آنچه میخواستم، نداشتم؛ و آنچه داشتم، نخواستم. با اینهمه، رنجهای جهان چنان بود که مجال ناشکری نداشتیم. آرامش خواستیم، لرزه بر جانِ هستیمان افتاد. قطرهای خواستیم، سیل آمد و خانمان برانداخت. دنیا را شوخی گرفتیم، حیرت بر ما تاخت. عمق را ندیدیم، و زندگی تهی شد. گذشت و گذشت تا آنهمه غوغا در ما نشست. آنگاه دریافتم که درد و حیرت، راه رسیدن به عمقاند. گویی زندگی حقیقی زادهٔ همین آشوب است؛ که هیچ آغاز پرباری، بیدریغ از درد و حیرت، قد نمیکشد. چون به عمق رسی، آنجا که درد و حیرت در هم میآمیزند،"بودن" آغاز میشود.
«و همیشه زیبایی در درد و حیرت بود»