eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت2 نشستیم ردیف اول جز ما چندتا از بچه های دیگه هم بودن،از قیافه
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ یکی از استاد ها که همیشه تیپ اسپرت میزد برای اولین بار دیدیم کت شلوار قهوه ای تیره پوشیده بود میکروفون رو گرفت دستش و شروع به خوندن اسم ها کرد، اول چندتا از بچه های سال بالایی رفتن رو استیج حدودا هشت نفر چهار دختر و چهار پسر که خیلی از لحاظ خوب بودن تو درس معروف بودن. +ترنمِ.... با تشویق ترنم گلی رو فرستادیم بالا اون رئیس بیمارستانه لوح تقدیر نامه رو به دانشجو ها میداد و ی عکس هم باهاشون میگرفت تو حال هوای خودم بودم که بله همون استاده اسمم و داره صدا میزنه +زهرا... بلند شدم و چادر عربیم رو مرتب کردم و با قدم های بلند رفتم سمت پله های منتهی شدت به استیج. همینطور که میرفتم بالا برام دست میزدن و حس خوبی از تشویق ها میگرفتم. روی استیج راهنماییم کردن کنار این رئیس بیمارستانه وایستم البته من با ی متر فاصله ایستادم. وقتی داشت لوح رو به دستم میداد سرش پایین بود. عکاسه صدامون کرد که تو همون حالت ازمون عکس بگیره. چیلیک... 📸 وقتی عکس گرفتن خواستم با لوح برم پیش بقیه بچه ها که دیدم رئیس بیمارستانه سفت لوح و گرفته و سرش پایینه،چند دفعه اروم کشیدم سمت خودم ولی ول نکرد در اخر مجبور شدم زیر لبی بگم +آقای دکتر میشه لوح و ول کنید خاک تو سرم پیش دکتر مملکت اینطوری حرف زدم اون هم با صدای من به خودش اومد -ببخشید و گذاشت من برم دکتره فکنم فقط اسمش خیلی خوب در اومده وگرنه ی تختش کمه. پیش ترنم وایستاده بودم و نور دوربین داشت کورمون میکرد که یهو همون استاده گفت.... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 1 تینار امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما متنفرم ، خدایا مگه دستم به پیدین و ساردین نرسه ! میدونن از آفتاب متنفرم و منو این موقع ظهر میکشونن خونه خاله نفرتیتی ، ایش باز شروع کردم به غرر زدن ، من آرومم من آرومم من آرومم ، حالا واقعاً آرومم ، اخه من موندم شهر گرگینه ها رو چه به روز و خورشید داغ ، اونم برای منی که یه گرگینه نوجوانم ، البته ناگفته نماند که این بدن انسانی تو روز عه که بیشتر باعث غر غر کردنم میشه ! ولی خوب اینم خوبی های خودش رو داره هاا ، مثلاً موهای بلند نقره ای ام که مایل به طوسی هست یا قد بلندم ، چشمام ! چشمام ترکیبی از آبی فیروزه ای و طوسی هست همونقدر نادر و خواست ! لباس هایی که پوشیدم رو هم خیلی دوست دارم ، یه کراپ جذب آبی پسته ای و یه شلوار بگ لی مشکی با شنل آبی نفتی مورد علاقم ، وارد خیابان مورد نظر میشم همون که به خونه خاله میرسه ، عاشق شهر گرگینه هام! واقعاً قشنگه ! از سنگ فرش های سفید گرفته تا دیوار های مشکی ، کل این شهر رو رنگ مشکی و سفید تشکیل داده ولی خوب گرگینه ها به اینجا روح دادن ، تا زمانی که خورشید هست همه ما انسانیم و شب هر کس که دلش بخواد تبدیل به گرگ میشه و آزاد می چرخه اصلا برای همین جد بزرگم این شهر رو ساخت ، راستی بابا جونم گرگطان (سلطان) اینجاست ! و این یعنی من گرگدخت (شاهدخت) هستم ! بالاخره رسیدم ، من اگه این تفکراتم رو نداشتم چیکار میکردم ! تق تق ، صدای ساردین به گوشم میرسه که با بله بلند داره میاد سمت در ، درشون رو واقعاً باید درست کنن چون وقتی در رو باز کرد مجبور شدم دستم رو روی گوش های نوک تیزم بزارم . + به به ! ببین کی اینجاست ! گرگ سهیل ما ! تینار خانم ! - ساردین اولاً که علیک سلام ، دوماً همین دیشب خونمون بودین شما دو تا آتیش پاره کوچولو ! + باز گفت کوچولو باز گفت کوچولو ! به خدا یه سال از ما بزرگتری ! بین۱۳ سال و ۱۴ سال که بیشتر از یه سال فاصله نیست ، هست ؟ - باشه باشه تو خوبی خودم میدونم اینارو دو تا مونم نوجونیم . لبخندی تحویلش میدهم و میگویم : حالا اگه خانم خانم ها اجازه بدن میام تو ! پختم از گرما ! + اوخ اوخ اوخ بله بفرمایید گرگ دخت خانم ! هم زمان که وارد خانه بزرگشان میشوم میگویم : باز گفت گرگدخت ! به خدا من اسم دارم ! + بله تینار جونم ، به روی چشم! واقعاً که خانه برازنده خاله است ! البته خواهر ملکه است از این کمتر انتظار نمیرفت ! پیدین روی مبل نشسته و طبق معمول دارد کتاب میخواند ! اصلاً عاشق تفاوت های این دو دخترخاله ام هستم ! پیدین و ساردین هر دو چشمانی خاکستری دارند و هم قد و دوقلو همسان هستند اما با یک تفاوت بارز ! ساردین موهای بلند به رنگ سفیدی برف دارد در حالی که موهای پیدین به سیاهی جوهر است هر دو یک شکل لباس پوشیده اند و واقعاً لش هست هم در پیراهن هم در شلوار ، ابروبادی سرمه ای ! از آنجایی که شوهر خاله ام زمانی که این دو دختر دو سال داشته اند فوت شده خاله ام برایشان هم مادر بود هم پدر ! البته این دو به غیر از این که دختر خاله هایم هستند ، بهترین رفیق هایم شده اند ! شنلم را در می آورم و بر روی رخت آویز کنار در میگزارم ، کیف کمری و چکمه هایم هم همینطور . صندل راحتی میپوشم و حرکت میکنم سمت پیدین که طبق معمول آنقدر غرق در کتاب است که متوجه ورود من نشد ! میگویم : علیک سلام رفیق گرمابه گلستان ما ! پیدین خانم ! طوری از جا پرید که اگر نمی‌دانستم فکر میکردم به برق متصل شد ! + س. س. سلام ! خوبی ؟ - باید از شما بپرسیم . نگاهی نمادین به ساعتم می‌اندازم و ادامه میدهم : نچ نچ نچ نچ نیم ساعته اینجام ! با صدای خاله حالا این من هستم که از جا میپرم ! + سلام تینار جان !! - س. س. سلام خاله ! صدای پق زدن های پیدین به گوشم میرسد که ساردین هم همراه میشود ! حساب آنها بماند برای بعد ! صبر کن ببینم خاله این زمان از ظهر مگر نباید در قلعه باشد ؟... کپی ممنوع !! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 1 تینار امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 2 پس از خاله می پرسم ! - خاله جان شما این موقع از ظهر اینجا چه کار میکنید ؟ مگر نباید همراه ملکه باشید ؟ + باز تو گفتی ملکه ؟! این صدا ، صدای ملکه است یعنی مادرم ! - ملکه ! یعنی مادرجان ! یک خبری شده که من بی خبرم ! ساردین و پیدین این زمان از روز دعوتم کرده اند ، ملکه و خاله ام هم هستند ، پس گرگطان هم اینجاست ! یعنی همان پدرم ! دهانم از بهت قفل شده ! اما با همان حال می پرسم : یعنی گرگطان هم اینجاست ؟؟ + گرگطان نه پدر ! بله ! پدر هم اینجاست و درست پشت سرم ایستاده است ! من چطور نفهمیده ام کسی پشت سرم ایستاده است ؟؟ با تعجب بیشتر از سمت مادر و خاله ام روی بر میگردانم و به سمت گرگطان یعنی پدرم تعظیم میکنم ! - درود بر گرگطان بزرگ ! + خدایا دختر تو هنوز نفهمیدی ؟!!! - چی رو نفهمیده ام ساردین ؟؟ مراقب لحن صحبتم هستم ، اما هنوز حس ششم قوی من نتوانسته تکه های پازل را کنار هم بچیند ! - ساردین ممکنه بگی ؟ + نوچ ! ساردین با بالا بردن ابرو هایش این را میگوید ! خدایا که اگر در این شرایط مقابل گرگطان و ملکه نبودم حالا یک گوشمالی حسابی به ساردین داده بودم ! + تینار کم مونده از تعجب شاخ در بیاری ! بیا من بهت بگم ! فرشته نجاتم پیدین ! - لطف شما رو میرساند ! با صدای گرگطان به خود میلرزم : تینار فقط کافیه یک بار دیگه از لحن رسمی قلعه استفاده کنی ... ! همیشه میدانست قبل از این که بخواهد جمله اش را به پایان برساند میدانم ... ! - به روی چشم پدر جان! + بی بلا قشنگم ! یا گرگخان ! این دیگر منطقی نیست! این لحن گرگطان این وضعیت این جمع ! با لحن کشداری میگویم :پیدین . + باشه تینارم باشه ! کلا تو مناسبت ها یادت میره یکم فکر کن ! من هیچ گاه هیچ چیز را فراموش نمیکنم ! به جز ... این یعنی ... - امروز ۱۰۱۴/۱۴/۱۴ هست ! ماه ۱۴ و روز تولدم است !! چقدر جالب ! دوباره یادم نبود ! امروز وارد ۱۴ سالگی میشوم ! کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 –تینار # پارت 3 بعضی اوقات انسان به جایی میرسد که همه را در یاد دارد به جز خودش ! من در همان نقطه ایستاده ام ! یعنی هرساله همین پدیده رخ میدهد . + تینارکم کجایی ؟ با صدای گرگطان از جا میپرم! - اینجام پدر جان اینجام ! فقط هنوز نمیتونم تیکه پازل ها رو پیش هم بچینم ! ساردین که تا این لحظه ساکت بود مرا در آغوش خود میکشد ! - مرسی ساردینم مرسی ! پیدین هم در همین لحظه به ما ملحق می شود ! هر سه یک دیگر را به آغوش کشیده ایم . صحنه زیبایی است ! ناگهان صدای زوزه به گوش میرسد ؛ یعنی اتفاقی افتاده است که زوزه گرگ را از بلندگوهای شهر بخش کرده اند ! تنها بعد از ۱۵ سالگی میتوان حتی در روز هم به گرگ تبدیل شد . پس گرگطان و ملکه تبدیل به گرگ های خاکستری و نقره ای تبدیل میشوند خاله هم گرگی سفید میشود و با شتاب به سمت قلعه به راه میافتند ! این ترکیب ژن ها واقعا حیرت انگیز است ! گرگطان خز خاکستری و چشمانی فیروزه ای ، ملکه خز نقره ای چشمانی خاکستری ، ترکیب این دو یعنی من ! چشمانی خاکستری و فیروزه‌ای و خزی نقره ای مایل به خاکستری! خاله ام چشمانش مانند مادرم خاکستری و خزی سفید که به ساردین به ارث رسیده ، ولی پیدین چشمانش را از مادرش و رنگ خزش را از پدرش به ارث برده ! این واقعاً عالی است ! حالا من ماندم و این دو خواهر و حسابشان که باید برسم ! - خب خب ، به من می‌خندیدید ؟؟ صبر کنید الان حسابتون رو میرسم ! و طبق معمول دنبالشان میکنم و دستم به هر کس رسید موهایش را که دم اسبی بسته است میرسم ! البته هر سه موهایمان دم اسبی بسته شده است ! + تینار جان عزیزت نکش ، نکش ! - ساردین خانم تا تو باشی به من نخندی !!!! + حالا جان پیدین ، منو ول کن ! - نچ نچ نچ نچ ، از جون خواهرت مایه نزار که الان اصلا ولت نمیکنم ! + میبینی تینار همیشه اونی که از من دفاع میکنه توعی ! بدون این که موهای ساردین را ول کنم رفته و پیدین را بقل میکنم ! موهای ساردین را هم رها میکنم و هرسه همدیگر را در آغوش میکشیم ! بعد به سمت مبل سه نفره محبوبمان که رنگش مشکی است حرکت میکنیم ؛ خودمان را به رویش پرت میکنیم و همزمان میخندیم !!! حالا فقط خواب میچسبد ! آخر این مبل به تخت تبدیل میشود و هرسه میتوانیم بخوابیم ! پس بلند میشوم و میگویم : خبردار ! هردو سریع بلند شده و احترام نظامی میگذارند ؛ ادامه میدهم : ساردین تو از طبقه بالا پتو هامون رو بیار ، پیدین تو هم برو آبمیوه هامون رو بیار با بستنی تو این گرما جلوی کولر زیر پتو میچسبه ! هر دو باهم میگویند : بله گرگدخت ! من هم مبل را به تخت تبدیل کرده ، کولر را روشن کرده و سریال مورد علاقه مان هتل دلونا را پلی میکنم . همه چیز آماده است ! پتوهایمان که به رنگ موهایمان است را روی پاهایمان کشیده ایم ، من وسط ، پیدین سمت چپ و ساردین سمت راست من نشسته اند ! کولر روشن است و آبمیوه به همراه بستنی میخوریم ! پس از اتمام سریال میگویم : حالا حمله به سمت خواب ! هر سه میخوابیم اما ساردین روی شانه راستم و پیدین روی شانه چپم و من وسط خوابیده ام !... کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا