نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت2 نشستیم ردیف اول جز ما چندتا از بچه های دیگه هم بودن،از قیافه
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بی_هوا
#پارت3
یکی از استاد ها که همیشه تیپ اسپرت میزد برای اولین بار دیدیم کت شلوار قهوه ای تیره پوشیده بود میکروفون رو گرفت دستش و شروع به خوندن اسم ها کرد، اول چندتا از بچه های سال بالایی رفتن رو استیج
حدودا هشت نفر چهار دختر و چهار پسر
که خیلی از لحاظ خوب بودن تو درس معروف بودن.
+ترنمِ....
با تشویق ترنم گلی رو فرستادیم بالا
اون رئیس بیمارستانه لوح تقدیر نامه رو به دانشجو ها میداد و ی عکس هم باهاشون میگرفت
تو حال هوای خودم بودم که بله همون استاده اسمم و داره صدا میزنه
+زهرا...
بلند شدم و چادر عربیم رو مرتب کردم و با قدم های بلند رفتم سمت پله های منتهی شدت به استیج.
همینطور که میرفتم بالا برام دست میزدن
و حس خوبی از تشویق ها میگرفتم.
روی استیج راهنماییم کردن کنار این رئیس بیمارستانه وایستم البته من با ی متر فاصله ایستادم.
وقتی داشت لوح رو به دستم میداد سرش پایین بود.
عکاسه صدامون کرد که تو همون حالت ازمون عکس بگیره.
چیلیک... 📸
وقتی عکس گرفتن خواستم با لوح برم پیش بقیه بچه ها که دیدم رئیس بیمارستانه سفت لوح و گرفته و سرش پایینه،چند دفعه اروم کشیدم سمت خودم ولی ول نکرد
در اخر مجبور شدم زیر لبی بگم
+آقای دکتر میشه لوح و ول کنید
خاک تو سرم پیش دکتر مملکت اینطوری حرف زدم
اون هم با صدای من به خودش اومد
-ببخشید
و گذاشت من برم
دکتره فکنم فقط اسمش خیلی خوب در اومده وگرنه ی تختش کمه.
پیش ترنم وایستاده بودم و نور دوربین داشت کورمون میکرد که یهو همون استاده گفت....
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂
# افسانه–تینار
# پارت 1
تینار
امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما متنفرم ، خدایا مگه دستم به پیدین و ساردین نرسه !
میدونن از آفتاب متنفرم و منو این موقع ظهر میکشونن خونه خاله نفرتیتی ، ایش باز شروع کردم به غرر زدن ، من آرومم من آرومم من آرومم ، حالا واقعاً آرومم ، اخه من موندم شهر گرگینه ها رو چه به روز و خورشید داغ ، اونم برای منی که یه گرگینه نوجوانم ، البته ناگفته نماند که این بدن انسانی تو روز عه که بیشتر باعث غر غر کردنم میشه ! ولی خوب اینم خوبی های خودش رو داره هاا ، مثلاً موهای بلند نقره ای ام که مایل به طوسی هست یا قد بلندم ، چشمام ! چشمام ترکیبی از آبی فیروزه ای و طوسی هست همونقدر نادر و خواست !
لباس هایی که پوشیدم رو هم خیلی دوست دارم ، یه کراپ جذب آبی پسته ای و یه شلوار بگ لی مشکی با شنل آبی نفتی مورد علاقم ، وارد خیابان مورد نظر میشم همون که به خونه خاله میرسه ، عاشق شهر گرگینه هام! واقعاً قشنگه ! از سنگ فرش های سفید گرفته تا دیوار های مشکی ، کل این شهر رو رنگ مشکی و سفید تشکیل داده ولی خوب گرگینه ها به اینجا روح دادن ، تا زمانی که خورشید هست همه ما انسانیم و شب هر کس که دلش بخواد تبدیل به گرگ میشه و آزاد می چرخه اصلا برای همین جد بزرگم این شهر رو ساخت ، راستی بابا جونم گرگطان (سلطان) اینجاست ! و این یعنی من گرگدخت (شاهدخت) هستم !
بالاخره رسیدم ، من اگه این تفکراتم رو نداشتم چیکار میکردم !
تق تق ، صدای ساردین به گوشم میرسه که با بله بلند داره میاد سمت در ، درشون رو واقعاً باید درست کنن چون وقتی در رو باز کرد مجبور شدم دستم رو روی گوش های نوک تیزم بزارم .
+ به به ! ببین کی اینجاست ! گرگ سهیل ما ! تینار خانم !
- ساردین اولاً که علیک سلام ، دوماً همین دیشب خونمون بودین شما دو تا آتیش پاره کوچولو !
