🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂
#افسانه–تینار
#پارت 4
از خواب بیدار میشوم ؛ شب شده !!
- تنبلا بیدار شید !!! نصف شبه !!!
+ وای تینار خوب که چی ؟؟ بزار بخوابیم ! هنوز زوده !
ساردین طبق معمول غر میزند .
-بیدار شید ببینم باید بریم قلعه !
پیدین از جا میپرد .
+ باشه بریم ، بریم !
- دخترا با این سر و وضع که نمیشه پاشید باید آماده شیم !
خوشحالم که این جا هم لباس دارم ! از آنجایی که شب است میتوانیم آماده شویم بعد تبدیل شویم و وقتی به قلعه رسیدیم زوزه کشیده و دوباره انسان شویم . تمام اینها به اراده ما بستگی دارد که گرگ باشیم یا انسان .
بعد از مرتب کردن حال به طبقه بالا میرویم و وارد اتاق خودم میشوم . من هم در قلعه هم در اینجا اتاق دارم . اتاقم را طیف مشکی و خاکستری تشکیل داده است ، کمد مشکی رنگم را بر میدارم و یک سر همی با دامن پف دار به رنگ مشکی میپوشم ! حالا مانند شب شده ام . پوست سفید و موهای نقره ای مایل به خاکستری ام در تضاد با لباس مشکی ام است . در آینه خودم را میبینم و جلوی میز آرایشم می ایستم ، از بالم صورتی کم رنگ و سایه مشکی استفاده میکنم و مژه هایم را با ریمل مشکی بلند میکنم . موهای موج دارم را روی شانه هایم رها میکنم ، کفش های پاشنه دار اما با پاشنه کوتاه طبی به رنگ مشکی ام را میپوشم و جلوی آینه قدی اتاق می ایستم ، لباسم در بالاتنه باز است و استین ندارد پس شالی مثلثی را روی شانه هایم می اندازم تا دستانم را بپوشاند که آن هم مشکی است ، همه چیزم امشب مشکی است ! حتی کیف کمری عم که به حالت کمربند روی کمرم بسته ام و معلوم نیست چون کمربندی است که جیب مخفی دارد ، بر روی گوشی ام قاب مشکی میاندازم و داخل کیف میگذارم . ترکیب لباسم عالی است ! از این که موهایم را باز گذاشته ام پشیمان میشوم پس جلوی آنها را از پشت میبندم به صورتی که نیمی از آن بر روی شانه هایم و نیم دیگر در کش نقره ای گیر افتاده اند ، تاج گرگ دختی ام را میگذارم و ست کامل نقره ای ام با نماد T که شامل دست بند ، انگشتر ، گوشواره و گردنبند است را می اندازم ، ترکیب گوشواره هایم با گوش های نوک تیزم واقعاً عالی است ! ساعت را در دست چپم میاندازم و در آخر شنل مشکی میپوشم . با صدای در به خودم می آیم .
+ گرگ دخت بیا دیگه !
- اومدم !
از اتاق خارج میشوم . هر دو به یک شکل لباس پوشیده اند و لباساش تقریبا شبیه به من است با این تفاوت که سفید است و آستین بلند دارد ، شنل و کفش سفید پوشیده اند . موهای پیدین تضاد جالبی با لباسش دارد در حالی که موهای ساردین همخوانی عجیبی بر قرار کرده است ، آنها تاج بر سر گذاشته اند که ساده و سه دندانه است بر عکس تاج من که شکل گرگ به همراه دارد ، نمیدانم چرا من همیشه در قلعه سیاه و این دو سفید می پوشیم . کلاه شنل هایمان را بر سر کشیده و به گرگ تبدیل میشویم ! به سمت قلعه راه می افتیم . یک گرگ نقره ای مایل به خاکستری ، یک گرگ سفید و یک گرگ سیاه ...
کپی ممنوع!!
^___ @etrena ___^
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت4 یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بی_هوا
#پارت5
ساعت ۱۳:۳٠ عه از اذان ی ساعته که گذشته.
+ترنم میرم نماز خونه
-برو ، یکم دیگه منم میام
سری تکون دادم و به سمت نماز خونه دانشگاه راه افتادم.
معمولا جز چند نفر کس دیگه ای نمیومد اینجا
رفتم وارد قسمت خانم ها سم که دیدم ی جفت کفش مردونه جلو دره
چون پرده تا نصفه کشیده شده بود میتونستم اونور و ببینم
وایسا.این همون دکتر آریا نیست؟
چرا خودشه
دمش گرم نمازش و میخونه.آفرین
اهههههه توبه توبه به دکتر مملکت گیر میدم تشویق میکنم.اصن رد دادن
استغفرالله
قامت بستم و نمازم و خوندم.
****
از زبان ترنم:
ساعت ۱۰:۳۰ عه و من میخوام ماشین دنا پلاس توربو ام رو پارک کنم ،
با زهرا با هم اومدیم . وای خدای من !!!
جای پارک نیست ! حتی یدونه ! سه دور کل محوطه پارکینگ دانشگاه رو گشتم یه جا هم نیست ! الکی هم نیست ها امروز همایش یکی از دکتر های موفق هست ، آیهان آریا .
بالاخره رفتم پیش نگهبان : سلام آقا خسته نباشید ! جا نیست میشه من اینجا پارک کنم ؟
نگهبان که یه مرد قد بلند میان سال مهربون با موهای جو گندمی بود جواب داد : مشکلی نیست دخترم ! اینجا بزار .
سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم پیش زهرا ! رفیق قشنگم که حاضرم قلبم رو بهش بدم !
+رفتی ی ماشین پارک کنیااا
گفتم
-جا نبود برای پارک کردن اخرش با نگهبان پارکینگ ماشین استادا هماهنگ کردم اونجا گذاشتم
+افریننن پیشرفت کردیااا
واقعاً این زهرا رفیق نیست یک پا دلقکه ! البته برای من !ـ
در کل دانشگاه به عنوان یه دختر سر سنگین میشناسن !
با هم سمت سالن کنفرانس راه می افتیم !...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بی_هوا
#پارت6
عاشق صندلی های سالن کنفرانس ام رنگ قرمزشون واقعاً به آدم استرس میدن !
مخصوصاً موقع کنفرانس !
ولی من و زهرا واقعاً عادت داریم !
با این که سال پایین هستیم ولی خوب تا الان خیلی زیاد کنفرانس دادیم ! البته من و زهرا رتبه اول و دوم رشته تجربی شدیم !
پس این چیزا عادیه !
بعد از ورود یکی از استاد ها گفت بریم ردیف اول پشینیم
اون ردیف فقط برای استاد ها و مدیر دانشگاه عه !!!!
یهو کلی چرا ریختن تو ذهنم ! طبق معمول همه رو کنار گذاشتم تا شب کامل درباره اش فکر کنم .
به زهرا نگاه کردم ، نمیدونم چرا هر وقت به این بچه نگاه کردم سریع به من نگاه میکنه ! انگار حس میکنه دارم نگاهش میکنم !
از اونجایی که چشم خان خوبی هستم تونستم تو چشماش ببینم که اون هم خوشحاله هم استرس گرفته ولی قیافه اش ریلکسه ! دقیقاً مثل من ولی خوشم میاد از چشم هاش زیر نویس پخش میشه ولی فقط من میتونم بخونم ! برعکس من من در هر شرایطی ظاهر ریلکس و چشمای آروم دارم !
سمت صندلی ها راه می افتیم و چند نفر از سال بالایی ها هم اونجا بودن ! بو های خوبی به مشامم میرسه ،
من حس ششم قوی دارم ! همه کسایی که این ردیف نشستن که ۱۰ نفر هستیم ، دانشجویان برتر هستن !
آهان شصتم خبر دار شد ! بوی تقدیر و لوح تقدیر میاد ! ولی به زهرا چیزی نمیگم چون سندی ندارم ! نیم ساعت بعد استاد راد روی استیج میاد تا سخنرانی کنه ؛
اصلاً عالی ! استاد فیزیک رو چه به مجری گری !
تازه اونم با تیپ رسمی !
نا گفته نمونه همیشه تیپ اسپرت داشت !
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بی_هوا
#پارت7
جالبه چون واقعاً تیپ رسمی : کت و شلوار ، دوست دارم !
ولی خوب این استاد جوونه واقعاً جوونه ، طبق تحقیقات خیلی ساده فهمیدم رفیق صمیمی دکتر آریا هم هست .
خوب من آمار کل دانشگاه رو دارم .
داره شروع میشه !
طبق معمول حدس میزنم زهرا کامل به سخنرانی ها گوش نمیده ، چون واقعاً حوصله سر بره ! اما من همیشه به کوچک ترین حرف ها هم توجه میکنم !
استاد راد شروع میکنه :
+خانم ها ، آقایان خوش اومدید به این همایش ! در ابتدا مجلس رو با صوت قرآن استاد احمدنیا منور میکنیم !.
خوب ایشون استاد قرآن و معارف اسلامی هست و واقعاً صوت زیبایی تو خوندن قرآن داره !
استاد راد بعد از تلاوت قرآن از آقای دکتر دعوت میکنه که به روی صحنه برن و با تشویق های ما شروع میکنن به بالا رفتن از پله ها ، یه سخنرانی جدی که برازنده یک دکتره ! نگاهش رو روی همه ما چرخوند ولی نمیدونم چرا احساس کردم که نگاهش روی صندلی خالی کنار زهرا قفل شد ! من معمولاً احساس هام اشتباه نمیکنن ولی اینم باید بره تا شب که بهش فکر کنم !
آهان حالا درست شد !
حدس هام درست در اومد ! میخوان از دانش آموزان برتر تقدیر کنن ، استاد راد اسامی رو میخونه و دکتر آریا تقدیر نامه ها رو تحویل میده !
بعد از ۸ نفر سال بالایی اسم من رو استاد راد خوند ! نمیدونم چرا با یه لحن عجیب که انگار از اسمم لذت میبره خوند !
اینم بره برای شب ! بلند میشم و چادر مدل حسنا ام رو مرتب میکنم و با تشویق بچه ها از پله ها بالا میرم که پشت سر من اسم زهرا رو میخونه ! درست طبق تصورات من ! میرم جلو و با فاصله از دکتر آریا تقدیر نامه ام رو تحویل میگیرم و عکاس از این صحنه عکس میگیرد .
میرم و پیش بچه ها وای میستم ؛ زهرا با قد بلندش و چادر عربی خوشگلش میره تا تقدیر نامه رو تحویل بگیره !
وای که چقدر حیا داره این دختر ! به خدا که اگه این بچه رو نمیشناختم فکر میکردم همیشه همین قدر حجب و حیا داره !
صبر کن ببینم ، دکتر تقدیر نامه رو ول نمیکنه ! چقدر جالب !....
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بی_هوا
#پارت8
ولی در آخر نمیدونم زهرا چی گفت که دکتر به خودش اومد و تقدیر نامه رو ول کرد .
زهرا اومد و کنار من ایستاد .
صبر کن ببینم !
الان چی گفت ؟؟؟؟ یا ابوالفضل العباس! ی دوره اموزشی اونم با دکتر آریا! جالبه ! با کله قبول میکنم همه پروژه ها رو
ولی نمیدونم چرا الان دلم آشوبه !
زهرا رو به من کرد و من طبق معمول در حالت ریلکس خودم بودم و احمد بی غم ولی تو دلم رخت میشستن !
آهو گفت : شرکت میکنی ؟
-اگه نمره خوب و تاثیر گزاری داشته باشه اره،تو میای دیگه؟
+اگه حسش باشه،تایمش اوکی باشه شااااید.
-باید بیای.دوره خوبی باید باشه.
عالی شد ! چرا انقدر استرس دارم ؟ به خدا یه اتفاقی قراره بیافته ،
ولی چی رو نمیدونم !
