eitaa logo
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
204 دنبال‌کننده
86 عکس
71 ویدیو
0 فایل
‹بہ‌نآمِ‌آن‌ڪہ‌پآیان‌هآراپیش‌اَزآغـٰازهانوشتہ‌اَسٺ‌› اینجآ؟!خآنہ‌ےوآژه‌هآیےسٺ‌ڪہ‌بوےبآروٺ‌،بآران،ودلتنگے مےدهند..) آغآزڪِتآبٺ‌؛¹⁴⁰⁵/⁴/¹⁷ رخصٺ‌بآزنشر؛رونوشٺ‌اَزدسٺ‌نوشتہ‌ها،بےرخصٺ‌روآنیسٺ‌..! @Writer_2026
مشاهده در ایتا
دانلود
چند ثانیه طول کشید تا معنی حرفش در ذهن میلاد بنشیند. قلبش یک ضربه‌ی سنگین زد. «فکر می‌کنی کامیار بهت شک کرده؟» «می‌گم احتمال داره.» «چقدر؟» امیر لحظه‌ای فکر کرد. «به اندازه‌ای که..نباید نادیده‌اش گرفت.» میلاد اخم کرد. «ولی اگه این‌طوری باشه..خب چرا من؟» «چون تو به من نزدیک شدی.» میلاد چیزی نگفت. امیر ادامه داد: «و اگر کسی بخواد رابطه‌ی بین ما رو بررسی کنه، تو یکی از واضح‌ترین نقاطی هستی که می‌تونه توجهش رو جلب کنه.» میلاد برای اولین بار واقعاً ترسید. نه برای خودش،برای امیر. «پس من نباید برم.» امیر سریع گفت: «اتفاقاً ممکنه رفتنت دقیقاً بخشی از همون چیزی باشه که باید مدیریت کنیم. من نمی‌خوام با یک تصمیم احساسی شرایط رو بدتر کنیم.» میلاد نگاهش کرد. «پس چی کار کنم من امیر؟» امیر کمی به عقب تکیه داد. «کاری که ازت خواستن رو با عجله و هیجان انجام نده. حواست به اطرافت باشه. اگر شرایط غیرعادی شد هم تصمیم عجولانه نگیر.» میلاد لبخند کم‌رنگی زد. «باز شروع شد.» «چی؟» «نصیحت‌های پدرانه.» امیر پوزخند زد. «یکی باید عاقل این جمع باشه دیگه.» «کی؟ تو؟» «قطعاً.» «اعتمادبه‌نفست خیلی زیاده امیر.» «تو هم اگر نصف چیزهایی که من دیدم رو دیده بودی، کمتر شوخی می‌کردیو بیخیالی می‌کردی فرزندم.» میلاد خندید اما خنده‌اش کوتاه بود. امیر این بار نرم‌تر گفت: «میلاد؟» «جانم؟» «لطفا اون طرف مراقب خودت باش.» لحنش آن‌قدر جدی بود که میلاد دیگر نتوانست شوخی کند. امیر ادامه داد: «ممکنه بخوان حساب تو رو هم اونجا برسن.» میلاد لب‌هایش را روی هم فشرد. «و تو؟» «من چی؟» «اگه واقعاً فهمیده باشن چی؟» امیر چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: «من حواسم به خودم هست.» میلاد آهسته گفت: «قول؟» امیر لبخند خیلی کمرنگی زد. «قولی که تو این کار داده میشه، فقط اینه که تا جایی که بشه درست تصمیم بگیریم.» میلاد سرش را پایین انداخت،امیر گفت: «تو هم همین کارو بکن.» میلاد چشم‌هایش را باز کرد. سقف هنوز همان سقف بود. اتاق هنوز همان اتاق. صبح هنوز پشت پنجره منتظر طلوع بود اما حرف‌های امیر هنوز تازه بودند. «اون طرف مراقب خودت باش.» میلاد لبخند محوی زد. حتی وقتی امیر غر می‌زد، نگرانی در صدایش پنهان نمی‌شد. حتی وقتی سرزنشش می‌کرد، مراقب بود تحقیرش نکند. حتی وقتی شوخی می‌کرد، حواسش به حال میلاد بود و همین‌ها کافی بود. شاید امیر واقعاً بخشی از یک مأموریت بود. شاید بخشی از رفتارهایش به خاطر نقشش در ققنوس بود. شاید اصلاً همه‌چیز آن‌قدر که میلاد فکر می‌کرد ساده نبود. اما یک چیز را نمی‌توانست انکار کند او امیر را دوست داشت. نه آن‌گونه که آدم‌ها در قصه‌ها دوست دارند. بلکه به شکل ساده، انسانی و عمیقی که گاهی یک آدمِ خسته برای پیدا کردن یک پناه به آدم دیگری دل می‌بندد. مهر امیر آرام‌آرام روی دل سنگ‌شده‌اش نشسته بود. جایی که سال‌ها زیر خاکسترِ ترس و گناه پنهان مانده بود. میلاد