامملاقاتش احساس بیخودی از خود دارم؟
چرا فقط من با دیدن چشمانش،مژه هایش،حالت جدید گیسوانش،حرکات دست هایش و...گویی بند دلمپاره میشود؟
اندک اندک ،پاسخ سوالم هم،در ذهنم نقش بست.
آنگاه که شخصی ،وقتی برای بار هزار و یکم از زیبایی هایش میگفتم،به من رو کرد گفت :(عزیزِجان،لحنِ سخنانت،رنگ و بوی دلبستن و ریشه دواندنِ عشق میدهد)
هدایت شده از Paranoia
نمیتونم بهت نگمکوچولو،هرچی فکر میکنم برات لقب بسازم،میبینم کوچولو از همشون شایسته تره🤌🏻🤌🏻
پسمبارکت،کوچولو