استاد راد ادامه داد برای توضیحات بیشتر بریم تو دفترش یا همون اتاقش .
باید از رو استیج میومدیم پایین ولی زهرا خانم گل گلاب ما همچین تو بهت بود که مجبور بودم دستش رو بکشم !
سمت اتاق استاد راد راه افتادیم ، با همه این هشت نفر دیگه اوکی ایم ولی به هر حال مهم نیست فکر نکنم نیاز باشه زهرا هم این دوستان رو بشناسه ، چون از هر سال که ۴ سال بالاتر از ما هستن دو نفر اومدن یه دختر یه پسر ، خوش باشن ! مهم نی ! ما سال اولی هستیم !
یکی از سال پنجمی ها در زد تا بریم تو ، با بفرمایید استاد راد همه وارد میشیم و یه خط وای میستیم ، به خدا از چشمای زهرا میباره که حسابی تعجب کرده که چطور استاد راد زود تر از ما رسیده،
استاد شروع میکنه : خوب عزیزان ! شما قراره یه دوره تابستونه رو با جناب آقای دکتر آریا داشته باشید که هم تو دانشگاه برگزار میشه هم تو محل کار دکتر ، بیمارستان .
بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم میتونید برید !
زهرا یه نگاه به ساعتش انداخت ، یه ساعت از اذان ظهر گذشته بود ساعت ۱۳:۳۰ بود میدونستم...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
پارت های جدیدو خوندید؟✨
ترنم خانم چه ریزبینه😉🎀
نظرتون رو راجب رمان تقدیر بی هوا
بگید اینجا🌱:
@hiroxiirrr
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت8 ولی در آخر نمیدونم زهرا چی گفت که دکتر به خودش اومد و تقدیر نا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بی_هوا
#پارت9
زهرا رو بهم کرد و گفت : ترنم میرم نماز خونه
خواستم بگم منم میام که یهو حس کردم گردنم داره میسوزه ، اگه یکی وقتی حواسم نیست بهم نگاه کنه اینجوری میشم ، انگاری آتیش گذاشتن رو گردنم ! باید دلیلش رو میفهمیدم ! سریع گفتم
تو برو منم میام ! اصلاً توجه نکرد که من تو اتاق راد موندم ! بچه کلافه شده بود دیگه !
برگشتم سمت استاد راد ، آخرین نفر تو اتاق بودم و همه رفته بودن ، ولی نمیدونم چرا یه حس عجیب دارم ، دارم کلافه میشم ، خدایا چی میشه این خجالت بکشه سرشو بندازه پایین ! از مادر زاییده نشده کسی که بخواد به جز پدر ، مادر، خواهر ، زهرا ، اینجوری منو نگاه کنه ! سرم رو بردم بالا ، چه عجب یکم حیا دیدم ،
+ استاد یه سوال داشتم ، گروه ها چند نفره ست ؟
- بله دو به دو هستید دیگه گروه های دو نفره از ۵ سال مختلف !
+ ممنونم استاد با اجازه !
وای خدای من این دوباره داره نگاه میکنه ! حیف دلم نمیخواد تو چشماش زل بزنم و اگر نه میفهمیدم افکارش رو ! با سرعت از اتاق خارج میشم و در رو میبندم ، خوب کلا دو دقیقه دیر کردم ، تو فکر بودم این استاد خیلی رفته رو مخم امروز و نمیتونم شوتش کنم برای شب و اصلا نفهمیدم کی و چطور رسیدم نماز خونه ! خداروشکر گم نشدم تو دانشگاه به این بزرگی !
وارد نماز خونه ... وایسا ببینم کفش مردونه ! معمولاً کسی نمیاد اینجا و نهایت پنج شیش تا دختر ، البته استاد ها رو نمیدونم ،
حالا اینا کفشای دکتر آریا ست ! خود خودشه ! پس با سرعت بیشتری وارد نماز خونه میشم ، زهرا داشت قنوت نماز رو میخوند و ... عه وا پرده کامل کامل نکشیده شده،ی وجب از این قسمت معلومه! طبق عادت همیشگی ام رفتم پرده رو بکشم که دیدم بله خود خود جناب دکتره ، باید به اینجور دکتر ها افتخار کرد ! پرده رو میکشم و میرم کنار زهرا قامت نماز میبندم ، الله اکبر...
