eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خالق او✨ اینجا؟ مکانی که از نوشته ها پر خواهد شد،و گهگاهی از روزمرگی ها دیده میشه. اِترنا یعنی چه؟از واژه لاتین eternal به معنی ابدی،حس ماندگاری داره. من؟ ی معتاد کتاب و کیدرامر تمام عیار که افکارش رو روی کاغذ میاره🌱 مدیر کانال ی رفیق داره،که هیچ وقت تنهاش نداشته🫂 پس با ایشون هم اشنا میشید✨ اگه کاری داشتین: @hiroxiirrrr
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
به نام خالق او✨ اینجا؟ مکانی که از نوشته ها پر خواهد شد،و گهگاهی از روزمرگی ها دیده میشه. اِترنا ی
به نام خداوندی که به هر انسان دمی داد تا بتواند از پس سختی های زندگی بر بیاید ❤️‍🩹 هر درودی را بدرودی نهفته است اما این درود همیشگی است . من ؟ یه عشق کتاب که ۲۴ ساعت شبانه روز داره کتاب میخونه و دست به قلم داره ، کسی که اگه رفیقش بگه باید بپری ته اقیانوس بی برو برگشت پریدم ☺️🫂 خوش حال میشم به رفیقم کمک کنم 🫀🫀 در خدمتم : @MyColdheart
🌿 رمان: تقدیر بی هوا زهرا، دختری که تمام زندگی‌اش بین درس و کار خلاصه می‌شد...✨ اما با ورود آیهان؛ مردی که هم استادش بود و هم از نزدیکان خانواده، همه‌چیز تغییر کرد. گاهی فقط یک دیدار کافی‌ست تا تمام معادلات زندگی به هم بریزد..🌱
802K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت است ولی ما میتوانیم 💪❤️‍🔥💙
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
🌿 رمان: تقدیر بی هوا زهرا، دختری که تمام زندگی‌اش بین درس و کار خلاصه می‌شد...✨ اما با ورود آیهان
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: هنوز خوابم میومد،صدای خنده های بچه ها از حیاط دانشگاه رو مخم بود. دلم میخواست پشت میکروفون میگفتم ساکتتتتت. ولی اون موقع دانشگاه شوتم میکرد بیرون. اه این ترنم رفت ی ماشین پارک کنه هااا من بین این همه خل ول کرده امروز دانشگاه ساعت یازده همایش داره برای سخنران رئیس مجموعه بیمارستان های آیهان و گفتن فکنم اسمش آیهان آریا باشه،۲۸ سالشه انقد موفقه. خیلیا میگن از اون بد اخلاق هاست و خیلی خشک و جدیه تازه یسریا میگن داستان شکست عشقی داره ولی مطمئنم کسایی که بهش حسودی میکنن این داستان و گفتن. بگذریم از همه ما خواستن سالن همایش باشیم اصن حسش نیست. بــــِلَخره ستاره سهیل اومدد +رفتی ی ماشین پارک کنیااا ترنم گفت -جا نبود برای پارک کردن اخرش با نگهبان پارکینگ ماشین استادا هماهنگ کردم اونجا گذاشتم +افریننن پیشرفت کردیااا خندید دست تو دست هم رفتیم سمت سالن همایش. خب خب بزارید خودم و معرفی کنم من زهرام بیست و یک سالمه و دانشجو دندون پزشکی ام و ی آرزو بزرگ دارم اونم مهاجرت کردن و رفتن به دانشگاه مورد علاقم تو کشور مورد علاقم و خداروشکر نزدیک رسیدن بهشم بله ترنم کیست؟ سوال خوبی کردین ترنم از دوران راهنمایی رفیق شفیق بنده ست البته کار ما از رفاقت گذشته ما جزی از قلب یک دیگریم ایشون بیست و دو سالشه و قصد داره متخصص اطفال بشه. وقتی رسیدیم دم در سالن یکی از استادا گفتش بریم ردیف اول بشینیم جفتمون تو بهت بودیم چون ردیف اول برای استادا و رئیس دانشگاه بود ولی رفتیم تا ببینیم چی میشه.... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ نشستیم ردیف اول جز ما چندتا از بچه های دیگه هم بودن،از قیافه همشون میبارید که چرا اینجا باید بشینیم. بابا شل کنید لذت ببرید از جایگاه فعلی تون. اره من همینقدر ریلکسم. نیم ساعت کذشت که شروع کردن،اول یکی از استادا حرف زد بعد از همون رئیس بیمارستانه خواستن بیاد حرف بزنه همه با دست زدن تشویقش کردیم بیاد بالا، وقتی پشت میکروفون ایستاد قیافش خیلی برام آشنا بود یادم نمیومد کجا دیدمش، خخخخخخ دکتر مملکته معلومه معروفه عکس همه جا هست، خل شدم. چشم ابرو مشکی بود،قشنگ معلوم بود ورزشکاره چون خیلی هیکلی بود درکل جذاب بود و مطمئنم نصف دانشگاه روش کر.اشن. قیافش خیلی خشک و جدی بود. ی نگاه گذرا کرد و نگاهش سمت صندلی بغلی من که خالی بود قفل شد یا شایدم من اینطوری فکر کردم. اولش خیلی جدی صحبت کرد بعد یکی از استادا اومد کنارش و گفت +میخوایم از دانشجو های برتر تقدیر کنیم. پس بگوووو،برای همینه گفتن اینجا بشینیم چقد تحویلمون گرفتن. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت2 نشستیم ردیف اول جز ما چندتا از بچه های دیگه هم بودن،از قیافه
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ یکی از استاد ها که همیشه تیپ اسپرت میزد برای اولین بار دیدیم کت شلوار قهوه ای تیره پوشیده بود میکروفون رو گرفت دستش و شروع به خوندن اسم ها کرد، اول چندتا از بچه های سال بالایی رفتن رو استیج حدودا هشت نفر چهار دختر و چهار پسر که خیلی از لحاظ خوب بودن تو درس معروف بودن. +ترنمِ.... با تشویق ترنم گلی رو فرستادیم بالا اون رئیس بیمارستانه لوح تقدیر نامه رو به دانشجو ها میداد و ی عکس هم باهاشون میگرفت تو حال هوای خودم بودم که بله همون استاده اسمم و داره صدا میزنه +زهرا... بلند شدم و چادر عربیم رو مرتب کردم و با قدم های بلند رفتم سمت پله های منتهی شدت به استیج. همینطور که میرفتم بالا برام دست میزدن و حس خوبی از تشویق ها میگرفتم. روی استیج راهنماییم کردن کنار این رئیس بیمارستانه وایستم البته من با ی متر فاصله ایستادم. وقتی داشت لوح رو به دستم میداد سرش پایین بود. عکاسه صدامون کرد که تو همون حالت ازمون عکس بگیره. چیلیک... 📸 وقتی عکس گرفتن خواستم با لوح برم پیش بقیه بچه ها که دیدم رئیس بیمارستانه سفت لوح و گرفته و سرش پایینه،چند دفعه اروم کشیدم سمت خودم ولی ول نکرد در اخر مجبور شدم زیر لبی بگم +آقای دکتر میشه لوح و ول کنید خاک تو سرم پیش دکتر مملکت اینطوری حرف زدم اون هم با صدای من به خودش اومد -ببخشید و گذاشت من برم دکتره فکنم فقط اسمش خیلی خوب در اومده وگرنه ی تختش کمه. پیش ترنم وایستاده بودم و نور دوربین داشت کورمون میکرد که یهو همون استاده گفت.... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 1 تینار امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما متنفرم ، خدایا مگه دستم به پیدین و ساردین نرسه ! میدونن از آفتاب متنفرم و منو این موقع ظهر میکشونن خونه خاله نفرتیتی ، ایش باز شروع کردم به غرر زدن ، من آرومم من آرومم من آرومم ، حالا واقعاً آرومم ، اخه من موندم شهر گرگینه ها رو چه به روز و خورشید داغ ، اونم برای منی که یه گرگینه نوجوانم ، البته ناگفته نماند که این بدن انسانی تو روز عه که بیشتر باعث غر غر کردنم میشه ! ولی خوب اینم خوبی های خودش رو داره هاا ، مثلاً موهای بلند نقره ای ام که مایل به طوسی هست یا قد بلندم ، چشمام ! چشمام ترکیبی از آبی فیروزه ای و طوسی هست همونقدر نادر و خواست ! لباس هایی که پوشیدم رو هم خیلی دوست دارم ، یه کراپ جذب آبی پسته ای و یه شلوار بگ لی مشکی با شنل آبی نفتی مورد علاقم ، وارد خیابان مورد نظر میشم همون که به خونه خاله میرسه ، عاشق شهر گرگینه هام! واقعاً قشنگه ! از سنگ فرش های سفید گرفته تا دیوار های مشکی ، کل این شهر رو رنگ مشکی و سفید تشکیل داده ولی خوب گرگینه ها به اینجا روح دادن ، تا زمانی که خورشید هست همه ما انسانیم و شب هر کس که دلش بخواد تبدیل به گرگ میشه و آزاد می چرخه اصلا برای همین جد بزرگم این شهر رو ساخت ، راستی بابا جونم گرگطان (سلطان) اینجاست ! و این یعنی من گرگدخت (شاهدخت) هستم ! بالاخره رسیدم ، من اگه این تفکراتم رو نداشتم چیکار میکردم ! تق تق ، صدای ساردین به گوشم میرسه که با بله بلند داره میاد سمت در ، درشون رو واقعاً باید درست کنن چون وقتی در رو باز کرد مجبور شدم دستم رو روی گوش های نوک تیزم بزارم . + به به ! ببین کی اینجاست ! گرگ سهیل ما ! تینار خانم ! - ساردین اولاً که علیک سلام ، دوماً همین دیشب خونمون بودین شما دو تا آتیش پاره کوچولو ! + باز گفت کوچولو باز گفت کوچولو ! به خدا یه سال از ما بزرگتری ! بین۱۳ سال و ۱۴ سال که بیشتر از یه سال فاصله نیست ، هست ؟ - باشه باشه تو خوبی خودم میدونم اینارو دو تا مونم نوجونیم . لبخندی تحویلش میدهم و میگویم : حالا اگه خانم خانم ها اجازه بدن میام تو ! پختم از گرما ! + اوخ اوخ اوخ بله بفرمایید گرگ دخت خانم ! هم زمان که وارد خانه بزرگشان میشوم میگویم : باز گفت گرگدخت ! به خدا من اسم دارم ! + بله تینار جونم ، به روی چشم! واقعاً که خانه برازنده خاله است ! البته خواهر ملکه است از این کمتر انتظار نمیرفت ! پیدین روی مبل نشسته و طبق معمول دارد کتاب میخواند ! اصلاً عاشق تفاوت های این دو دخترخاله ام هستم ! پیدین و ساردین هر دو چشمانی خاکستری دارند و هم قد و دوقلو همسان هستند اما با یک تفاوت بارز ! ساردین موهای بلند به رنگ سفیدی برف دارد در حالی که موهای پیدین به سیاهی جوهر است هر دو یک شکل لباس پوشیده اند و واقعاً لش هست هم در پیراهن هم در شلوار ، ابروبادی سرمه ای ! از آنجایی که شوهر خاله ام زمانی که این دو دختر دو سال داشته اند فوت شده خاله ام برایشان هم مادر بود هم پدر ! البته این دو به غیر از این که دختر خاله هایم هستند ، بهترین رفیق هایم شده اند ! شنلم را در می آورم و بر روی رخت آویز کنار در میگزارم ، کیف کمری و چکمه هایم هم همینطور . صندل راحتی میپوشم و حرکت میکنم سمت پیدین که طبق معمول آنقدر غرق در کتاب است که متوجه ورود من نشد ! میگویم : علیک سلام رفیق گرمابه گلستان ما ! پیدین خانم ! طوری از جا پرید که اگر نمی‌دانستم فکر میکردم به برق متصل شد ! + س. س. سلام ! خوبی ؟ - باید از شما بپرسیم . نگاهی نمادین به ساعتم می‌اندازم و ادامه میدهم : نچ نچ نچ نچ نیم ساعته اینجام ! با صدای خاله حالا این من هستم که از جا میپرم ! + سلام تینار جان !! - س. س. سلام خاله ! صدای پق زدن های پیدین به گوشم میرسد که ساردین هم همراه میشود ! حساب آنها بماند برای بعد ! صبر کن ببینم خاله این زمان از ظهر مگر نباید در قلعه باشد ؟... کپی ممنوع !! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