eitaa logo
💢تیم تخصصی استخدام 100💢
27هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1هزار ویدیو
87 فایل
﷽ ✅ آموزشگاه تخصصی استخدام 100 کانال اصلی استخدام ۱۰۰👇👇 @estekhdam_100 ✅ ادمین ثبتنام👈👈 @admin_es100 💫 رضایت داوطلبین استخدامی: 🔗 @rezayat_es100 لینک گروه ذخیره کنید 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2347630962C2eed45eb2d ❤❤❤❤❤❤❤❤❤
مشاهده در ایتا
دانلود
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥| شباهت‌های پیاده‌روی اربعین و دفاع مقدس از زبان حاج حسین یکتا ♥️ ༺‌‌✾➣♡➣✾༺‌‌ http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
46.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹| «خادم جاده»♥️ ➕گزارشی از فعالیت‌های موکب مع امام منصور در اربعین ۱۳۹۸ ༺‌‌✾➣♡➣✾༺‌‌ http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢تیم تخصصی استخدام 100💢
🔗💜🔗💜🔗💜🔗💜🔗 ♡﷽♡ #تاریک‌خانہ🗝 ✍بہ قلمِ #شین_الف🍃 #فانوس_152 دستی به پلکهایش کشید و توی رختخواب نشست
🔗💜🔗💜🔗💜🔗💜🔗 ♡﷽♡ 🗝 ✍بہ قلمِ 🍃 تمام بدنش میلرزید و صدایش هم... فریاد میکشید و خط ساحل را میدوید... نگاهش بین حره و پشت سرش میچرخید و با ضجه و به نوبت حسنا و عماد را صدا میزد... چند قدم دورتر قلبی ناخواسته از شنیدن ضجه هایش به لرزه افتاده بود... عماد احساس میکرد نمیتواند بیش از این دربرار خواهش مظلومانه اش مقاومت کند... دستانش را تا حد درد مشت کرده در هم میفشرد و لبش را به دندان گرفته بود... نفسش به شماره افتاده بود و شقیقه هایش نبض گرفته بود... چیزی نمانده بود قدم پیش بگذارد و در دل به حسنا که دیر کرده بود بد و بیراه میگفت... همانطور ناچار نظاره گر وحشت و فریاد مروه بود تا اینکه مروه ناچار قدم در آب گذاشت... بی اراده به سمتش قدم برداشت اگر چه بنا ب د دخالت نکند... اما حسنا بدو از کنارش رد شد و خیالش را راحت کرد تا بجای اولش برگردد و باز نظاره گر باشد... حسنا مروه را که حالا با هق هق تا زانو در آب فرورفته بود از پشت به عقب کشید: _برو ساحل من میارمش... و فوری به سراغ حره رفت... حره را بی جان به ساحل برگرداند و مشغول ماساش قفسه سینه اش شد... مروه بالای سرش زانو زد... اشک میریخت و با التماس دست به چشمهایش می کشید... حسنا همانطور که دستش را روی سینه قفل کرده بود با فریاد به مروه تشر زد: _باهاش حرف بزن... مروه حول به زبان آمد: +حره عزیزم... پاشو... حالت خوبه؟! صدامو میشنوی؟! خودش متوجه نبود که چقدر راحت حرف میزند و دیگر وقفه ای در کلامش نیست لبخند حسنا که پشت لبهایش پنهان میکرد را هم نمیدید فقط محو حره بود و از دلشوره قرار از کف داده بود... حره که از ابتدا هم راضی به این نقشه نبود از بی قراری اش نزدیک بود اشکهایش جاری شود... آهسته چشم باز کرد و به او خیره شد... مروه با شادمانی تمام خندید: خوبی؟! با لبنند کمرنگی سر تکان داد... حسنا فوری دست حره را دور گردن انداخت و بلندش کرد: _تو این سرما الان سرما میخورید باید زودتر برگردید دوش آب گرم بگیرید... مروه با اینکه هنوز روه رفتنش طبیعی نبود با