+ قبول باشه فدات شم !
- قبول حق !
+ زهرا گلم بریم کافه قبل کلاس ساعت ۱۴ یه ربع مونده !
- چی داریم ؟
با اه بلندی جواب میدهم : فیزیک کوانتوم با استاد راد !
زهرا زد زیر خنده ! چیز خنده داری گفتم ؟ نه فکر نکنم !
+ چته چرا میخندی ؟ رو آب بخندی بچه !
- اخه طوری اه کشیدی نمیدونستم فکر میکردم داری میری سر کلاس دشمنت ! البته امروز این استاد راد خیلی شیش میزنه دیدی ؟ این سگ بودنشو گذاشته کنار مثل اینکه !
+ باشه ، باشه پاشو بریم ! الان نماز خونده داره برا من غیبت میکنه ! سبزی بیارم حاج خانم ؟
اخ ! چرا میزنی خوب !
واقعاً درد داشت چون با مشت زد به بازوم !
- باش پاشو بریم !
موقع پوشیدن کفش چشممون به کفش های دکتر آریا می افته و زهرا با هین محکمی از جا میپره ! یا ابوالفضل! این دکتره تمام حرف هامون رو شنیده !!
یهو صداش از پشت سرمون میاد که با یه صدای خیلی جدی گفت نگران نباشید ، استاد راد شما هیچی نمیفهمه !
زهرا همچنان تو بهته پس بدون این که سرم رو برگردونم میفهمم که پشت پرده بوده و اصلا این ور نیومده ! پس با صدایی که قدر دانی و پشیمانی توش موج میزد دم زدم این لطف شما رو میرسونه جناب دکتر آریا متاسفم ! سریع از نمازخونه دور میشیم خدایا عابرومون رفت ! ولی طرف دکتره ، راز داری بلده ! البته امیدوارم !! وقتی به کافه رسیدیم زهرا با این که گونه هاش از شدت خنده سرخ شده بود زد زیر خنده ! خدا به دادم برسه !
+ زهرا فدات شم من آروم باش !
- اخه چطور آروم باشم ؟ تو چرا نمیتونی جلو زبون منو بگیری ؟ چرا اصلاً یادم ننداختی مثل همیشه تنها نیستیم !
اخه من الان چطور به زهرا بگم یادم رفت ؟ چطور بگم ؟؟؟؟
+ باشه حالا مشکلی نیست !
- مشکلی نیست ؟ البته مهم نیست بره بگه
+ زهرا من این ...
با اومدن گارسون کافه دانشگاه حرفم نصفه موند !
+ چی میل دارید ؟
- دو تا هات چاکلت و کیک شکلاتی خیس .
+ امر دیگه ؟
- عرضی نیست !
خوب نیاز نبود نظر زهرا رو بپرسم چون معمولاً همین رو میخورد ، پس بحث رو ادامه دادم : خوب میگفتم ، من این یارو رو میشناسم ! اونجور آدمی نیست !
زهرا عادت داره به من اعتماد داشته باشه ، چون هیچ وقت حس ششم و اطلاعات و گفته هام اشتباه از آب در نیومده ! اگه گفتم طرف همچین ادمی نیست پس حتماً نیست !
- خوب پس حله ! بیخیال ! تو بگو ببینم ، بعد من چی از استاد راد پرسیدی ؟
خدایا استاد بحث عوض کردن روبه روم نشسته !
+ این که نیاز نیست بقیه بچه ها رو بشناسیم، ۸ نفر دیگه رو میگم !
- حله ! خوب چرا تو نماز خونه اه کشیدی ؟ چی شده ؟ اون که فیزیک دوست نداری ، هیچی اونو همیشه چون بخشی از تجربی عه کنار میای ! چرا اه کشیدی ؟
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