eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 1 تینار امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما متنفرم ، خدایا مگه دستم به پیدین و ساردین نرسه ! میدونن از آفتاب متنفرم و منو این موقع ظهر میکشونن خونه خاله نفرتیتی ، ایش باز شروع کردم به غرر زدن ، من آرومم من آرومم من آرومم ، حالا واقعاً آرومم ، اخه من موندم شهر گرگینه ها رو چه به روز و خورشید داغ ، اونم برای منی که یه گرگینه نوجوانم ، البته ناگفته نماند که این بدن انسانی تو روز عه که بیشتر باعث غر غر کردنم میشه ! ولی خوب اینم خوبی های خودش رو داره هاا ، مثلاً موهای بلند نقره ای ام که مایل به طوسی هست یا قد بلندم ، چشمام ! چشمام ترکیبی از آبی فیروزه ای و طوسی هست همونقدر نادر و خواست ! لباس هایی که پوشیدم رو هم خیلی دوست دارم ، یه کراپ جذب آبی پسته ای و یه شلوار بگ لی مشکی با شنل آبی نفتی مورد علاقم ، وارد خیابان مورد نظر میشم همون که به خونه خاله میرسه ، عاشق شهر گرگینه هام! واقعاً قشنگه ! از سنگ فرش های سفید گرفته تا دیوار های مشکی ، کل این شهر رو رنگ مشکی و سفید تشکیل داده ولی خوب گرگینه ها به اینجا روح دادن ، تا زمانی که خورشید هست همه ما انسانیم و شب هر کس که دلش بخواد تبدیل به گرگ میشه و آزاد می چرخه اصلا برای همین جد بزرگم این شهر رو ساخت ، راستی بابا جونم گرگطان (سلطان) اینجاست ! و این یعنی من گرگدخت (شاهدخت) هستم ! بالاخره رسیدم ، من اگه این تفکراتم رو نداشتم چیکار میکردم ! تق تق ، صدای ساردین به گوشم میرسه که با بله بلند داره میاد سمت در ، درشون رو واقعاً باید درست کنن چون وقتی در رو باز کرد مجبور شدم دستم رو روی گوش های نوک تیزم بزارم . + به به ! ببین کی اینجاست ! گرگ سهیل ما ! تینار خانم ! - ساردین اولاً که علیک سلام ، دوماً همین دیشب خونمون بودین شما دو تا آتیش پاره کوچولو ! + باز گفت کوچولو باز گفت کوچولو ! به خدا یه سال از ما بزرگتری ! بین۱۳ سال و ۱۴ سال که بیشتر از یه سال فاصله نیست ، هست ؟ - باشه باشه تو خوبی خودم میدونم اینارو دو تا مونم نوجونیم . لبخندی تحویلش میدهم و میگویم : حالا اگه خانم خانم ها اجازه بدن میام تو ! پختم از گرما ! + اوخ اوخ اوخ بله بفرمایید گرگ دخت خانم ! هم زمان که وارد خانه بزرگشان میشوم میگویم : باز گفت گرگدخت ! به خدا من اسم دارم ! + بله تینار جونم ، به روی چشم! واقعاً که خانه برازنده خاله است ! البته خواهر ملکه است از این کمتر انتظار نمیرفت ! پیدین روی مبل نشسته و طبق معمول دارد کتاب میخواند ! اصلاً عاشق تفاوت های این دو دخترخاله ام هستم ! پیدین و ساردین هر دو چشمانی خاکستری دارند و هم قد و دوقلو همسان هستند اما با یک تفاوت بارز ! ساردین موهای بلند به رنگ سفیدی برف دارد در حالی که موهای پیدین به سیاهی جوهر است هر دو یک شکل لباس پوشیده اند و واقعاً لش هست هم در پیراهن هم در شلوار ، ابروبادی سرمه ای ! از آنجایی که شوهر خاله ام زمانی که این دو دختر دو سال داشته اند فوت شده خاله ام برایشان هم مادر بود هم پدر ! البته این دو به غیر از این که دختر خاله هایم هستند ، بهترین رفیق هایم شده اند ! شنلم را در می آورم و بر روی رخت آویز کنار در میگزارم ، کیف کمری و چکمه هایم هم همینطور . صندل راحتی میپوشم و حرکت میکنم سمت پیدین که طبق معمول آنقدر غرق در کتاب است که متوجه ورود من نشد ! میگویم : علیک سلام رفیق گرمابه گلستان ما ! پیدین خانم ! طوری از جا پرید که اگر نمی‌دانستم فکر میکردم به برق متصل شد ! + س. س. سلام ! خوبی ؟ - باید از شما بپرسیم . نگاهی نمادین به ساعتم می‌اندازم و ادامه میدهم : نچ نچ نچ نچ نیم ساعته اینجام ! با صدای خاله حالا این من هستم که از جا میپرم ! + سلام تینار جان !! - س. س. سلام خاله ! صدای پق زدن های پیدین به گوشم میرسد که ساردین هم همراه میشود ! حساب آنها بماند برای بعد ! صبر کن ببینم خاله این زمان از ظهر مگر نباید در قلعه باشد ؟... کپی ممنوع !! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 1 تینار امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 2 پس از خاله می پرسم ! - خاله جان شما این موقع از ظهر اینجا چه کار میکنید ؟ مگر نباید همراه ملکه باشید ؟ + باز تو گفتی ملکه ؟! این صدا ، صدای ملکه است یعنی مادرم ! - ملکه ! یعنی مادرجان ! یک خبری شده که من بی خبرم ! ساردین و پیدین این زمان از روز دعوتم کرده اند ، ملکه و خاله ام هم هستند ، پس گرگطان هم اینجاست ! یعنی همان پدرم ! دهانم از بهت قفل شده ! اما با همان حال می پرسم : یعنی گرگطان هم اینجاست ؟؟ + گرگطان نه پدر ! بله ! پدر هم اینجاست و درست پشت سرم ایستاده است ! من چطور نفهمیده ام کسی پشت سرم ایستاده است ؟؟ با تعجب بیشتر از سمت مادر و خاله ام روی بر میگردانم و به سمت گرگطان یعنی پدرم تعظیم میکنم ! - درود بر گرگطان بزرگ ! + خدایا دختر تو هنوز نفهمیدی ؟!!! - چی رو نفهمیده ام ساردین ؟؟ مراقب لحن صحبتم هستم ، اما هنوز حس ششم قوی من نتوانسته تکه های پازل را کنار هم بچیند ! - ساردین ممکنه بگی ؟ + نوچ ! ساردین با بالا بردن ابرو هایش این را میگوید ! خدایا که اگر در این شرایط مقابل گرگطان و ملکه نبودم حالا یک گوشمالی حسابی به ساردین داده بودم ! + تینار کم مونده از تعجب شاخ در بیاری ! بیا من بهت بگم ! فرشته نجاتم پیدین ! - لطف شما رو میرساند ! با صدای گرگطان به خود میلرزم : تینار فقط کافیه یک بار دیگه از لحن رسمی قلعه استفاده کنی ... ! همیشه میدانست قبل از این که بخواهد جمله اش را به پایان برساند میدانم ... ! - به روی چشم پدر جان! + بی بلا قشنگم ! یا گرگخان ! این دیگر منطقی نیست! این لحن گرگطان این وضعیت این جمع ! با لحن کشداری میگویم :پیدین . + باشه تینارم باشه ! کلا تو مناسبت ها یادت میره یکم فکر کن ! من هیچ گاه هیچ چیز را فراموش نمیکنم ! به جز ... این یعنی ... - امروز ۱۰۱۴/۱۴/۱۴ هست ! ماه ۱۴ و روز تولدم است !! چقدر جالب ! دوباره یادم نبود ! امروز وارد ۱۴ سالگی میشوم ! کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 –تینار # پارت 3 بعضی اوقات انسان به جایی میرسد که همه را در یاد دارد به جز خودش ! من در همان نقطه ایستاده ام ! یعنی هرساله همین پدیده رخ میدهد . + تینارکم کجایی ؟ با صدای گرگطان از جا میپرم! - اینجام پدر جان اینجام ! فقط هنوز نمیتونم تیکه پازل ها رو پیش هم بچینم ! ساردین که تا این لحظه ساکت بود مرا در آغوش خود میکشد ! - مرسی ساردینم مرسی ! پیدین هم در همین لحظه به ما ملحق می شود ! هر سه یک دیگر را به آغوش کشیده ایم . صحنه زیبایی است ! ناگهان صدای زوزه به گوش میرسد ؛ یعنی اتفاقی افتاده است که زوزه گرگ را از بلندگوهای شهر بخش کرده اند ! تنها بعد از ۱۵ سالگی میتوان حتی در روز هم به گرگ تبدیل شد . پس گرگطان و ملکه تبدیل به گرگ های خاکستری و نقره ای تبدیل میشوند خاله هم گرگی سفید میشود و با شتاب به سمت قلعه به راه میافتند ! این ترکیب ژن ها واقعا حیرت انگیز است ! گرگطان خز خاکستری و چشمانی فیروزه ای ، ملکه خز نقره ای چشمانی خاکستری ، ترکیب این دو یعنی من ! چشمانی خاکستری و فیروزه‌ای و خزی نقره ای مایل به خاکستری! خاله ام چشمانش مانند مادرم خاکستری و خزی سفید که به ساردین به ارث رسیده ، ولی پیدین چشمانش را از مادرش و رنگ خزش را از پدرش به ارث برده ! این واقعاً عالی است ! حالا من ماندم و این دو خواهر و حسابشان که باید برسم ! - خب خب ، به من می‌خندیدید ؟؟ صبر کنید الان حسابتون رو میرسم ! و طبق معمول دنبالشان میکنم و دستم به هر کس رسید موهایش را که دم اسبی بسته است میرسم ! البته هر سه موهایمان دم اسبی بسته شده است ! + تینار جان عزیزت نکش ، نکش ! - ساردین خانم تا تو باشی به من نخندی !!!! + حالا جان پیدین ، منو ول کن ! - نچ نچ نچ نچ ، از جون خواهرت مایه نزار که الان اصلا ولت نمیکنم ! + میبینی تینار همیشه اونی که از من دفاع میکنه توعی ! بدون این که موهای ساردین را ول کنم رفته و پیدین را بقل میکنم ! موهای ساردین را هم رها میکنم و هرسه همدیگر را در آغوش میکشیم ! بعد به سمت مبل سه نفره محبوبمان که رنگش مشکی است حرکت میکنیم ؛ خودمان را به رویش پرت میکنیم و همزمان میخندیم !!! حالا فقط خواب میچسبد ! آخر این مبل به تخت تبدیل میشود و هرسه میتوانیم بخوابیم ! پس بلند میشوم و میگویم : خبردار ! هردو سریع بلند شده و احترام نظامی میگذارند ؛ ادامه میدهم : ساردین تو از طبقه بالا پتو هامون رو بیار ، پیدین تو هم برو آبمیوه هامون رو بیار با بستنی تو این گرما جلوی کولر زیر پتو میچسبه ! هر دو باهم میگویند : بله گرگدخت ! من هم مبل را به تخت تبدیل کرده ، کولر را روشن کرده و سریال مورد علاقه مان هتل دلونا را پلی میکنم . همه چیز آماده است ! پتوهایمان که به رنگ موهایمان است را روی پاهایمان کشیده ایم ، من وسط ، پیدین سمت چپ و ساردین سمت راست من نشسته اند ! کولر روشن است و آبمیوه به همراه بستنی میخوریم ! پس از اتمام سریال میگویم : حالا حمله به سمت خواب ! هر سه میخوابیم اما ساردین روی شانه راستم و پیدین روی شانه چپم و من وسط خوابیده ام !... کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت3 یکی از استاد ها که همیشه تیپ اسپرت میزد برای اولین بار دیدی
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دانشجو های برتر توسط دکتر آریا برگزار شه. پراااام ریخت.یک استاد به استاد های رومخ دیگه ام اضافه شد.یعنی امتیاز خوبی داره؟.خداکنه نمره خوبی گیرم بیاد. برگشتم سمت ترنم.عاشق این دخترم تو هر شرایطی ریلکس بود.گفتم: +شرکت میکنی؟ -اگه نمره خوب و تاثیر گزاری داشته باشه اره،تو میای دیگه؟ +اگه حسش باشه،تایمش اوکی باشه شااااید. -باید بیای.دوره خوبی باید باشه. نگاهی خسته بهش انداختم و سکوت کردم.بدم نمیگه هااا شاید نمره خوبی گیرم اومد یا امتیاز خوب برای کارام. دوباره تو هپروت بودم دستم توسط ترنم کشیده شد. کسایی که نشسته بودن با تشویق داشتن ما رو راهی پایین استیج میکردن. با بقیه بچه ها از سالن همایش خارج شدیم و رفتیم سمت اتاق همون استاده،استاد راد. یکی از بچه ها در زد و وارد اتاق شدیم. این راد هم شبیه جنه هااا.