اصرار دست دیگر حره را دور گردن انداخت... حره هم تلاش میکرد وزنش را متوجه او نکند و هنوز عذاب وجدان داشت... چند روزی بود که دکتر بهزادی گفته بود زمانش رسیده که با یک شوک مروه را از شر لکنت خلاص کنند و حسنا این نقشه ی بقول حره خبیثانه را کشیده بود... ‌ با عماد هماهنگ کرده بود و فکر همه جایش را کرده بود اما بازیگر نقش اول که حره باشد راه نمی آمد و مخالف بود... دلش نمیکشید ترس و اشک مروه را ببیند... ولی حسنا آنقدر از محاسن این کار گفت و گفت تا بالاخره پذیرفت غریق فرضی باشد... اما در تمام لحظاتی که مثلا غرق میشد واقعا احساس خفگی داشت از شنیدن فریاد های گوش خراش مروه... و هنوز هم اعصابش آرام نشده بود... 🎙تمامۍحقوق رمان محفوظ و حق انتشار مجازے آن منحصرا بہ کانال ن.والقلم واگذار شده است...👇 http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7 🚫 🚫 🔗💜🔗💜🔗💜🔗💜🔗
🔗💜🔗💜🔗💜🔗💜🔗 ♡﷽♡ 🗝 ✍بہ قلمِ 🍃 با احتیاط به او که روی طاقچه ی پنجره نشسته بود نزدیک شد... دست روی شانه اش که گذاشت با اخم به عقب برگشت و دوباره به دریا خیره شد... کنارش روی زمین زانو زد و دستانش را گرفت: _مروه جان ببخشید دیگه... بخاطر خودت بود... ببین الان دیگه اصلا لکنت نداری... مثل قبل قشنگ حرف میزنی... خوشحال نیستی؟! مروه با اینکه از این بابت بی نهایت خوشحال بود و حرف زدن بی دردسر برایش یک دنیا می ارزید نمیتوانست آن ترس و دلهره و ضجه ها را از یاد ببرد... پس کماکان اخم از ابروهایش نیفتاد و روترش کرد: _ممکن بود سکته کنم! +دور از جونت عزیــــزم... حره با لودگی از گردنش آویزان شد و آنقدر خودش را لوس کرد تا دلش به رحم آمد و با خنده اش آتش بس اعلام کرد... حره که کنارش نشست باز به دریا خیره شد و اینبار متفکر گفت: _یعنی تمام مدتی که من داد میزدم و گریه میکردم... این پسره بوده و میدیده و هیچی نمیگفته؟ واقعا که چه موجود بی رحمی!... حره هر چه تلاش کرد او را قانع کند او به وظیفه اش عمل میکرده و تقصیری نداشته بی فایده بود اما... همان موقع در اتاقک کوچک پایینی یک نفر حتی یک لحظه ذهنش از آن صدای گریه و التماس خالی نمیشد... نمیدانست چه بر سرش آمده که افسار تاریکخانه ی خیالش از دستش به در شده و جز این نقش نقشی بر آن نمیگذرد... بی حوصله غلت زد و دست زیر سر گذاشت... کاش میتوانست همین الان برود بالا و از دلش در بیاورد! به خواهشی که از دلش گذشت اخمی کرد و تلاش کرد بی موقع بخوابد... کاش لااقل کاری برای انجام دادن داشت... کاش هرچه سریعتر آن دختر جاسوس کاری میکرد و پرونده را از این کرختی و بلاتکلیفی در می آورد... در همین فکرها بود که دق الباب باعث شد راست بنشیند... تک سرفه ای کرد و با صدایی که حالا باز شده بود گفت: _بفرمایید... حسنا مثل همیشه محکم و چکشی خبر داد: _خانون قاضیان میخوان غروب برن یه امام زاده همین نزدیکی ها... امام زاده عبدالله... مشکلی که نداره؟! دستی به موهایش کشید و گفت: نه فقط تا اومدن آقای سماواتی(یحیی) صبر کنید... +بله مشکلی نیست... و بی درنگ صدای پاهایش از کنار در دور شد... کلافه بالشش را بغل گرفت و صورتش را در