+ باز گفت کوچولو باز گفت کوچولو ! به خدا یه سال از ما بزرگتری ! بین۱۳ سال و ۱۴ سال که بیشتر از یه سال فاصله نیست ، هست ؟
- باشه باشه تو خوبی خودم میدونم اینارو دو تا مونم نوجونیم .
لبخندی تحویلش میدهم و میگویم : حالا اگه خانم خانم ها اجازه بدن میام تو ! پختم از گرما !
+ اوخ اوخ اوخ بله بفرمایید گرگ دخت خانم !
هم زمان که وارد خانه بزرگشان میشوم میگویم : باز گفت گرگدخت ! به خدا من اسم دارم !
+ بله تینار جونم ، به روی چشم!
واقعاً که خانه برازنده خاله است ! البته خواهر ملکه است از این کمتر انتظار نمیرفت ! پیدین روی مبل نشسته و طبق معمول دارد کتاب میخواند ! اصلاً عاشق تفاوت های این دو دخترخاله ام هستم ! پیدین و ساردین هر دو چشمانی خاکستری دارند و هم قد و دوقلو همسان هستند اما با یک تفاوت بارز ! ساردین موهای بلند به رنگ سفیدی برف دارد در حالی که موهای پیدین به سیاهی جوهر است هر دو یک شکل لباس پوشیده اند و واقعاً لش هست هم در پیراهن هم در شلوار ، ابروبادی سرمه ای !
از آنجایی که شوهر خاله ام زمانی که این دو دختر دو سال داشته اند فوت شده خاله ام برایشان هم مادر بود هم پدر ! البته این دو به غیر از این که دختر خاله هایم هستند ، بهترین رفیق هایم شده اند !
شنلم را در می آورم و بر روی رخت آویز کنار در میگزارم ، کیف کمری و چکمه هایم هم همینطور . صندل راحتی میپوشم و حرکت میکنم سمت پیدین که طبق معمول آنقدر غرق در کتاب است که متوجه ورود من نشد !
میگویم : علیک سلام رفیق گرمابه گلستان ما ! پیدین خانم !
طوری از جا پرید که اگر نمیدانستم فکر میکردم به برق متصل شد !
+ س. س. سلام ! خوبی ؟
- باید از شما بپرسیم .
نگاهی نمادین به ساعتم میاندازم و ادامه میدهم : نچ نچ نچ نچ نیم ساعته اینجام !
با صدای خاله حالا این من هستم که از جا میپرم !
+ سلام تینار جان !!
- س. س. سلام خاله !
صدای پق زدن های پیدین به گوشم میرسد که ساردین هم همراه میشود ! حساب آنها بماند برای بعد ! صبر کن ببینم خاله این زمان از ظهر مگر نباید در قلعه باشد ؟...
کپی ممنوع !!
^___ @etrena ___^
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂 # افسانه–تینار # پارت 1 تینار امروز هوا واقعاً گرمه ، دارم میمیرم از گرما ، من از گرما
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂
# افسانه–تینار
# پارت 2
پس از خاله می پرسم !
- خاله جان شما این موقع از ظهر اینجا چه کار میکنید ؟ مگر نباید همراه ملکه باشید ؟
+ باز تو گفتی ملکه ؟!
این صدا ، صدای ملکه است یعنی مادرم !
- ملکه ! یعنی مادرجان !
یک خبری شده که من بی خبرم ! ساردین و پیدین این زمان از روز دعوتم کرده اند ، ملکه و خاله ام هم هستند ، پس گرگطان هم اینجاست ! یعنی همان پدرم !
دهانم از بهت قفل شده ! اما با همان حال می پرسم : یعنی گرگطان هم اینجاست ؟؟
+ گرگطان نه پدر !
بله ! پدر هم اینجاست و درست پشت سرم ایستاده است ! من چطور نفهمیده ام کسی پشت سرم ایستاده است ؟؟
با تعجب بیشتر از سمت مادر و خاله ام روی بر میگردانم و به سمت گرگطان یعنی پدرم تعظیم میکنم !
- درود بر گرگطان بزرگ !
+ خدایا دختر تو هنوز نفهمیدی ؟!!!
- چی رو نفهمیده ام ساردین ؟؟
مراقب لحن صحبتم هستم ، اما هنوز حس ششم قوی من نتوانسته تکه های پازل را کنار هم بچیند !
- ساردین ممکنه بگی ؟
+ نوچ !
ساردین با بالا بردن ابرو هایش این را میگوید ! خدایا که اگر در این شرایط مقابل گرگطان و ملکه نبودم حالا یک گوشمالی حسابی به ساردین داده بودم !
+ تینار کم مونده از تعجب شاخ در بیاری ! بیا من بهت بگم !
