eitaa logo
زوربای یونانی.
305 دنبال‌کننده
6 عکس
18 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید. harfeto.timefriend.net/17783178495350
مشاهده در ایتا
دانلود
آدمی، تجسم تردید بر لب پرتگاه هستی. وجودش، نه بنیانی استوار، که ریسمانی است لرزان که از تارهای ناپیدای عدم آویخته. هر دم و بازدم، هر تلنگری از جهان بیرون، و هر لرزشی در درون، می‌تواند گسست این ریسمان ظریف را رقم زند. کلام، نه صرفاً صوتی برآمده از حنجره، که موجی است که در تلاطم این هستی ناپایدار، می‌تواند بنیان وجود را بلرزاند. فکر، نه تصویری شفاف، که ابری است گذرا که بر فرازِ این پرتگاه سایه می‌افکند و گاه، مسیر سقوط را هموار می‌سازد. و سقوط، نه یک رویدادِ لحظه‌ای، که گشوده شدن دریچه‌ای است به ورای فهم متعارف. آنگاه که پای بر لبه می‌نهی و به ورطه‌ٔ نیستی فرو می‌غلتانی، دیگر بازگشتی نیست.
زوربای یونانی.
آدمی، تجسم تردید بر لب پرتگاه هستی. وجودش، نه بنیانی استوار، که ریسمانی است لرزان که از تارهای ناپید
تو از تار و پود این واقعیت مشهود گسسته‌ای؛ نه آنکه بر آن حاکم باشی، بلکه آنکه به ناگهان، از بند توهم حاکمیت، رها گشته‌ای. در این ورطه‌ٔ برهنه، دیگر "بودن" معنایی جز "نبودنِ آنگونه که بودی" ندارد. اما گاه، این گسست، از بیرون رقم می‌خورد. تقدیر، یا شاید اراده‌ٔ ناپیدای دیگری، آن ریسمان اطمینان را، آن توهم پیوستگی را، با خنجری از جنس "ناگهان" می‌برد. و اینجاست که حسرت، نه یک احساس صرف، که گشودگی‌ای است به فضایی از "آنچه می‌توانست باشد" اما نشد. آن "کاش"ها، نه خاطرات دور، که پژواک جهان‌های ممکنی هستند که در دروازه‌ٔ ادراک تو بسته ماندند. آن سخنان شگرف، آن طرح‌های نو، آن لبخندهایی که قرار بود بر لبی بنشیند، همه و همه در غبارِ آنچه نشد گم می‌شوند. و در این گسست نهایی، تو دیگر نه جزئی از این جهان، که پدیده‌ای برآمده از شکاف آنی. جدایی، نه یک وضعیت اجتماعی، که ذاتِ وجودیِ تو می‌شود. "من"، آن موجود یگانه و پیوسته، در حجمی از خلأ و ابهام فرو می‌رود. "کاش"هایت، نه سیلاب، که حجمی از احتمالات سرکوب شده‌اند که بر سرت آوار می‌شوند. ترس‌هایت، نه وهم، که آینه‌ای در برابر پوچی محض. و درد، نه تازیانه، که تجربه‌ٔ عریان این گسست ازلی است. این است سرنوشت من در مواجهه با دیگری و جهان، آنگاه که ریسمان پیوند، پاره شود.
زنان آزاده، در چه معنا می‌شوند؟
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا را جدی‌تر از آن می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند.
گاهی روح آدم، مثل باغی‌ست که سال‌هاست باران ندیده؛ نه از تشنگی می‌میرد، نه زنده می‌شود، فقط خاک می‌ماند و سکوت. اما مگر نه این‌که هر خاکی، در خود بوی حیات را پنهان دارد؟ شاید کافی باشد نسیمی از درون بگذرد… نسیمی که بویی از یاد، از معنا، از «بودنِ راستین» در خود دارد. زندگی همیشه همین بوده: بازیِ ظریف میان نبودن و امیدِ هستی. می‌افتی، می‌شکنی، خاموش می‌مانی… و درست در همان نقطه‌ای که خیال می‌کنی تمام شده‌ای، ذره‌ای نور از شکافِ تاریکی، آرام درونت می‌تابد نه پرهیاهو، نه ناگهانی، بلکه همان‌گونه که سپیده، آهسته از دلِ شب سرازیر می‌شود. روحت را به نسیم بسپار، به باد، به واژه، به شعر... هر خستگی‌ای که امروز بر دوشِ جانت سنگینی می‌کند، روزی خاک خواهد شد و از دلش گُلی خواهد رویید که نامش را «فهمِ دوباره‌ی زندگی» خواهند گذاشت.
انسان موجودی است که بیش از آنکه در اکنون زندگی کند، در بازتاب اکنون در ذهن خویش سکونت دارد. ما لحظه را تجربه نمی‌کنیم؛ ما روایتِ لحظه را در درون خود می‌سازیم و در آن خانه می‌کنیم. خاطره، شکلِ دومِ واقعیت است؛ واقعیتی که از صافیِ احساس عبور کرده و از آنِ ما شده است. شاید به همین دلیل، گذشته گاه از حال ملموس‌تر است؛ زیرا حال هنوز زخمی تازه است، اما گذشته به شعر بدل شده. انسان در خاطره پناه می‌گیرد، نه برای فرار از واقعیت، بلکه برای معنا دادن به آن. ما آنچه را که بوده، همان‌گونه که بوده به یاد نمی‌آوریم؛ آن‌گونه که توانسته‌ایم تحمل کنیم به یاد می‌آوریم. پس خاطره نه ثبت حقیقت، که بازنویسی آن است. و چه بسا آنچه دلتنگی می‌نامیم، نه اشتیاق به گذشته، که اشتیاق به نسخه‌ای از خویش باشد که در آن زمان زیسته‌ایم. انسان میان اکنونِ گذرا و گذشته‌ی بازساخته سرگردان است؛ واقعیت را می‌بیند، اما در خاطره لمس می‌کند. و شاید همین فاصله است که او را شاعر می‌کند موجودی که می‌داند هیچ لحظه‌ای پایدار نیست، پس آن را در ذهن خود جاودانه می‌سازد. شاید ما نه در جهان، که در تفسیرِ خویش از جهان زندگی می‌کنیم؛ و خاطره، همان جایی است که واقعیت برای نخستین‌بار، به «معنا» تبدیل می‌شود.
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی، ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید.