جهان، آنگاه که انسان از درد رها میشود، چنان زیباییِ بیحدی مییابد که کلام از وصفش قاصر است. حالا من، علفهای زردِ جنوب و نخلهای کوچکی را که روزگاری از آنها بیزار بودم، عاشقانه دوست میدارم. آن پرندهٔ سیاه را که بر فرازِ آسمان رهاست، هیاهوی جمعهای فامیلی، جنجالِ بازیِ کودکان، نگاههای نافذ و حتی دردهایِ بیدلیل را به آغوش میکشم. به کوهها و تپهها که مینگرم، خیالِ خوشبختی و طعمِ خوشوقتی در سرم میدود. سیمِ تیرهای برق را با چشم دنبال میکنم و در نوایِ چاووشی گم میشوم. حالا تعلقخاطری دارم که مهربانانه به جهان مینگرم و دیگر از هراسِ بودن، خبری نیست. دلم برای آن شبهایِ اولِ سالِ هزار و چهارصد و چهار تنگ شده؛ دلم حتی برای سکوتِ قبرستانِ روستایمان و اتاقک کوچکش میتپد. خندههایِ بیدلیلِ آن شبهایِ صحرا، حالا برایم مقدساند؛ همانهایی که روزگاری از آنها گریزان بودم. بهترین لحظاتِ عمرم در همنشینی با واژههای حافظ و سهراب سپهری گذشته است؛ در همان روزهای بارانی که انگار جهان، شاعرانهترین چهرهاش را نشان میداد. شیراز رفتن و «با من خیال کن» شنیدن، بندرِگناوه و طعمِ «بزن باران»، خاطراتیاند که میخواهم بارها و بارها در آنها زندگی کنم. دلم برای شبهایِ ماهِ محرم، روضههایِ خانهی عمو و انتظارِ شیرینِ رسیدنِ «شبِ سینی به سر» تنگ است. جهان، صحنهی اتفاقاتِ غریب و بیشمار است و ما چه دلبستهایم به این لحظاتِ گذرا. کاش میشد بارها و بارها، همین زندگی را از نو زیست.