نمی‌دانست این دلبستگی از کجا شروع شده. شاید از اولین باری که امیر حالش را پرسید. شاید از اولین باری که به جای دستور دادن، با او حرف زد. شاید از همان شبی که فهمید پشت آن چهره‌ی جدی، انسانی هست که برای جان ِآدم‌ها ارزش قائل است. هرچه بود، حالا دیگر انکارش ممکن نبود. میلاد دلش برای امیر تنگ می‌شد. هنوز چند ساعت بیشتر از آخرین دیدارشان نگذشته بود. میلاد با خودش فکر کرد که: «همش دو سه روزه...» دو سه روز دور بودن از امیر چیزه ساده‌ و عادی‌ای بود. اما همین دو سه روز برایش سنگین‌تر از چیزی بود که باید می‌بود. نگاهش به ساعت افتاد، صبح شده بود. وقت رفتن نزدیک بود. دلش می‌خواست چند دقیقه‌ی دیگر هم در اتاق بماند. چند دقیقه بیشتر امیر را ببیند. چند دقیقه بیشتر از آن امنیت عجیب و تازه‌ای که کنار او پیدا کرده بود، سهم خودش کند. اما مأموریت منتظر احساساتش نمی‌ماند. میلاد بالاخره از تخت پایین آمد، پاهایش هنوز سنگین بودند اما این بار بلند شد. لباسش را مرتب کرد و گوشی را برداشت. صفحه را روشن کرد. هیچ پیامی از امیر نبود. آخرین تماس، همان تماس کوتاه دیشب بود؛ بیست‌وهفت ثانیه، درست پیش از آنکه کامیار از راهرو صدایش بزند. لحظه‌ای مقابل آینه ایستاد و به چهره‌ای نگاه کرد که خودش هم دیگر نمی‌شناخت. پسری که زمانی از هیچ‌کس نمی‌ترسید، حالا اما برای یک نفر می‌ترسید. و عجیب‌تر اینکه این ترس، ترس از مرگ خودش نبود. ترس از دست دادن امیر بود. لبخند تلخی زد. «چه بلایی سرم آوردی، داوود...» و شاید خودش هم نمی‌دانست که پشت این نام، مردی ایستاده بود که میلاد برای اولین بار در تمام آن سال‌های تاریک، به بودنش دل بسته بود. دل بسته بود بی‌آنکه بفهمد. و وابسته شده بود، بی‌آنکه اجازه گرفته باشد.
در عمارت ققنوس، صبح داشت از راه می‌رسید. آسمان هنوز میان شب و روز مردد بود. نور خاکستری از لبه‌ی پنجره بالا می‌آمد و تاریکی را آرام‌آرام پس می‌زد اما برای میلاد، صبح همیشه به معنای روشن شدن نبود. گاهی آدم در روشن‌ترین ساعت روز هم در تاریکیِ خودش قدم می‌زند. و گاهی..یک نفر کافی‌ست تا در آن تاریکی، چراغی روشن کند. حتی اگر خودش نداند. حتی اگر نامش «امیر» نباشد. حتی اگر همه او را «داوود» صدا بزنند. برای میلاد، او همان یک نفر بود. میلاد دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت. پیش از آنکه پایین برود، صدای موتور خودرویی از حیاط بلند شد؛ کوتاه، خفه و آشنا. از شکاف پرده، ون سیاه‌رنگی را دید که کنار دروازه توقف کرده بود. چراغ‌هایش خاموش بود، اما موتور روشن مانده بود. دو مرد کنار خودرو ایستاده بودند؛ یکی سیگار می‌کشید و دیگری هر چند ثانیه یک‌بار به پنجره‌های عمارت نگاه می‌کرد. روی میز، کنار گوشی، پاکتی قهوه‌ای رنگ قرار داشت که میلاد شب قبل ندیده بود. روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود: «تهران.» نه نام فرستنده‌ای. نه نشانی بیمارستان. نه توضیحی درباره‌ی کاری که باید انجام می‌داد. میلاد پاکت را برداشت. کاغذ داخلش بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده می‌داد. یک کارت شناسایی موقت، یک کلید کوچک فلزی و برگه‌ای با ساعت حرکت در آن بود: «۵:۴۵. بدون تأخیر.» ساعت گوشی‌اش ۵:۴۲ را نشان می‌داد. در همان صدای سه ضربه به در اتاق خورد. نه آرام و نه دوستانه. سه ضربه‌ی دقیق و پشت سر هم. میلاد پاکت را در مشت فشرد. صدای مردی از پشت در آمد: «میلاد؟ آقا منتظرته.» نگاهش به راهروی تاریک افتاد. در انتهای راهرو، چراغ دیواری خاموش شده بود و برای اولین بار، این فکر با وضوحی سرد در ذهنش نشست: شاید مأموریت تهران برای دور کردن او از امیر نبود. شاید قرار بود او را به جایی بفرستند که دیگر هیچ‌کس نتواند پیدایش کند. دستگیره پایین رفت. میلاد گوشی را خاموش کرد، کلید کوچک را در جیبش گذاشت و در را باز کرد. مرد پشت در به پاکت نگاه کرد و گفت: «دیر کردی.» میلاد قدمی به عقب برداشت. از حیاط، صدای باز شدن دروازه آمد. و درست همان لحظه، در اتاق امیر در انتهای راهرو باز شد. امیر آنجا ایستاده بود. چهره‌اش رنگ نداشت انگار حال ِخوشی نداشت. نگاهش اول به میلاد افتاد و بعد به مرد کنار میلاد و در آخر به پاکت قهوه‌ای رنگ. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. اما امیر، خیلی آرام، فقط یک کلمه را با لب‌هایش ساخت: «مراقب خودت باش.» مرد دستش را روی بازوی میلاد گذاشت. فشار انگشت‌هایش آن‌قدر محکم بود که درد تا شانه‌اش دوید. از پایین، صدای کامیار بلند شد: «میلااد؟!کجایی پس؟؟» امیر یک قدم جلو آمد. مرد دستش را بیشتر فشرد. میلاد میان صدای کامیار، نگاه هشداردهنده‌ی مرد و چهره‌ی امیر گیر افتاده بود. در آن نور کم سوی راهرو، میلاد دید که امیر چیزی را در دستش پنهان کرده است. یک گوشی کوچک. صفحه‌اش روشن بود. روی آن، تنها یک جمله مبهم دیده میشد که از آن فاصله قابل خوانش نبود.نمیدانست دارد چه اتفاقی رخ میدهد. اما هرچه بود امید داشت که اتفاقی نیوفتد که باعث جدایی و دوری‌اش از امیر شود. چه تلخ است وقتی آدم تازه پناهی پیدا می‌کند و جهان درست همان لحظه شروع می‌کند به ترساندنش از رفتنِ آن پناه:)! -------------------------------.🍂❤️‍🩹 دل اگر سنگ بود،چرا با یک نگاه ترک برداشت؟ جان اگر خسته بود، چرا با یک «مراقب خودت باش» دوباره تپید؟ بعضی آدم‌ها نمی‌آیند که بمانند؛می‌آیند تا ثابت کنند هنوز می‌شود که به بودنِ یک نفر دل خوش کرد؛)) ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» [عمارت ققنوس | ساعاتی پیش از طلوع] امیر تمام شب نخوابیده بود اما دلیل بی‌خوابی‌اش برخلاف چیزی که شاید از ظاهر آرامش میشد حدس زد میلاد نبود؛ یا دست‌کم،تنها میلاد نبود. چند دقیقه‌ای میشد که کنار تخت ایستاده و به نقطه‌ای روی زمین خیره مانده بود؛ نقطه‌ای که شاید برای هر آدم دیگری جزئی بی‌اهمیت از اتاق محسوب می‌شد اما برای امیر دیگر بخشی از اتاق نبود؛ یک علامت سؤال، هشداری خاموش و زنگ خطری بود که هنوز کسی صدایش را نشنیده بود. خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت؛ قطعه‌ای کوچک، سیاه رنگ و تقریباً بی‌حجم. یک میکروفون،یک شنود!! چیزی که اگر چند سانتی‌متر آن‌طرف‌تر افتاده بود، شاید تا هفته‌ها کسی متوجه حضورش نمی‌شد. امیر آن را میان دو انگشتش گرفت و چند ثانیه نگاهش کرد، سپس دوباره به محل قرار گرفتنش خیره شد. مکانش بیش از اندازه حساب‌شده بود؛ نه وسط اتاق و نه جایی که با یک نگاه دیده شود. در نقطه‌ای نزدیک به سطح زمین، دور از مسیر مستقیم نگاه و پشت زاویه‌ای قرار داشت که معمولاً توجه آدم را به خودش جلب نمی‌کرد. اگر یک آدم معمولی وارد اتاق میشد، احتمالاً حتی متوجه وجودش هم نمیشد. اما امیر سال‌ها برای دیدن چیزهایی آموزش دیده بود که دیگران از کنارشان عبور می‌کردند؛ برای شنیدن چیزی که در میان صدای هزار چیز گم شده بود و برای شک کردن به اتفاقاتی که بیش از اندازه عادی به نظر می‌رسیدند. میکروفون را چرخاند و ذهنش شروع کرد به کنار هم گذاشتن قطعات. چه زمانی کار گذاشته شده بود؟ دیشب؟ دیروز؟ چند روز پیش؟ و سؤال مهم‌تر: چه کسی آن را گذاشته بود؟ ممکن بود عمداً آنجا رها شده باشد؛ شاید کسی می‌خواسته ببیند آیا امیره عزیز کرده‌ی کامیار متوجهش می‌شود یا نه. یک آزمون، یک دام یا سنجشی ساده برای ارزیابی میزان هوشیاری کسی که مدتی بود در قلب عمارت ققنوس زندگی می‌کرد. اگر این فرض درست بود، مسئله تنها شنود نبود؛ مسئله این بود که چه کسی داشت او را ارزیابی می‌کرد. امیر آهسته نفس کشید، اما احتمال دیگری هم وجود داشت!! ممکن بود واقعاً شنود شده باشد و آن میکروفون مدت‌ها همان‌جا مانده باشد. شاید تمام گفت‌وگوهایش را شنیده بودند؛ تمام تماس‌ها، تمام مکالمات و تمام جمله‌هایی که نباید شنیده می‌شدند. و بدتر از همه، مکالمه‌ی دیشبش با میلاد. امیر برای چند لحظه چشم‌هایش را بست و تصویر میلاد مقابلش نقش بست؛ شوخی‌های بی‌موقعش، خنده‌های کوتاهش و جمله‌هایی که میان جدیت بحث می‌پریدند و فضای اتاق را برای چند ثانیه از آن سنگینی بیرون می‌کشیدند. و بعد، بخش‌هایی که دیگر شوخی نبودند؛ وقتی امیر درباره‌ی احتمال شک کردن کامیار حرف زده بود، وقتی گفته بود شاید فرستادن میلاد به تهران بخشی از یک بازی بزرگ‌تر باشد و وقتی از او خواسته بود مراقب خودش باشد. اگر شنود فعال بوده باشد، تمام آن حرف‌ها شنیده شده بود؛ تمام آن نگرانی، اشاره‌ها و نزدیکی. امیر زیر لب گفت: «لعنتی...» میکروفون را روی میز گذاشت. ذهنش آرام نمی‌گرفت..یک مأمور باتجربه هیچ‌وقت با یک نشانه به نتیجه‌ی قطعی نمی‌رسید. نشانه فقط یک نشانه بود. میکروفون ثابت می‌کرد که اتاق می‌تواند تحت نظر باشد؛ اما نه اینکه چه کسی شنیده، از چه زمانی شنیده یا دقیقاً چه چیزی به دست آورده است و همین ندانستن، از خود خطر هم خطرناک‌تر بود. امیر به سمت میز رفت و لپ‌تاپ را باز کرد. چند مورد را روی صفحه بررسی کرد: زمان‌بندی ورود و خروج افراد، تغییرات نگهبانی، دسترسی‌های اخیر و رفت‌وآمدهایی که در ساعات غیرمعمول اتفاق افتاده بود. چیز مشخصی پیدا نمی‌شد و گاهی بدترین نشانه، همین نبودن نشانه بود. امیر می‌دانست در چنین موقعیتی، ذهن آدم عاشق ساختن جواب است؛ دو اتفاق را کنار هم می‌گذارد، از آن‌ها رابطه می‌سازد و بعد رابطه را به یقین تبدیل می‌کند اما کار یک مامور اطلاعاتی با حدس اداره نمیشد. احتمال باید احتمال باقی می‌ماند تا وقتی که قرینه‌ای آن را به فرضیه و فرضیه را به واقعیت نزدیک کند. امیر زیر لب گفت: «نه..هنوز زوده واسه مطمین شدن.» مکث کرد و ادامه داد: «خیلی زوده که نتیجه بگیرم.» اما خودش بهتر از هرکسی می‌دانست این جمله بیشتر برای آرام کردن ذهن خودش بود تا تحلیل ماجرا؛ چون یک چیز را نمی‌توانست نادیده بگیرد: آن میکروفون جایی افتاده بود که پیدا کردنش تصادفی نبود. اگر کسی آن را عمداً آنجا گذاشته بود تا میزان هوشیاری او را بسنجد، سؤال اصلی این نبود که: آیا امیر متوجه شنود شده؟ سؤال اصلی این بود: چه کسی منتظر بود متوجه شود؟ صبح هنوز نیامده بود...
آسمان پشت پنجره، رنگی میان خاکستری و سیاه داشت؛ نه شب بود و نه روز، انگار آسمان هم در تصمیم خودش مانده بود. امیر از کنار پنجره عبور کرد و چند لحظه بیرون را نگاه کرد. عمارت ققنوس هنوز در خواب مصنوعی خودش فرو رفته بود؛ با دیوارهای بلند، دوربین‌ها، نگهبان‌ها و دروازه‌ای که هر ورود و خروجی را به حافظه‌ی سرد خودش می‌سپرد. ققنوس از دور خانه‌ای بزرگ بود، اما برای کسانی که داخلش زندگی می‌کردند، بیشتر شبیه قفسی بود که معمارش به جای میله، از دیوار و ترس استفاده کرده بود. امیر نگاهش را از حیاط گرفت. نگرانی دیگری در دلش سنگینی می‌کرد. خودش؟ قطعا نه... مدت‌ها بود که درباره‌ی خودش به آن شکل سابق فکر نمی‌کرد. او خوب می‌دانست مأموریتی که واردش شده، قرار نیست با یک پایان خوش و خروج آرام تمام شود. آدم وقتی وارد جایی می‌شود که خروج از آن تقریباً غیرممکن است، دیر یا زود باید با حقیقتی کنار بیاید که دوست ندارد بپذیرد. امیر پذیرفته بود؛ پذیرفته بود که شاید روزی هویتش فاش شود، شاید نتواند سالم از ققنوس بیرون بیاید و حتی ممکن است پایان این مسیر برای خودش، پایان زندگی باشد. اما میلاد چه؟ نه. او حاضر نبود میلاد را در همان معادله قرار دهد. میلاد انتخاب نکرده بود که وارد این بازی شود. یا اگر زمانی انتخاب کرده بود، شاید آن‌قدر در تاریکی این عمارت فرو رفته بود که دیگر راه خروج را نمی‌دید. حق میلاد این نبود؛ حق هیچ‌کس نبود. امیر آهسته به میز تکیه داد و تصویر دیشب دوباره در ذهنش زنده شد. میلاد گفته بود: «پس من نباید برم.» امیر می‌دانست آن جمله از ترس خودش نبود؛ از ترس او بود. میلاد نگران امیر شده بود و همین بیشتر از هر چیز دیگری امیر را می‌ترساند؛ چون وابستگی در چنین مأموریتی از جنس زنجیر است. زنجیری که دیده نمی‌شود اما هرچه جلوتر بروی محکم‌تر می‌شود. او نمی‌خواست میلاد به خاطر او آسیب ببیند؛ نه به خاطر هویتش، نه به خاطر مأموریتش و نه به خاطر اینکه یک روز تصمیم گرفته بود در برابر کامیار بایستد. امیر زیر لب گفت: «تو نباید تاوان انتخاب منو بدی میلاد.» چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید. امیر سر بلند کرد و ساعت را تماشا کرد، وقت رفتن میلاد فرا رسیده بود. امیر از تخت پایین آمد...خواب به چشم‌های خودش هم نیامده بود. چند ساعت قبل، پس از گفت‌وگو با میلاد، مدتی در اتاق قدم زده بود. ذهنش آن‌قدر درگیر بود که حتی نشستن هم برایش ممکن نبود. و همانجا بود، در یکی از همان قدم‌زدن هایش بود که میکروفون را دیده بود. حالا آن قطعه‌ی کوچک ِروی میز، از هر اسلحه‌ای که در این عمارت وجود داشت، برایش تهدیدکننده‌تر بود. امیر به سمت در رفت. صدای قدم‌های مردی که برای بردن میلاد آمده بود، نزدیک‌تر می‌شد. او می‌توانست در را باز کند، صدایش کند یا حتی چند جمله با او حرف بزند، اما حالا نمی‌توانست؛ نه حالا و نه هیچوقته دیگری که احتمال داشت کسی آن‌ها را زیر نظر داشته باشد. اگر شنود واقعاً فعال بود، هر رفتار اضافه‌ای می‌توانست یک علامت باشد. اگر هم شنود نبود، باز آدم‌های این عمارت آن‌قدر کنجکاو و بدبین بودند که کوچک‌ترین تغییر در رفتارها را زیر ذره‌بین ببرند. پس امیر مجبور بود کاری را انجام دهد که از