eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 –تینار # پارت 3 بعضی اوقات انسان به جایی میرسد که همه را در یاد دارد به جز خودش ! من در همان نقطه ایستاده ام ! یعنی هرساله همین پدیده رخ میدهد . + تینارکم کجایی ؟ با صدای گرگطان از جا میپرم! - اینجام پدر جان اینجام ! فقط هنوز نمیتونم تیکه پازل ها رو پیش هم بچینم ! ساردین که تا این لحظه ساکت بود مرا در آغوش خود میکشد ! - مرسی ساردینم مرسی ! پیدین هم در همین لحظه به ما ملحق می شود ! هر سه یک دیگر را به آغوش کشیده ایم . صحنه زیبایی است ! ناگهان صدای زوزه به گوش میرسد ؛ یعنی اتفاقی افتاده است که زوزه گرگ را از بلندگوهای شهر بخش کرده اند ! تنها بعد از ۱۵ سالگی میتوان حتی در روز هم به گرگ تبدیل شد . پس گرگطان و ملکه تبدیل به گرگ های خاکستری و نقره ای تبدیل میشوند خاله هم گرگی سفید میشود و با شتاب به سمت قلعه به راه میافتند ! این ترکیب ژن ها واقعا حیرت انگیز است ! گرگطان خز خاکستری و چشمانی فیروزه ای ، ملکه خز نقره ای چشمانی خاکستری ، ترکیب این دو یعنی من ! چشمانی خاکستری و فیروزه‌ای و خزی نقره ای مایل به خاکستری! خاله ام چشمانش مانند مادرم خاکستری و خزی سفید که به ساردین به ارث رسیده ، ولی پیدین چشمانش را از مادرش و رنگ خزش را از پدرش به ارث برده ! این واقعاً عالی است ! حالا من ماندم و این دو خواهر و حسابشان که باید برسم ! - خب خب ، به من می‌خندیدید ؟؟ صبر کنید الان حسابتون رو میرسم ! و طبق معمول دنبالشان میکنم و دستم به هر کس رسید موهایش را که دم اسبی بسته است میرسم ! البته هر سه موهایمان دم اسبی بسته شده است ! + تینار جان عزیزت نکش ، نکش ! - ساردین خانم تا تو باشی به من نخندی !!!! + حالا جان پیدین ، منو ول کن ! - نچ نچ نچ نچ ، از جون خواهرت مایه نزار که الان اصلا ولت نمیکنم ! + میبینی تینار همیشه اونی که از من دفاع میکنه توعی ! بدون این که موهای ساردین را ول کنم رفته و پیدین را بقل میکنم ! موهای ساردین را هم رها میکنم و هرسه همدیگر را در آغوش میکشیم ! بعد به سمت مبل سه نفره محبوبمان که رنگش مشکی است حرکت میکنیم ؛ خودمان را به رویش پرت میکنیم و همزمان میخندیم !!! حالا فقط خواب میچسبد ! آخر این مبل به تخت تبدیل میشود و هرسه میتوانیم بخوابیم ! پس بلند میشوم و میگویم : خبردار ! هردو سریع بلند شده و احترام نظامی میگذارند ؛ ادامه میدهم : ساردین تو از طبقه بالا پتو هامون رو بیار ، پیدین تو هم برو آبمیوه هامون رو بیار با بستنی تو این گرما جلوی کولر زیر پتو میچسبه ! هر دو باهم میگویند : بله گرگدخت ! من هم مبل را به تخت تبدیل کرده ، کولر را روشن کرده و سریال مورد علاقه مان هتل دلونا را پلی میکنم . همه چیز آماده است ! پتوهایمان که به رنگ موهایمان است را روی پاهایمان کشیده ایم ، من وسط ، پیدین سمت چپ و ساردین سمت راست من نشسته اند ! کولر روشن است و آبمیوه به همراه بستنی میخوریم ! پس از اتمام سریال میگویم : حالا حمله به سمت خواب ! هر سه میخوابیم اما ساردین روی شانه راستم و پیدین روی شانه چپم و من وسط خوابیده ام !... کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت3 یکی از استاد ها که همیشه تیپ اسپرت میزد برای اولین بار دیدی
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دانشجو های برتر توسط دکتر آریا برگزار شه. پراااام ریخت.یک استاد به استاد های رومخ دیگه ام اضافه شد.یعنی امتیاز خوبی داره؟.خداکنه نمره خوبی گیرم بیاد. برگشتم سمت ترنم.عاشق این دخترم تو هر شرایطی ریلکس بود.گفتم: +شرکت میکنی؟ -اگه نمره خوب و تاثیر گزاری داشته باشه اره،تو میای دیگه؟ +اگه حسش باشه،تایمش اوکی باشه شااااید. -باید بیای.دوره خوبی باید باشه. نگاهی خسته بهش انداختم و سکوت کردم.بدم نمیگه هااا شاید نمره خوبی گیرم اومد یا امتیاز خوب برای کارام. دوباره تو هپروت بودم دستم توسط ترنم کشیده شد. کسایی که نشسته بودن با تشویق داشتن ما رو راهی پایین استیج میکردن. با بقیه بچه ها از سالن همایش خارج شدیم و رفتیم سمت اتاق همون استاده،استاد راد. یکی از بچه ها در زد و وارد اتاق شدیم. این راد هم شبیه جنه هااا.همین الان پیش بقیه بود چطوری اونقد زود اومد بیرون. به ترتیب ایستادیم.گفتش _گفتم بیاید تا توضیحات کامل و بدم.این دوره هم داخل دانشگاه هم داخل یکی از بیمارستان ها هست و تو اوایل تابستون برگزار میشه..... ی توضیحات دیگه هم داد که زیاد مهم نبود از نظرم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 –تینار 4 از خواب بیدار میشوم ؛ شب شده !! - تنبلا بیدار شید !!! نصف شبه !!! + وای تینار خوب که چی ؟؟ بزار بخوابیم ! هنوز زوده ! ساردین طبق معمول غر میزند . -بیدار شید ببینم باید بریم قلعه ! پیدین از جا میپرد . + باشه بریم ، بریم ! - دخترا با این سر و وضع که نمیشه پاشید باید آماده شیم ! خوشحالم که این جا هم لباس دارم ! از آنجایی که شب است میتوانیم آماده شویم بعد تبدیل شویم و وقتی به قلعه رسیدیم زوزه کشیده و دوباره انسان شویم . تمام اینها به اراده ما بستگی دارد که گرگ باشیم یا انسان . بعد از مرتب کردن حال به طبقه بالا میرویم و وارد اتاق خودم میشوم . من هم در قلعه هم در اینجا اتاق دارم . اتاقم را طیف مشکی و خاکستری تشکیل داده است ، کمد مشکی رنگم را بر میدارم و یک سر همی با دامن پف دار به رنگ مشکی میپوشم ! حالا مانند شب شده ام . پوست سفید و موهای نقره ای مایل به خاکستری ام در تضاد با لباس مشکی ام است . در آینه خودم را میبینم و جلوی میز آرایشم می ایستم ، از بالم صورتی کم رنگ و سایه مشکی استفاده میکنم و مژه هایم را با ریمل مشکی بلند میکنم . موهای موج دارم را روی شانه هایم رها میکنم ، کفش های پاشنه دار اما با پاشنه کوتاه طبی به رنگ مشکی ام را میپوشم و جلوی آینه قدی اتاق می ایستم ، لباسم در بالاتنه باز است و استین ندارد پس شالی مثلثی را روی شانه هایم می اندازم تا دستانم را بپوشاند که آن هم مشکی است ، همه چیزم امشب مشکی است ! حتی کیف کمری عم که به حالت کمربند روی کمرم بسته ام و معلوم نیست چون کمربندی است که جیب مخفی دارد ، بر روی گوشی ام قاب مشکی می‌اندازم و داخل کیف میگذارم . ترکیب لباسم عالی است ! از این که موهایم را باز گذاشته ام پشیمان میشوم پس جلوی آنها را از پشت میبندم به صورتی که نیمی از آن بر روی شانه هایم و نیم دیگر در کش نقره ای گیر افتاده اند ، تاج گرگ دختی ام را میگذارم و ست کامل نقره ای ام با نماد T که شامل دست بند ، انگشتر ، گوشواره و گردنبند است را می اندازم ، ترکیب گوشواره هایم با گوش های نوک تیزم واقعاً عالی است ! ساعت را در دست چپم میاندازم و در آخر شنل مشکی میپوشم . با صدای در به خودم می آیم . + گرگ دخت بیا دیگه ! - اومدم ! از اتاق خارج میشوم . هر دو به یک شکل لباس پوشیده اند و لباساش تقریبا شبیه به من است با این تفاوت که سفید است و آستین بلند دارد ، شنل و کفش سفید پوشیده اند . موهای پیدین تضاد جالبی با لباسش دارد در حالی که موهای ساردین همخوانی عجیبی بر قرار کرده است ، آنها تاج بر سر گذاشته اند که ساده و سه دندانه است بر عکس تاج من که شکل گرگ به همراه دارد ، نمیدانم چرا من همیشه در قلعه سیاه و این دو سفید می پوشیم . کلاه شنل هایمان را بر سر کشیده و به گرگ تبدیل میشویم ! به سمت قلعه راه می افتیم . یک گرگ نقره ای مایل به خاکستری ، یک گرگ سفید و یک گرگ سیاه ... کپی ممنوع!! ‌^⁠_⁠_⁠_ @etrena _⁠_⁠_⁠^‌