همین الان پیش بقیه بود چطوری اونقد زود اومد بیرون. به ترتیب ایستادیم.گفتش _گفتم بیاید تا توضیحات کامل و بدم.این دوره هم داخل دانشگاه هم داخل یکی از بیمارستان ها هست و تو اوایل تابستون برگزار میشه..... ی توضیحات دیگه هم داد که زیاد مهم نبود از نظرم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 –تینار 4 از خواب بیدار میشوم ؛ شب شده !! - تنبلا بیدار شید !!! نصف شبه !!! + وای تینار خوب که چی ؟؟ بزار بخوابیم ! هنوز زوده ! ساردین طبق معمول غر میزند . -بیدار شید ببینم باید بریم قلعه ! پیدین از جا میپرد . + باشه بریم ، بریم ! - دخترا با این سر و وضع که نمیشه پاشید باید آماده شیم ! خوشحالم که این جا هم لباس دارم ! از آنجایی که شب است میتوانیم آماده شویم بعد تبدیل شویم و وقتی به قلعه رسیدیم زوزه کشیده و دوباره انسان شویم . تمام اینها به اراده ما بستگی دارد که گرگ باشیم یا انسان . بعد از مرتب کردن حال به طبقه بالا میرویم و وارد اتاق خودم میشوم . من هم در قلعه هم در اینجا اتاق دارم . اتاقم را طیف مشکی و خاکستری تشکیل داده است ، کمد مشکی رنگم را بر میدارم و یک سر همی با دامن پف دار به رنگ مشکی میپوشم ! حالا مانند شب شده ام . پوست سفید و موهای نقره ای مایل به خاکستری ام در تضاد با لباس مشکی ام است . در آینه خودم را میبینم و جلوی میز آرایشم می ایستم ، از بالم صورتی کم رنگ و سایه مشکی استفاده میکنم و مژه هایم را با ریمل مشکی بلند میکنم . موهای موج دارم را روی شانه هایم رها میکنم ، کفش های پاشنه دار اما با پاشنه کوتاه طبی به رنگ مشکی ام را میپوشم و جلوی آینه قدی اتاق می ایستم ، لباسم در بالاتنه باز است و استین ندارد پس شالی مثلثی را روی شانه هایم می اندازم تا دستانم را بپوشاند که آن هم مشکی است ، همه چیزم امشب مشکی است ! حتی کیف کمری عم که به حالت کمربند روی کمرم بسته ام و معلوم نیست چون کمربندی است که جیب مخفی دارد ، بر روی گوشی ام قاب مشکی می‌اندازم و داخل کیف میگذارم . ترکیب لباسم عالی است ! از این که موهایم را باز گذاشته ام پشیمان میشوم پس جلوی آنها را از پشت میبندم به صورتی که نیمی از آن بر روی شانه هایم و نیم دیگر در کش نقره ای گیر افتاده اند ، تاج گرگ دختی ام را میگذارم و ست کامل نقره ای ام با نماد T که شامل دست بند ، انگشتر ، گوشواره و گردنبند است را می اندازم ، ترکیب گوشواره هایم با گوش های نوک تیزم واقعاً عالی است ! ساعت را در دست چپم میاندازم و در آخر شنل مشکی میپوشم . با صدای در به خودم می آیم . + گرگ دخت بیا دیگه ! - اومدم ! از اتاق خارج میشوم . هر دو به یک شکل لباس پوشیده اند و لباساش تقریبا شبیه به من است با این تفاوت که سفید است و آستین بلند دارد ، شنل و کفش سفید پوشیده اند . موهای پیدین تضاد جالبی با لباسش دارد در حالی که موهای ساردین همخوانی عجیبی بر قرار کرده است ، آنها تاج بر سر گذاشته اند که ساده و سه دندانه است بر عکس تاج من که شکل گرگ به همراه دارد ، نمیدانم چرا من همیشه در قلعه سیاه و این دو سفید می پوشیم . کلاه شنل هایمان را بر سر کشیده و به گرگ تبدیل میشویم ! به سمت قلعه راه می افتیم . یک گرگ نقره ای مایل به خاکستری ، یک گرگ سفید و یک گرگ سیاه ... کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