هر خداحافظی سخت‌تر بود: وانمود کند میلاد برایش مهم نیست. در اتاقش را باز کرد و وارد راهروی شد. راهرو در نیمه‌روشنایی صبح فرو رفته بود. میلاد چند متر جلوتر، کنار همان مرد قرار داشت و پاکت قهوه‌ای رنگی در دستش بود. امیر نگاهش کرد. میلاد هم از گوشه‌ی چشم متوجه حضور او شد. نگاهشان برای کسری از ثانیه به هم گره خورد؛ یک ثانیه و شاید کمتر، اما همان یک ثانیه برای هر دویشان پر از حرف بود: - مواظب خودت باش... + سالم برگرد... - تو هم لطفا سعی کن زنده بمونی وقتی نیستم... میلاد نگاهش را پایین انداخت و امیر هم حالت ِصورتش را سرد و بی‌تفاوت نشان داد. مرد همراه میلاد گفت: «بریم.» میلاد حرکت کرد. امیر از کنار دیوار کنار رفت؛ نه صدایش زد، نه خداحافظی کرد و نه حتی اجازه داد نگرانی از چشم‌هایش بیرون بزند اما وقتی میلاد از کنارش رد شد، انگشت‌های امیر برای لحظه‌ای در کنار بدنش جمع شدند؛ واکنشی کوچک و ناخواسته... پله‌ها یکی‌یکی پشت سر گذاشته شدند. میلاد پایین می‌رفت و امیر هم سعی میکرد که نشان دهد نگاهش نمی‌کند؛ یا دست‌کم این‌طور وانمود می‌کرد. اما ذهنش تمام مسیر حرکت او را دنبال می‌کرد: تا پایین، تا سالن، تا در ورودی، تا حیاط عمارت و تا خودرو. هر قدم میلاد انگار چیزی را از عمارت جدا می‌کرد و با خودش می‌برد. وقتی به طبقه‌ی پایین رسیدند، کامیار در سالن حضور داشت. چهره‌اش همان آرامش سنگینی را داشت که همیشه داشت؛ از آن آرامش‌هایی که آدم را بیشتر از فریاد می‌ترسانند...
نگاهش روی میلاد نشست. «آماده‌ای؟» میلاد سر تکان داد: «بله.» کامیار نگاه کوتاهی به پاکت انداخت. «همه‌چیز رو گرفتی؟» «بله.» «پس معطل چی هستی؟» میلاد به سمت در رفت. امیر هنوز در طبقه‌ی بالا بود، اما کامیار لحظه‌ای سرش را بالا آورد و نگاهی به راه‌پله انداخت. امیر همان‌جا ایستاده بود. نگاه کامیار برای چند ثانیه روی او ماند، اما امیر در حالت چهره‌اش را تغییری ایجاد نشد. کامیار گفت: «امیر؟» امیر پاسخ داد: «بله؟» «امروز کاری نداری؟» «تا جایی که اطلاع دارم، نه.» کامیار لبخند محوی زد. «خوبه.» همین یک کلمه برای امیر به اندازه‌ی یک بازجویی طولانی معنا داشت. خوبه؟ یعنی چه؟ آیا چیزی دیده بود؟ آیا فقط سؤالی معمولی بود؟آیا واکنش امیر را بررسی می‌کرد؟ امیر نمی‌دانست و در این بازی، ندانستن یعنی مرگ. کامیار رو به میلاد کرد. «برید.» در باز شد و هوای سرد صبح وارد عمارت شد. میلاد از آستانه‌ی در گذشت. امیر از بالا نگاهش کرد. این بار میلاد پیش از خروج، خیلی کوتاه سرش را بالا آورد و چشم‌هایشان دوباره به هم رسید. امیر چیزی نگفت اما نگاهش یک تنها یک جمله را فریاد میزد: مراقب خودت باش..! میلاد لب‌هایش را به هم فشرد و با نگاهش پاسخ داد: سعی می‌کنم. حیاط عمارت ققنوس آرام‌آرام روشن می‌شد. خودرو آماده بود و دو مرد کنار آن ایستاده بودند. میلاد چند قدم مانده به خودرو مکث کرد و برای آخرین بار سرش را بالا آورد. پنجره‌ی اتاق امیر را پیدا کرد. پرده تقریباً کشیده بود، اما گوشه‌ی آن کمی کنار رفته بود. امیر پشت پنجره ایستاده بود. نمی‌خواست دیده شود، اما نتوانسته بود نبیند. میلاد لبخند بسیار محوی زد و بعد نگاهش را از پنجره گرفت. به کامیار نگاه کرد. کامیار چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود و او را می‌پایید. میلاد برای لحظه‌ای حس کرد میان دو جهان گیر افتاده است؛ یک طرف مردی که می‌خواست از او استفاده کند و طرف دیگر پسری که می‌خواست او زنده بماند. و خودش؟ میان این دو، با چمدانی از ترس و امید. در را باز کردند..میلاد پیش از سوار شدن، یک بار دیگر به پنجره نگاه کرد. این بار امیر کنار پرده نبود، اما میلاد می‌دانست که آنجاست. میلاد سوار خودرو شد. در بسته شد و موتور خودرو روشن شد. چرخ‌ها روی سنگفرش حیاط حرکت کردند. دروازه باز شد و ماشین از عمارت ققنوس بیرون رفت. امیر همان‌جا کنار پنجره ماند تا وقتی خودرو از میدان دیدش خارج شد. بعد از آن پرده را رها کرد و اتاق دوباره همان اتاق شد، اما دیگر برایش شبیه چند ساعت قبل نبود. امیر به سمت میز برگشت. میکروفون هنوز آنجا بود. آن را برداشت و نگاه کرد. گوشی‌اش را برداشت سیمکارت اضراری اش را از آستر مخفی کوله‌اش خارج کرد ان را وارد تلفن همراهش کرد و سپس شماره‌ای را گرفت. ابتدا چند بوق شنیده شد و سرانجام پاسخ آمد: «بله؟» امیر بدون مقدمه گفت: «یه موردی رو پیدا کردم.» «چه موردی؟» امیر نگاهش را به میکروفون دوخت. «احتمال شنود در اتاق.» «مطمئنی؟» «مطمئنم که یک وسیله‌ی شنود پیدا شده. اما درباره‌ی منبعش هنوز قطعیت ندارم.» «وضعیت؟» «فعلاً کنترل‌شده.» «میلاد؟» امیر لحظه‌ای مکث کرد. «فرستادنش تهران.» «برای همون مأموریت؟» «طبق چیزی که بهش گفتن، بله.» محمد پرسید: «فکر می‌کنی ارتباطی بین این دو موضوع هست؟» امیر به پنجره نگاه کرد؛ جایی که چند دقیقه قبل میلاد را دیده بود. «هنوز نمی‌تونم بگم.» «پس چی داری؟» امیر آهسته گفت: «یک شنود تو اتاق من، یک مأموریت ناگهانی برای میلاد و کامیاری که صبح امروز بیش از حد معمول روی واکنش‌های ما حساس بود.» «این‌ها برای نتیجه‌گیری کافی نیست داوود.» «اره.» «پس عجله نکن.» امیر چشم‌هایش را بست. «من عجله نمی‌کنم آقا.» بعد از چند ثانیه اضافه کرد: «اما اگر این شنود برای بررسی من کار گذاشته شده باشه، احتمالاً هدف بعدی فقط من نیستم.» امیر ادامه داد: «میلاد ممکنه ناخواسته وارد محدوده‌ی خطر شده باشه.» «می‌تونی ازش محافظت کنی؟» امیر نگاهش را پایین انداخت. میکروفون هنوز میان انگشتانش بود. «تا وقتی مسیرش رو داشته باشیم، شاید.» «و اگر مسیرش رو از دست بدیم؟» امیر چند لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: «اون‌وقت باید قبل ازاینکه دیر بشه، بفهمیم این بازی از کجا شروع شده..سرش کجاست و تهش به کجا ختم میشه...» «خیلی خب... اگه مشکل دیگه‌ای هم بود خبر بده مراقب خودت باش.» تماس قطع شد. امیر گوشی را روی میز گذاشت. نگاهش دوباره روی میکروفون افتاد. این وسیله‌ی کوچک حالا برایش معنایی بزرگ‌تر از یک شنود داشت. اگر واقعاً حرف‌های دیشب ضبط شده بود، دشمن فقط از رابطه‌ی او و میلاد باخبر نشده بود؛ ممکن بود فهمیده باشد امیر بیش از اندازه به میلاد اهمیت می‌دهد. و اگر این را فهمیده باشند، میلاد دیگر یک آدم عادی در این معادله نبود او میشد یک نقطه‌ی فشار برای دشمن تا او را با میلاد تحت فشار قرار دهند و این اصلا خوب و مطلوب نبود... باید هرچه سریع تر فکری میکرد..!!