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
-
- محبوبم حواست باشه:) وقتی بیای، قراره اینطوری باهم ست کنیم✨ -
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت4 یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ ساعت ۱۳:۳٠ عه از اذان ی ساعته که گذشته. +ترنم میرم نماز خونه -برو ، یکم دیگه منم میام سری تکون دادم و به سمت نماز خونه دانشگاه راه افتادم. معمولا جز چند نفر کس دیگه ای نمیومد اینجا رفتم وارد قسمت خانم ها سم که دیدم ی جفت کفش مردونه جلو دره چون پرده تا نصفه کشیده شده بود میتونستم اونور و ببینم وایسا.این همون دکتر آریا نیست؟ چرا خودشه دمش گرم نمازش و میخونه.آفرین اهههههه توبه توبه به دکتر مملکت گیر میدم تشویق میکنم.اصن رد دادن استغفرالله قامت بستم و نمازم و خوندم. **** از زبان ترنم: ساعت ۱۰:۳۰ عه و من میخوام ماشین دنا پلاس توربو ام رو پارک کنم ، با زهرا با هم اومدیم . وای خدای من !!! جای پارک نیست ! حتی یدونه ! سه دور کل محوطه پارکینگ دانشگاه رو گشتم یه جا هم نیست ! الکی هم نیست ها امروز همایش یکی از دکتر های موفق هست ، آیهان آریا . بالاخره رفتم پیش نگهبان : سلام آقا خسته نباشید ! جا نیست میشه من اینجا پارک کنم ؟ نگهبان که یه مرد قد بلند میان سال مهربون با موهای جو گندمی بود جواب داد : مشکلی نیست دخترم ! اینجا بزار . سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم پیش زهرا ! رفیق قشنگم که حاضرم قلبم رو بهش بدم ! +رفتی ی ماشین پارک کنیااا گفتم -جا نبود برای پارک کردن اخرش با نگهبان پارکینگ ماشین استادا هماهنگ کردم اونجا گذاشتم +افریننن پیشرفت کردیااا واقعاً این زهرا رفیق نیست یک پا دلقکه ! البته برای من !ـ در کل دانشگاه به عنوان یه دختر سر سنگین میشناسن ! با هم سمت سالن کنفرانس راه می افتیم !... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ عاشق صندلی های سالن کنفرانس ام رنگ قرمزشون واقعاً به آدم استرس میدن ! مخصوصاً موقع کنفرانس ! ولی من و زهرا واقعاً عادت داریم ! با این که سال پایین هستیم ولی خوب تا الان خیلی زیاد کنفرانس دادیم ! البته من و زهرا رتبه اول و دوم رشته تجربی شدیم ! پس این چیزا عادیه ! بعد از ورود یکی از استاد ها گفت بریم ردیف اول پشینیم اون ردیف فقط برای استاد ها و مدیر دانشگاه عه !!!! یهو کلی چرا ریختن تو ذهنم ! طبق معمول همه رو کنار گذاشتم تا شب کامل درباره اش فکر کنم . به زهرا نگاه کردم ، نمیدونم چرا هر وقت به این بچه نگاه کردم سریع به من نگاه میکنه ! انگار حس میکنه دارم نگاهش میکنم ! از اونجایی که چشم خان خوبی هستم تونستم تو چشماش ببینم که اون هم خوشحاله هم استرس گرفته ولی قیافه اش ریلکسه ! دقیقاً مثل من ولی خوشم میاد از چشم هاش زیر نویس پخش میشه ولی فقط من میتونم بخونم ! برعکس من من در هر شرایطی ظاهر ریلکس و چشمای آروم دارم ! سمت صندلی ها راه می افتیم و چند نفر از سال بالایی ها هم اونجا بودن ! بو های خوبی به مشامم میرسه ، من حس ششم قوی دارم ! همه کسایی که این ردیف نشستن که ۱۰ نفر هستیم ، دانشجویان برتر هستن ! آهان شصتم خبر دار شد ! بوی تقدیر و لوح تقدیر میاد ! ولی به زهرا چیزی نمیگم چون سندی ندارم ! نیم ساعت بعد استاد راد روی استیج میاد تا سخنرانی کنه ؛ اصلاً عالی ! استاد فیزیک رو چه به مجری گری ! تازه اونم با تیپ رسمی ! نا گفته نمونه همیشه تیپ اسپرت داشت ! @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