3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا را جدیتر از آن میدانست که دیگران خیال میکنند.
گاهی روح آدم، مثل باغیست که سالهاست باران ندیده؛ نه از تشنگی میمیرد، نه زنده میشود، فقط خاک میماند و سکوت. اما مگر نه اینکه هر خاکی، در خود بوی حیات را پنهان دارد؟ شاید کافی باشد نسیمی از درون بگذرد… نسیمی که بویی از یاد، از معنا، از «بودنِ راستین» در خود دارد. زندگی همیشه همین بوده: بازیِ ظریف میان نبودن و امیدِ هستی. میافتی، میشکنی، خاموش میمانی… و درست در همان نقطهای که خیال میکنی تمام شدهای، ذرهای نور از شکافِ تاریکی، آرام درونت میتابد نه پرهیاهو، نه ناگهانی، بلکه همانگونه که سپیده، آهسته از دلِ شب سرازیر میشود. روحت را به نسیم بسپار، به باد، به واژه، به شعر... هر خستگیای که امروز بر دوشِ جانت سنگینی میکند، روزی خاک خواهد شد و از دلش گُلی خواهد رویید که نامش را «فهمِ دوبارهی زندگی» خواهند گذاشت.
انسان موجودی است که بیش از آنکه در اکنون زندگی کند، در بازتاب اکنون در ذهن خویش سکونت دارد. ما لحظه را تجربه نمیکنیم؛ ما روایتِ لحظه را در درون خود میسازیم و در آن خانه میکنیم. خاطره، شکلِ دومِ واقعیت است؛ واقعیتی که از صافیِ احساس عبور کرده و از آنِ ما شده است. شاید به همین دلیل، گذشته گاه از حال ملموستر است؛ زیرا حال هنوز زخمی تازه است، اما گذشته به شعر بدل شده. انسان در خاطره پناه میگیرد، نه برای فرار از واقعیت، بلکه برای معنا دادن به آن. ما آنچه را که بوده، همانگونه که بوده به یاد نمیآوریم؛ آنگونه که توانستهایم تحمل کنیم به یاد میآوریم. پس خاطره نه ثبت حقیقت، که بازنویسی آن است. و چه بسا آنچه دلتنگی مینامیم، نه اشتیاق به گذشته، که اشتیاق به نسخهای از خویش باشد که در آن زمان زیستهایم. انسان میان اکنونِ گذرا و گذشتهی بازساخته سرگردان است؛ واقعیت را میبیند، اما در خاطره لمس میکند. و شاید همین فاصله است که او را شاعر میکند موجودی که میداند هیچ لحظهای پایدار نیست، پس آن را در ذهن خود جاودانه میسازد. شاید ما نه در جهان، که در تفسیرِ خویش از جهان زندگی میکنیم؛ و خاطره، همان جایی است که واقعیت برای نخستینبار، به «معنا» تبدیل میشود.
هدایت شده از « منِفیالحال »
خاک بر سر جامعهی انسانی. همونجا که متوجه شدم افرادی هستند که کشمش داخل عدسپلورو دوست دارند باید میفهمیدم امیدداشتن به انسانها بیهودهست.