بعضی دردها از نبودن نمیآید از ندانستن میآید. از اینکه چیزی نه آنقدر نزدیک است که بتوانی لمسش کنی، نه آنقدر دور که بتوانی از یادش ببری درست همانجا، در فاصلهای که هیچ نامی برایش پیدا نمیشود آدم بیشتر از همیشه خسته میشود
سخت است هر روز چیزی را در دلت زنده نگه داری که نمیدونی هنوز زنده هست یا نه سخت هست به نشانههایی دل ببندی که شاید هیچ معنایی نداشته باشند و هر بار که میخواهی همهچیز را تمامشده فرض کنی، یک احتمال کوچک دوباره تمامِ آرامشت را به هم بریزد
آدم با حقیقت کنار میآید؛ حتی اگر تلخ باشد با فقدان هم دیر یا زود راهی برای ادامه دادن پیدا میکند اما با چیزی که نه میتوانی به آن امید ببندی و نه میتوانی از آن دست بکشی چی باید کرد؟
و چه غریب است وقتی حتی دلتنگیات هم نمیداند حق دارد امیدوار باشد یا نه هر بار که چیزی را به خودت تمامشده میقبولانی گوشهای از قلبت دوباره میگه اگر هنوز تمام نشده باشه چی؟
و شاید عجیبترین شکلِ خستگی همین باشه وقتی دیگه دنبال جواب نیستی فقط آرزو میکنی چیزی هر چیزی بالاخره به این سکوت پایان بده حتی اگر آن پایان چیزی نباشه که دلت میخواست.
چون بعضی وقتها یک حقیقتِ تلخ از هزار احتمالِ شیرین آرامتر است.
۱۷ مرداد ۱۴۰۵ . ۲۲:۵۳
_مبینآ .