#داستان
✨﷽✨
هر وقت کسی شدی بگو خراب کنند
شخصی بود که هزار جور گرفتاری داشت . مشکلاتش زیاد بود، پول نداشت در شهری دور از زادگاهش درس میخواندو...
روزی سرش را انداخته بود پایین و توی فکر بود راه میرفت که ناگهان سرش به تیرک سایبان یکی از مغازهها خورد و به زمین افتاد . ضربه شدید بود . دنیا جلو چشمهایش تاریک شد . کمی که به خودش آمد صاحب مغازه را دید و گفت : مرد حسابی چرا تیرک سایبانت را این قدر پایین گذاشتهای؟
مغازه دار قاه قاه خندید و گفت : مگر کوری ، چشمت نمیبیند؟حواست کجا بود؟
آن شخص گفت : سایبانت را خراب کن و تیرک را بالاتر بساز .
صاحب مغازه سینهاش را جلو داد و گفت : ببخشید! فقط منتظر دستور شما بودم تا امر بفرمایید. حالا کسی نشدهای که دستور بدهی برو هر وقت کسی شدی بیا و دستور بده تا خرابش کنم.
آن شخص هم در حالی که خیلی ناراحت و عصبانی بود راهش را گرفت و رفت...
دو سه سالی گذشت یک روز که مغازه دار مشغول فروش جنس بود متوجه شد که چند سوار کار به طرف او میآیند . آنها نظامی بودند . سوارها با اسبهایشان پیش آمدند یکی از آنها با صدای بلند گفت : آهای صاحب مغازه چرا سایبانت این قدر پایین است و مزاحم رفت و آمد مردم است؟ زود باش سایبان را خراب کن تا راه باز شود.
صاحب مغازه گفت: از آن طرفتر بروید . مگر مجبورید از این جا بروید.
سوار کار گفت: خرابش میکنی یا دستور بدهم خرابش کنند.
مغازه دار فریاد زد مگر شهر هرت است. من از دستتان شکایت میکنم .
نظامی گفت : برو شکایت کن ، یادت نمیآید ؟ چند سال پیش که سر من به سایبان تو خورد خودت گفتی برو هر وقت کسی شدی دستور بده ، سایبانم را خراب کنند . حالا من برای خودم کسی شدهام و دستور میدهم سایبان مغازهات را خراب کنند .
مغازه دار دیگر حرفی نداشت که بزند .
از آن به بعد به کسی که در خواست و دستور نسنجیدهای بدهد ، میگویند :"هر وقت کسی شدی ، بگو خراب کنند."
🌷⭐️🌷
همراهی شما افتخار ماست...
پایگاه خبری اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان یزد
🇮🇷 @etehadiyeyazd
🟢 https://zil.ink/etehadiyeyazd