eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
19 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
کی پارت میخواد؟✨😎😂
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت8 ولی در آخر نمیدونم زهرا چی گفت که دکتر به خودش اومد و تقدیر نا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ زهرا رو بهم کرد و گفت : ترنم میرم نماز خونه خواستم بگم منم میام که یهو حس کردم گردنم داره میسوزه ، اگه یکی وقتی حواسم نیست بهم نگاه کنه اینجوری میشم ، انگاری آتیش گذاشتن رو گردنم ! باید دلیلش رو میفهمیدم ! سریع گفتم تو برو منم میام ! اصلاً توجه نکرد که من تو اتاق راد موندم ! بچه کلافه شده بود دیگه ! برگشتم سمت استاد راد ، آخرین نفر تو اتاق بودم و همه رفته بودن ، ولی نمیدونم چرا یه حس عجیب دارم ، دارم کلافه میشم ، خدایا چی میشه این خجالت بکشه سرشو بندازه پایین ! از مادر زاییده نشده کسی که بخواد به جز پدر ، مادر، خواهر ، زهرا ، اینجوری منو نگاه کنه ! سرم رو بردم بالا ، چه عجب یکم حیا دیدم ، + استاد یه سوال داشتم ، گروه ها چند نفره ست ؟ - بله دو به دو هستید دیگه گروه های دو نفره از ۵ سال مختلف ! + ممنونم استاد با اجازه ! وای خدای من این دوباره داره نگاه میکنه ! حیف دلم نمیخواد تو چشماش زل بزنم و اگر نه میفهمیدم افکارش رو ! با سرعت از اتاق خارج میشم و در رو میبندم ، خوب کلا دو دقیقه دیر کردم ، تو فکر بودم این استاد خیلی رفته رو مخم امروز و نمیتونم شوتش کنم برای شب و اصلا نفهمیدم کی و چطور رسیدم نماز خونه ! خداروشکر گم نشدم تو دانشگاه به این بزرگی ! وارد نماز خونه ... وایسا ببینم کفش مردونه ! معمولاً کسی نمیاد اینجا و نهایت پنج شیش تا دختر ، البته استاد ها رو نمیدونم ، حالا اینا کفشای دکتر آریا ست ! خود خودشه ! پس با سرعت بیشتری وارد نماز خونه میشم ، زهرا داشت قنوت نماز رو میخوند و ... عه وا پرده کامل کامل نکشیده شده،ی وجب از این قسمت معلومه! طبق عادت همیشگی ام رفتم پرده رو بکشم که دیدم بله خود خود جناب دکتره ، باید به اینجور دکتر ها افتخار کرد ! پرده رو میکشم و میرم کنار زهرا قامت نماز میبندم ، الله اکبر... + قبول باشه فدات شم ! - قبول حق ! + زهرا گلم بریم کافه قبل کلاس ساعت ۱۴ یه ربع مونده ! - چی داریم ؟ با اه بلندی جواب میدهم : فیزیک کوانتوم با استاد راد ! زهرا زد زیر خنده ! چیز خنده داری گفتم ؟ نه فکر نکنم ! + چته چرا میخندی ؟ رو آب بخندی بچه ! - اخه طوری اه کشیدی نمیدونستم فکر میکردم داری میری سر کلاس دشمنت ! البته امروز این استاد راد خیلی شیش میزنه دیدی ؟ این سگ بودنشو گذاشته کنار مثل اینکه ! + باشه ، باشه پاشو بریم ! الان نماز خونده داره برا من غیبت میکنه ! سبزی بیارم حاج خانم ؟ اخ ! چرا میزنی خوب ! واقعاً درد داشت چون با مشت زد به بازوم ! - باش پاشو بریم ! موقع پوشیدن کفش چشممون به کفش های دکتر آریا می افته و زهرا با هین محکمی از جا میپره ! یا ابوالفضل! این دکتره تمام حرف هامون رو شنیده !! یهو صداش از پشت سرمون میاد که با یه صدای خیلی جدی گفت نگران نباشید ، استاد راد شما هیچی نمیفهمه ! زهرا همچنان تو بهته پس بدون این که سرم رو برگردونم میفهمم که پشت پرده بوده و اصلا این ور نیومده ! پس با صدایی که قدر دانی و پشیمانی توش موج میزد دم زدم این لطف شما رو میرسونه جناب دکتر آریا متاسفم ! سریع از نمازخونه دور میشیم خدایا عابرومون رفت ! ولی طرف دکتره ، راز داری بلده ! البته امیدوارم !! وقتی به کافه رسیدیم زهرا با این که گونه هاش از شدت خنده سرخ شده بود زد زیر خنده ! خدا به دادم برسه ! + زهرا فدات شم من آروم باش ! - اخه چطور آروم باشم ؟ تو چرا نمیتونی جلو زبون منو بگیری ؟ چرا اصلاً یادم ننداختی مثل همیشه تنها نیستیم ! اخه من الان چطور به زهرا بگم یادم رفت ؟ چطور بگم ؟؟؟؟ + باشه حالا مشکلی نیست ! - مشکلی نیست ؟ البته مهم نیست بره بگه + زهرا من این ... با اومدن گارسون کافه دانشگاه حرفم نصفه موند ! + چی میل دارید ؟ - دو تا هات چاکلت و کیک شکلاتی خیس . + امر دیگه ؟ - عرضی نیست ! خوب نیاز نبود نظر زهرا رو بپرسم چون معمولاً همین رو میخورد ، پس بحث رو ادامه دادم : خوب میگفتم ، من این یارو رو میشناسم ! اونجور آدمی نیست ! زهرا عادت داره به من اعتماد داشته باشه ، چون هیچ وقت حس ششم و اطلاعات و گفته هام اشتباه از آب در نیومده ! اگه گفتم طرف همچین ادمی نیست پس حتماً نیست ! - خوب پس حله ! بیخیال ! تو بگو ببینم ، بعد من چی از استاد راد پرسیدی ؟ خدایا استاد بحث عوض کردن روبه روم نشسته ! + این که نیاز نیست بقیه بچه ها رو بشناسیم، ۸ نفر دیگه رو میگم ! - حله ! خوب چرا تو نماز خونه اه کشیدی ؟ چی شده ؟ اون که فیزیک دوست نداری ، هیچی اونو همیشه چون بخشی از تجربی عه کنار میای ! چرا اه کشیدی ؟ @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
شرمنده امشب پارت گزاری افسانه تینار رو نداشتیم ! 😔
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت9 زهرا رو بهم کرد و گفت : ترنم میرم نماز خونه خواستم بگم منم
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ مگه میشه از دست این بشر فرار کرد ؟ نه اصلاً + خوب گوش کن ، این استاد راد امروز شیش میزنه به قول خودت ، خوشم نمیاد ! - وااا ! یعنی چی خوشت نمیاد ؟ تیپ که رسمی ، لحن که مهربون ، چشم که آبی ، مو که هم لخت هم مشکی ریش هم مرتب ، ۲۸ سالشم هست ! دیگه چی میخوای ؟ پولم که پارو میکنه،اخلاقشم خوبه ! + فداتشم ، شوخیش هم خوب نیست !!! منو چه به استاد راد ! بسه بابا ! اصلاً پول پارو کنه ، مگه من پول ندارم ؟ مگه تو پول نداری ؟مگه خونه و ماشین نداری ؟ چرا دنبال پولی زهرا ؟ نمیفهمم ! همه این هارو گفتم بدون اینکه زره ای از اعصاب خط خطیم روی حرف هام تأثیر داشته باشه ! با آرامش خالص ! - باشه ! باشه ! فهمیدم ! تایپت رو نمیخوای قبول کنی ! درست میگی حواسم نبود ما دستمون تو جیب خودمونه! با لحن کشداری گفتم : زهرااا - حله حله خوب تکلیف فیزیک کوانتوم چی بود ؟ + عزیزمی ، آخرین کلاسه ، چون همه خسته ان ، ان تایم این جلسه ! - خداروشکر! سفارش هامون اومدن و شروع کردیم به خوردن ! الحق که خوشمزه اس ! بعد راه افتادیم سمت کلاس فیزیک کوانتوم ، استاد راد همچنان همون‌طور نگاه میکرد ولی من از رو نرفتم ، نمیرم و نخواهم رفت ! پس به درس گوش دادم و آخرش ان تایم ! ساعت ۱۵ شد و کلاس تموم شده ، وسایلم که شامل کتاب، جامدادی ، آی پد میشه رو می‌چینیم تو کوله پشتی هامون و با زهرا میریم سمت پارکینگ ، امروز با این که چون پنجشنبه بود و سخنرانی فقط یه درس داشتیم ولی احساس میکنم از ساعت ۸ صبحه دارم درس میخونم و انقدر خستم ، خسته ؟ نه من خسته نیستم ! زهرا میخواد بره سمت بقیه پارکینگ ها که دستش رو میکشم : دختر خوب ، کجایی ؟ ماشینم تو پارکینگ اساتید عه ! - آها راست میگی ! نمیدونم این دختر کجا گیر کرده ؟ هفته بعد نه هفته بعد هم که پروژه ، پس هفته بعد آخرین هفته این ترمه ! ترم هامون رو سه ماهه بر میداریم ، خوب یه ترم پروژه ایم ! حالا دزدگیر ماشینم رو میزنم و میشینم داخل ماشین ، جمینای هوش مصنوعی که خودم ساختم رو مانیتور ماشینمه ، البته هر جا بخوام میره ، رو گوشیم ، رو ساعتم ، رو مانیتور ماشینم ، حتی تو اتاقم هم یه مانیتور مخصوص داره ! واقعاً کمک حال منو زهرا عه ، ماشین رو روشن میکنم و موقع خروج از نگهبان تشکر میکنم و تو خیابون های تهران راه میافتیم ... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcavx43&btn=Etrena ناشناس مون♡
امروز به تمام سوالاتون جواب میدیم✨ پس استفاده کنید از امروز🎀
هدایت شده از _شَجَن .
"اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج به حق زینب"
هدایت شده از _شَجَن .
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماد حلال زادگی .
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
پروف عوض شد گم مون نکنید.
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت10 مگه میشه از دست این بشر فرار کرد ؟ نه اصلاً + خوب گوش کن ،
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: چقد زندگی خوبه. اون از ظهر آبرومون جلو دکتر مملکت رفت، این از این که من همش تو هپروتم، البته بماند خوابم میاد. پس طبیعی در نظر می‌گیریمش. تو ماشین ترنم نشستم و از شیشه بیرون رو نگاه می‌کنم. ترنم یه جوریه امروز. نمی‌دونم چیه ولی یه چیزی هست. معمولاً اینقدر ساکت نیست. شایدم من زیادی فکر می‌کنم. آخه ترنم که همیشه ریلکسه، امروز انگار یه چیزی ته ذهنش وول می‌خوره. اما خب، حالا وقت این حرفا نیست. باید به مامان و بابا بگم قضیهٔ مهاجرت رو. کم‌کم. نمی‌تونم یهو بپرم وسط و بگم «راستی من می‌خوام برم آکسفورد!» چون اونوقت بابا سکته می‌کنه و مامان یه هفته باهاش حرف نمی‌زنه. باید یه جوری بگم که هضمش کنن. به ترنم گفتم: «امشب میرم کرج پیش مامانی‌نا. می‌خوام قضیهٔ مهاجرت رو کم‌کم بهشون بگم.» ترنم فقط سر تکون داد و یه لبخند کوچیک زد. همون لبخندی که می‌زنه وقتی یه چیزی تو ذهنشه ولی نمی‌خواد بگه. رسیدیم دم خونه. ترنم ماشین رو نگه داشت و من پیاده شدم. · میای تو هم بریم کرج؟مامانت میگه کم میری پیش شون · نه، شاید پس فردا. پروژه دارم، این یکی خیلی طول کشید. · حله. مواظب خودت باش. · تو هم. به بابا و مامانم سلام برسون. باهاش دست دادم و رفت تو. ترنم این روزا یه جوریه. ولی خب، منم یه جوریم. شاید تقصیر هیچ‌کدوممون نیست. شاید تقصیر بزرگ شدنمونه. رفتم تو خونه. وسایلم رو جمع کردم. یه ساک کوچیک برای دو روز. لباس راحتی، کتاب، لپ‌تاپ، و چادر عربی یدک. همیشه یه چادر اضافه دارم. احتیاط شرط عقله. از پارکینگ خونمون ماشینم رو آوردم بیرون. بی‌ام‌و مشکی. سلیقهٔ خودمه. ترنم می‌گفت دنا پلاس توربو بهتره، نرم‌تره، ولی من عاشق خشک و محکم بودن بی‌ام‌وم. هرکی یه سلیقه‌ای داره دیگه. راه افتادم سمت کرج. جاده خلوت بود. آینه رو تنظیم کردم و یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم. چشام یه کم خسته بود. ولی دلم آروم بود. تو راه به همه‌چی فکر کردم. به دکتر مملکت که لوح رو ول نمی‌کرد. به قیافش که آشنا بود ولی یادم نیومد کجا دیدمش. به این که دمش گرم نمازش رو خوند. به ترنم که امروز یه جور دیگه بود. به استاد راد که چرا انقدر تیپش عوض شده بود. به مهاجرت. به آکسفورد. به مامان و بابا. به این که بابا چی می‌گه وقتی بفهمه. به این که مامان شاید گریه کنه. ولی من مصممم. این راه منه. مسیر منه. و باید برم. از پشت فرمان، جاده رو نگاه می‌کردم و خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد. آسمون نارنجی شده بود. یه آهنگ ملایم از رادیو پخش می‌شد. و من تو دلم حس می‌کردم که یه چیزی داره عوض می‌شه. یه چیزی تو زندگیم. هنوز نمی‌دونم چیه. ولی هست. حسش می‌کنم. دم در خونه که رسیدم، ماشین بابا تو پارکینگ بود. نفس عمیقی کشیدم. ساکم رو برداشتم و زنگ در رو زدم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