امیر آهسته نشست و دست‌هایش را در هم قفل کرد. برای اولین بار، چیزی شبیه خشم در نگاهش نشست؛ نه خشم از کامیار و نه از ققنوس، بلکه از خودش. از اینکه اجازه داده بود یک نفر آن‌قدر به او نزدیک شود که دشمن بتواند از این نزدیکی به عنوان اهرم استفاده کند. اما بعد تصویر میلاد در ذهنش آمد؛ همان خنده‌ی کوتاه، همان شوخی‌های بی‌موقع و همان جمله‌ی دیشبش: «و تو؟» امیر لبخند بسیار کمرنگی زد و زیر لب گفت: «تو قرار نیست تاوان منو بدی، میلاد..من نمیزارم این اتفاق بیوفته.» نگاهش به پنجره رفت. آسمان دیگر خاکستری نبود و خورشید آرام‌آرام از پشت افق بالا می‌آمد. روشنایی به حیاط می‌ریخت، اما امیر خوب می‌دانست روشن شدن آسمان همیشه به معنای روشن شدن حقیقت نیست. گاهی حقیقت درست همان‌جایی پنهان می‌شود که نور به آن می‌رسد و گاهی تاریک‌ترین رازها زیر روشن‌ترین صبح‌ها نفس می‌کشند. امیر از جا بلند شد و میکروفون را در جای امنی قرار داد. سپس پرونده‌ای را روی لپ‌تاپ باز کرد. اما نام «میلاد» را وارد نکرد؛ فعلاً نه. نام دیگری را انتخاب کرد:«پرونده: شنود داخلی» و چند خط توضیح نوشت: «وجود وسیله‌ی شنود در اتاق تأیید شد. منبع و زمان نصب نامشخص. احتمال ارزیابی امنیتی یا پایش ارتباطات داخلی وجود دارد. هرگونه اقدام شتاب‌زده می‌تواند موجب تغییر رفتار طرف مقابل و از دست رفتن سرنخ شود.» دستش روی صفحه متوقف شد. سپس خط دیگری اضافه کرد: «مأموریت تهران میلاد، تا تعیین ارتباط احتمالی آن با وضعیت فعلی، باید به عنوان یک متغیر پرریسک در نظر گرفته شود.» امیر به جمله نگاه کرد. متغیر پرریسک * کلماتی سرد، خشک و حرفه‌ای بودند، اما پشت آن چند کلمه قلب انسانی ایستاده بود که برای اولین بار در تمام این مأموریت، از شکست نمی‌ترسید؛ از لو رفتن نمی‌ترسید و حتی از مرگ خودش هم نیز. از این می‌ترسید که چند ساعت دیگر خبری برسد که دیگر هیچ تحلیلی نتواند تغییرش دهد. امیر پنجره را بست، اما نگاهش هنوز بیرون مانده بود؛ در جاده‌ای که میلاد از آن دور شده بود، در شهری که نمی‌دانست برایش چه چیزی تدارک دیده و در آینده‌ای که مثل صفحه‌ای سفید، بیش از آنکه امیدبخش باشد، ترسناک به نظر می‌رسید. گاهی آدم برای نجات خودش نمی‌جنگد؛ برای کسی می‌جنگد که حتی نمی‌داند چرا دوستش دارد و امیر حالا میان دو آتش گرفتار بود: اگر برای خودش می‌جنگید، شاید مأموریتش را نجات می‌داد. اگر برای میلاد می‌جنگید، شاید خودش را به خطر می‌انداخت. اما بعضی انتخاب‌ها را آدم دگر با عقل انجام نمی‌دهد. دل؛ پیش از عقل رأی خودش را داده بود و رأی دل در این بازی خطرناک چیزی جز یک کلمه نبود: نجاتش بده. -------------------------------🍂❤️‍🩹 ‹ تو را به رفتن سپردم؛ به امید آنکه زندگی، تو را دوباره به من بازگرداند..:) › ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
سلااام🧸☕️
راستش‌اومدم‌بگم‌که‌چندروزی‌نمی‌تونم‌باشم‌یعنی‌نیستم‌کلاوعملاوقتی‌نباشم‌پارت‌هم‌نداریم . 😅 امانبودم‌به‌معنایه‌این‌نیست‌که‌وقتی‌برگشتم‌دست‌خالی‌باشم‌نه ؛ اتفاقانیستم‌چون‌می‌خوام‌یه‌سوپرایزآماده‌کنم‌واستون !! 🌚✨ ولی‌چون‌انجام‌دادنش‌یه‌خورده‌سخته‌وتابیوفته‌رو ، روال‌زمان‌میبره‌شایدیکم‌طول‌بکشه‌مثلایه‌هفته‌تاده‌روزاماخب‌به‌نظرخودم‌ارزش‌داره‌صبرکنیدواسش‌چون‌می‌خوام‌نتیجه‌ی‌نهاییش‌قشنگ‌باشه . اگرکاری‌داشتیدتوناشناس‌می‌تونیدبگید ، پیویم‌هم‌که‌هست‌کاری‌داشتید ، درخدمتم ؛ خلاصه‌که‌تااون‌موقع‌خدافظ🌱 ..