آن پنهان کرد... فقط همین را کم داشت... نمیتوانست به این زودی با او روبرو شود... و خودش هم نمیدانست چرا خجالت میکشد؟! مگر به وظیفه اش عمل نکرده بود؟! بار دیگر با اوهامش درگیر بود که صدای کوبه ی در از جا پراندش و کلافه گفت : بله... و با شنیدن صدای گرم خانوم خاله غافلگیر و شرمنده شد: _زاک جان تره ناهار باوردم... لب گزید و به سمت در خیز برداشت: _الان میام خاله خانوم... اصرار خاله بود که همه او را خاله خطاب کنند... خداوند محبت را در وجود او تمام کرده بود... 🎙تمامۍحقوق رمان محفوظ و حق انتشار مجازے آن منحصرا بہ کانال ن.والقلم واگذار شده است...👇 http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7 🚫 🚫 🔗💜🔗💜🔗💜🔗💜🔗
🖋شین.الف: 🔗سلام و عرض ارادت... همراهان عزیزم خیلی دلم میخواست کنار هم یک اتفاق خوب رقم بزنیم و با افتخار بر سر موضوعی همکاری و همدلیمون رو به تصویر بکشیم اما فرصتش دست نمیداد تا امروز که این عکس از طریق یکی از آشناها به دستم رسید... خانواده ایلامی بی سرپرستی که منزلشون در و پنجره نداره و جای دیگه ای برای سکنا ندارن و حالا با رسیدن فصل سرما... تهیه این اقلام به شدت براشون ضروریه... تصمیم گرفتم تا اونجا که برام مقدوره قدمی بردارم... شما هم اگر دلتون خواست یه یاعلی بگید و باهام همراه شید... 💳 بنام سمیه صادقی هر عددی که باشه مهم نیست محبت و همدلی شما برام یک دنیا ارزش داره... گزارش کمک کانال قلم رو همینجا باهاتون به اشتراک میگذارم🌷 ببینم چه میکنید♥️ یاعلی...
8.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥| 🔸دعای هفتم صحیفه سجادیه ➕حاج محمود کریمی ༺‌‌✾➣♡➣✾༺‌‌ http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
7.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 | ♥️ امسال می‌توانیم تمام ثواب و نورانیت پیاده‌روی اربعین را به دست بیاوریم! 🔗فرصت ویژه ای که معمولا مومنین از آن غفلت میکنند ... ༺‌‌✾➣♡➣✾༺‌‌ http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
Mahmoud Karimi - Daram Mibinam Ba Pahaye Taval Zade [SevilMusic].mp3
15.27M
🎼🏴|• خودم مسافرای عاشق و صدا زدم خودم دارم کنارتون میام قدم قدم خودم دل شما رو می برم به اون حرم دوای درداتون ، غبار این راهه به راهتون چشم شهید شش ماهه آغوش من بازه برای زوارم به راهتون چشم منو علمدارم ♥️ ༺‌‌✾➣♡➣✾༺‌‌ http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
⚫️ اربعین امسال که پایمان از کربلایت و دستمان از ضریحت بریده است، به توصیه امام صادق علیه السلام از پشت بام خانه هایمان «به تو از دور سلام» میکنیم. 📅 قرار ما پنجشنبه (روز اربعین) ساعت ۱۱ پشت بام خانه ها 🔆امام صادق علیه‌السلام به سُدیر فرمود: آیا زیاد به زیارت حسین علیه‌السلام می‌روی؟ 🔸سُدیر گفت: آقاجان راهم دور است، نمی‌توانم. 🔹 حضرت فرمود: در‌منزلت غسل کن، به بام خانه برو، به سوی قبر حسین علیه‌السلام اشاره کن و به او سلام بده، برایت زیارتش نوشته می‌شود. 📚 وسایل الشیعه جلد ۱۴ صفحه ۵۷۸ 🔴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا