eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
19 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از _شَجَن .
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماد حلال زادگی .
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
پروف عوض شد گم مون نکنید.
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت10 مگه میشه از دست این بشر فرار کرد ؟ نه اصلاً + خوب گوش کن ،
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: چقد زندگی خوبه. اون از ظهر آبرومون جلو دکتر مملکت رفت، این از این که من همش تو هپروتم، البته بماند خوابم میاد. پس طبیعی در نظر می‌گیریمش. تو ماشین ترنم نشستم و از شیشه بیرون رو نگاه می‌کنم. ترنم یه جوریه امروز. نمی‌دونم چیه ولی یه چیزی هست. معمولاً اینقدر ساکت نیست. شایدم من زیادی فکر می‌کنم. آخه ترنم که همیشه ریلکسه، امروز انگار یه چیزی ته ذهنش وول می‌خوره. اما خب، حالا وقت این حرفا نیست. باید به مامان و بابا بگم قضیهٔ مهاجرت رو. کم‌کم. نمی‌تونم یهو بپرم وسط و بگم «راستی من می‌خوام برم آکسفورد!» چون اونوقت بابا سکته می‌کنه و مامان یه هفته باهاش حرف نمی‌زنه. باید یه جوری بگم که هضمش کنن. به ترنم گفتم: «امشب میرم کرج پیش مامانی‌نا. می‌خوام قضیهٔ مهاجرت رو کم‌کم بهشون بگم.» ترنم فقط سر تکون داد و یه لبخند کوچیک زد. همون لبخندی که می‌زنه وقتی یه چیزی تو ذهنشه ولی نمی‌خواد بگه. رسیدیم دم خونه. ترنم ماشین رو نگه داشت و من پیاده شدم. · میای تو هم بریم کرج؟مامانت میگه کم میری پیش شون · نه، شاید پس فردا. پروژه دارم، این یکی خیلی طول کشید. · حله. مواظب خودت باش. · تو هم. به بابا و مامانم سلام برسون. باهاش دست دادم و رفت تو. ترنم این روزا یه جوریه. ولی خب، منم یه جوریم. شاید تقصیر هیچ‌کدوممون نیست. شاید تقصیر بزرگ شدنمونه. رفتم تو خونه. وسایلم رو جمع کردم. یه ساک کوچیک برای دو روز. لباس راحتی، کتاب، لپ‌تاپ، و چادر عربی یدک. همیشه یه چادر اضافه دارم. احتیاط شرط عقله. از پارکینگ خونمون ماشینم رو آوردم بیرون. بی‌ام‌و مشکی. سلیقهٔ خودمه. ترنم می‌گفت دنا پلاس توربو بهتره، نرم‌تره، ولی من عاشق خشک و محکم بودن بی‌ام‌وم. هرکی یه سلیقه‌ای داره دیگه. راه افتادم سمت کرج. جاده خلوت بود. آینه رو تنظیم کردم و یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم. چشام یه کم خسته بود. ولی دلم آروم بود. تو راه به همه‌چی فکر کردم. به دکتر مملکت که لوح رو ول نمی‌کرد. به قیافش که آشنا بود ولی یادم نیومد کجا دیدمش. به این که دمش گرم نمازش رو خوند. به ترنم که امروز یه جور دیگه بود. به استاد راد که چرا انقدر تیپش عوض شده بود. به مهاجرت. به آکسفورد. به مامان و بابا. به این که بابا چی می‌گه وقتی بفهمه. به این که مامان شاید گریه کنه. ولی من مصممم. این راه منه. مسیر منه. و باید برم. از پشت فرمان، جاده رو نگاه می‌کردم و خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد. آسمون نارنجی شده بود. یه آهنگ ملایم از رادیو پخش می‌شد. و من تو دلم حس می‌کردم که یه چیزی داره عوض می‌شه. یه چیزی تو زندگیم. هنوز نمی‌دونم چیه. ولی هست. حسش می‌کنم. دم در خونه که رسیدم، ماشین بابا تو پارکینگ بود. نفس عمیقی کشیدم. ساکم رو برداشتم و زنگ در رو زدم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ زنگ در رو که زدم، صدای باز شدن درِ حیاط رو شنیدم. همیشه همینطوره. مامان از تو خونه در رو باز می‌کنه و من ریموت در و مزنم وماشین رو میارم تو. آروم بماشین رو از درِ بزرگ حیاط آوردم تو. حیاط خونهٔ کرج همیشه بوی گلای مامان رو میده. یه ردیف گلدونای شمعدونی چیده کنار حوض. حوضی که بابا هنوز بعد این همه سال دوست داره وسطش فواره بزنه. حیاطش اونقدر بزرگه که بچگی‌هامون رو توش بازی می‌کردیم، من و جوجو و فاطمه. ماشین رو کنار درخت انار قدیمی پارک کردم. ساکم رو از صندلی عقب برداشتم و رفتم سمت در. در رو که باز کردم، داد زدم: «سلام! چراغ خونتون اومد!» از ته راهرو یه جیغ شنیدم. جیغی که مال فاطمه بود، خواهر کوچولوی شونزده‌ساله‌م. «ماااامان! دختر جونت اومده!» فاطمه مثل برق و باد اومد سمت من و پرید بغلم. موهای فرفریش رو کرد تو صورتم. «دختر دیر اومدی! فکر کردم این هفته هم نمیای!» «خب اومدم دیگه، بذار نفس بکشم بچه!» از آشپزخونه صدای مامان اومد. همون صدای آرومی که همیشه موقع آشپزی زمزمه می‌کنه. مامانم جوونه، هنوز چهل و خورده‌ای سالشه. قدبلند، با چهره‌ای مهربون و دستایی که همیشه بوی زعفرون و گلاب می‌دن. نمی‌دونم چرا مامان اصرار داره خونهٔ به این بزرگی رو خودش بچرخونه. آخه این زن چرا انقدر لجبازه؟ مامان از آشپزخونه اومد بیرون. بغلش کردو و دستاش بوی زعفرون می‌داد. معلوم بود بازم یه چیزی بار گذاشته. رفتم بغلش کردم. بوی مامان همیشه آرومم می‌کنه. بوی دارچین، بوی خونه، بوی امنیت. «خوش اومدی زهرا جونم. خسته نباشی. شام چی دوست داری؟» «هنوز نرسیده می‌پرسی شام چی دوست داری؟ من هنوز چایی نخوردم مامان!» «باشه باشه، الان برات دم می‌کنم.» فاطمه هنوز چسبیده بود بهم. یه نگاهی به اطراف کردم. خونه خلوت بود. «بابا و جوجو کجان؟» جوجو لقب داداش کوچیکمه، جواد. یه سال از من کوچیک‌تره، بیست سالشه. ولی هنوز بهش می‌گم جوجو. از بچگی مونده دیگه. جوجو با بابا تو یه کاره. بابا یه مجموعهٔ بزرگ تولید کیف و چرم داره، کلی شعبه تو کشور. جوجو هم از همون وقتی که درسش تموم شد، پرید تو کار بابا. می‌گه من دانشگاه رو دوست ندارم، کار رو دوست دارم. هرکی یه راهی داره دیگه. مامان برگشت سمت آشپزخونه و همونطور که می‌رفت گفت: «امروز رفتن به کارگاه بزرگه سر بزنن. انگار یه تعدا زیادی از کیف‌ها رو هنوز تحویل ندادن به باربری سر تکون دادم. بابا و جوجو همیشه همینطورن. مجموعهٔ چرمشون براشون همه‌چیزه. از صبح تا شب، از شنبه تا پنجشنبه. مامان می‌گه بابا عاشق کارشه. من می‌گم بابا عاشق نظم و انضباطه. فاطمه دستم رو کشید سمت اتاق پذیرایی. «زهرا بیا ببینم چی برات دارم! یه نقاشی جدید کشیدم. پرترهٔ خودته!» خندیدم. فاطمه هنرمند خانواده‌ست. برعکس من که رفتم سمت دندون‌پزشکی و جوجو که رفته تو کار بابا، این بچه دلش با قلم‌مو و بومه. بابا می‌گه ولش کنین، هرکی راه خودش رو داره. راست می‌گه بابا. هرکی راه خودش رو داره. و من راه خودم رو انتخاب کردم. راهی که امشب باید بهشون کم کم بگم @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ شام که تموم شد، مامان ظرف‌ها رو جمع کرد و من کمکش کردم ببریم آشپزخونه. دلم نمی‌خواست از اون لحظهٔ گرم دور سفره جدا شم، ولی یه چیزی ته دلم مدام می‌گفت: «امشب باید بگی. امشب.» بعد از شام، همه ریختیم تو اتاق نشیمن. بابا لم داده بود روی مبل بزرگ، جوجو کنارش نشسته بود و با گوشیش یه چیزی رو چک می‌کرد، من و فاطمه هم روی مبل روبه‌رویی. مامان هم که طبق معمول تا همه جا نگیرن و نشینن، نمیاد. فاطمه بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. پنج دقیقه بعد با یه سینی چایی برگشت. چایی‌های خوشرنگ و بوی نعناع که ازش بلند می‌شد. چایی رو گذاشت جلوی همه و خودش چسبید به من روی مبل. همه ساکت بودن. اون سکوت خوب بعد از غذا رو می‌گم. سکوتی که پر از آرامشه. ولی من توی دلم غوغا بود. نفسی عمیق کشیدم. «بابا... مامان... یه چیزی هست که می‌خوام بهتون بگم.» صدام یه ذره لرزید. جوجو گوشیش رو گذاشت کنار و بهم نگاه کرد. فاطمه هم سرش رو از روی شونهٔ من برداشت. مامان که تازه اومده بود بشینه، با همون چای در دستش خشک شد و نگاهم کرد. انگار از قبل می‌دونست یه خبری هست. بابا چاییش رو گذاشت روی میز. «بگو زهرا جان، گوشیم.» «من... من می‌خوام مهاجرت کنم.» سکوت. فاطمه اولین کسی بود که حرف زد: «مهاجرت؟ کجا؟» «انگلستان. دانشگاه آکسفورد.» فاطمه چشماش برق زد و خواست چیزی بگه، ولی مامان قبل از اون حرف زد. چایی رو گذاشت روی میز. دستش یه ذره می‌لرزید. «چی گفتی زهرا؟» «گفتم می‌خوام برم آکسفورد مامان.» «آکسفورد؟ اونوقت دانشگاهت چی میشه اینجا؟» «این ترم که تموم بشه، شش ماه دیگه می‌رم.» مامان یهو رنگش پرید. «شش ماه دیگه؟!» «آره مامان. این آرزوی بچگیمه. از بچگی... از همون روزایی که کتابای دندون‌پزشکی رو ورق می‌زدم، همیشه ته دلم می‌گفتم یه روز می‌رم یه جای بزرگ. یه جا که بتونم بهترین بشم.» مامان دستش رو گذاشت رو سینه‌ش. همیشه وقتی یه چیزی خیلی شوکه‌ش می‌کرد، این کار رو می‌کرد. «زهرا... این آرزوی بچگیت بوده و تو به ما هیچی نگفتی؟» «می‌خواستم. ولی می‌دونستم که سخت می‌پذیرین. می‌خواستم اول خودم همه‌چیز رو درست کنم بعد بگم.» بابا که تا حالا ساکت بود، بالاخره حرف زد: «یعنی تو این همه مدت داشتی بی‌خبر از ما برنامه می‌چیدی؟» صداش آروم بود. ولی یه جورایی بود که آدم می‌فهمید دلخور شده. «بابا... نمی‌خواستم پنهون کنم. فقط... می‌خواستم وقتی گفتم، مطمئن باشم که می‌تونم انجامش بدم. نمی‌خواستم بگم و بعد نتونم.» «زهرا جان، ما که هیچ‌وقت جلوی پیشرفت تو رو نگرفتیم. اما مهاجرت... اونم شش ماه دیگه... این خیلی یک‌دفعه‌ست.» مامان که حالا اشک تو چشماش جمع شده بود، گفت: «من نمی‌ذارم بری. نه. نمی‌ذارم.» «مامان...» «گفتم نه زهرا. تو بچه‌ای. تو هنوز جوونی. اونجا کی رو داری؟ کی حواست هست؟» «مامان، من بیست و یک سالمه. بچه که نیستم. تازه ترنم هم میاد با من.» «ترنم؟ ترنمم مث توئه. دوتا دختر تنها... تو یه کشور غریب... نه. نه. من راضی نیستم.» بابا دستش رو گذاشت رو دست مامان. «آروم باش. بذار حرفش رو بشنویم.» بعد برگشت سمت من: «زهرا، چرا آکسفورد؟ چرا اینقدر دور؟» «چون بهترینه بابا. از بچگی هر چیزی که بهترین بوده، دلم می‌خواست بهش برسم. تو خودت بهم گفتی که آدم باید بزرگ فکر کنه. منم بزرگ فکر کردم.» بابا سر تکون داد. همون سر تکون‌دادی که نشون می‌داد داره فکر می‌کنه. فاطمه که تا حالا ساکت بود و فقط نگاه می‌کرد، یهو گفت: «بابا، زهرا راست می‌گه. این آرزوشه. بذارین بره.» مامان یه نگاه به فاطمه کرد که یعنی «تو هم ول کن نیستی.» جوجو که همیشه تو بحث‌های خانوادگی حرف نمی‌زد، این بار یه نگاه بهم کرد و گفت: «من می‌دونستم یه چیزی تو سر داری. ولی فکر نمی‌کردم اینقدر بزرگ باشه.» «یعنی چی می‌دونستی؟» «می‌دیدم همش کتابای زبان می‌خونی. همش پای لپ‌تاپی. می‌دونستم یه برنامه‌ای داری. ولی نمی‌دونستم چیه.» مامان با تعجب به جوجو نگاه کرد: «تو می‌دونستی و به ما نگفتی؟» «مامان، مطمئن نبودم. گفتم شاید یه دوره‌ست، شاید یه امتحانه. فکر نمی‌کردم مهاجرت باشه.» بابا نفس عمیقی کشید و بلند شد. چند قدم تو اتاق راه رفت. بعد برگشت سمت من: «زهرا، این راه، راه آسونی نیست. می‌دونی که چی داری می‌گی؟» «می‌دونم بابا.» «غربت داره. تنهایی داره. دلتنگی داره.» «می‌دونم. ولی من این راه رو انتخاب کردم.» بابا یه کم ساکت موند. بعد گفت: «شش ماه وقت داریم تا به این فکر کنیم. من و مادرت باید عادت کنیم. تو هم باید به قولت پایبند باشی. اگه رفتی، باید بهترین باشی.» «قول می‌دم بابا.» مامان اما هنوز آروم نشده بود. اشک تو چشماش بود و نگاهم نمی‌کرد. بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. این بار دنبالت نرفتم. می‌دونستم که باید یه کم تنها باشه.
فاطمه اومد بغلم کرد. «من می‌دونم که موفق می‌شی. همیشه موفق بودی.» @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ بقیهٔ شب تو سکوت گذشت. جوجو و بابا موندن و یه کم حرف زدیم. بابا سوال پرسید، از دانشگاه، از انگلیس، از این که هوا چطوره، مردم چطورن. سوالایی که نشون می‌داد داره سعی می‌کنه کنار بیاد. مامان اما نیومد. شب که رفتم تو اتاقم، روی تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم. بغض کرده بودم. اما بغض خوشحالی بود. بغض این که بالاخره حرف دلم رو زدم. بغض این که شش ماه دیگه به آرزوی بچگیم می‌رسم. اشک از گوشهٔ چشمم سر خورد روی بالش، ولی پاکش کردم و لبخند زدم. این راه منه. راهی که از بچگی منتظرش بودم. و یهو بی‌اختیار یه تصویر اومد تو ذهنم. یه مرد با کت و شلوار مشکی که پشت میکروفون ایستاده بود. دکتر آریا. نمی‌دونم چرا تو اون لحظه بهش فکر کردم. شاید چون چشماش یه جور خاصی بود. شاید هم هیچی. پتو رو کشیدم روی سرم. شش ماه دیگه می‌رم. شش ماه. و یه چیزی ته دلم می‌گفت که این شش ماه، با همهٔ شش ماه‌های دیگهٔ زندگیم فرق داره @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
از پس فردا شب میریم که داشته باشیم کلی پارت از افسانه تینار ! ☺️☺️☺️☺️ منتظرم باشید ♥️
سلام! رمان افسانه تینار ، تا پارت ۴۰۰ پیش رفته ! یه رمان پر از کلمات جدید و اشخاصی که زاده ذهن خودم هستن !! 🪽🍂🐺 اگه دلت میخواد ادامه این داستان رو بخونی ... کافیه فقط یه پیام بدی ! و کل پارت ها برات ارسال میشه ! 🤯 از فردا شب هم ، یک پارت ، یک پارت در اینجا قرار میدم ! 🌹 نگران نباشید چون تا اینجا رمان افسانه تینار نثر خیلی روان نداشت ؛ ادامه اش خیلی باحال تره و هات رومنس هست 🙃😉 من اینجام : @MyColdheart