فرشته نجاتم پیدین !
- لطف شما رو میرساند !
با صدای گرگطان به خود میلرزم : تینار فقط کافیه یک بار دیگه از لحن رسمی قلعه استفاده کنی ... !
همیشه میدانست قبل از این که بخواهد جمله اش را به پایان برساند میدانم ... !
- به روی چشم پدر جان!
+ بی بلا قشنگم !
یا گرگخان ! این دیگر منطقی نیست! این لحن گرگطان این وضعیت این جمع !
با لحن کشداری میگویم :پیدین .
+ باشه تینارم باشه ! کلا تو مناسبت ها یادت میره یکم فکر کن !
من هیچ گاه هیچ چیز را فراموش نمیکنم ! به جز ...
این یعنی ...
- امروز ۱۰۱۴/۱۴/۱۴ هست ! ماه ۱۴ و روز تولدم است !!
چقدر جالب ! دوباره یادم نبود ! امروز وارد ۱۴ سالگی میشوم !
کپی ممنوع!!
^___ @etrena ___^
راهنمای چنل اِترِنا✨
رمان تقدیر بی هوا 💍💫
رمان افسانه تینار🐺🪽🍂
♡ناشناس اِترِنا♡🎀
معرفی مدیر①🌱
معرفی مدیر②☘
🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂🐺🪽🍂
#افسانه–تینار
# پارت 3
بعضی اوقات انسان به جایی میرسد که همه را در یاد دارد به جز خودش !
من در همان نقطه ایستاده ام ! یعنی هرساله همین پدیده رخ میدهد .
+ تینارکم کجایی ؟
با صدای گرگطان از جا میپرم!
- اینجام پدر جان اینجام ! فقط هنوز نمیتونم تیکه پازل ها رو پیش هم بچینم !
ساردین که تا این لحظه ساکت بود مرا در آغوش خود میکشد !
- مرسی ساردینم مرسی !
پیدین هم در همین لحظه به ما ملحق می شود ! هر سه یک دیگر را به آغوش کشیده ایم . صحنه زیبایی است !
ناگهان صدای زوزه به گوش میرسد ؛ یعنی اتفاقی افتاده است که زوزه گرگ را از بلندگوهای شهر بخش کرده اند ! تنها بعد از ۱۵ سالگی میتوان حتی در روز هم به گرگ تبدیل شد . پس گرگطان و ملکه تبدیل به گرگ های خاکستری و نقره ای تبدیل میشوند خاله هم گرگی سفید میشود و با شتاب به سمت قلعه به راه میافتند ! این ترکیب ژن ها واقعا حیرت انگیز است !
گرگطان خز خاکستری و چشمانی فیروزه ای ، ملکه خز نقره ای چشمانی خاکستری ، ترکیب این دو یعنی من ! چشمانی خاکستری و فیروزهای و خزی نقره ای مایل به خاکستری!
خاله ام چشمانش مانند مادرم خاکستری و خزی سفید که به ساردین به ارث رسیده ، ولی پیدین چشمانش را از مادرش و رنگ خزش را از پدرش به ارث برده !
این واقعاً عالی است ! حالا من ماندم و این دو خواهر و حسابشان که باید برسم !
- خب خب ، به من میخندیدید ؟؟ صبر کنید الان حسابتون رو میرسم ! و طبق معمول دنبالشان میکنم و دستم به هر کس رسید موهایش را که دم اسبی بسته است میرسم ! البته هر سه موهایمان دم اسبی بسته شده است !
+ تینار جان عزیزت نکش ، نکش !
- ساردین خانم تا تو باشی به من نخندی !!!!
+ حالا جان پیدین ، منو ول کن !
- نچ نچ نچ نچ ، از جون خواهرت مایه نزار که الان اصلا ولت نمیکنم !
+ میبینی تینار همیشه اونی که از من دفاع میکنه توعی !
بدون این که موهای ساردین را ول کنم رفته و پیدین را بقل میکنم ! موهای ساردین را هم رها میکنم و هرسه همدیگر را در آغوش میکشیم ! بعد به سمت مبل سه نفره محبوبمان که رنگش مشکی است حرکت میکنیم ؛ خودمان را به رویش پرت میکنیم و همزمان میخندیم !!! حالا فقط خواب میچسبد ! آخر این مبل به تخت تبدیل میشود و هرسه میتوانیم بخوابیم ! پس بلند میشوم و میگویم : خبردار !
هردو سریع بلند شده و احترام نظامی میگذارند ؛ ادامه میدهم : ساردین تو از طبقه بالا پتو هامون رو بیار ، پیدین تو هم برو آبمیوه هامون رو بیار با بستنی تو این گرما جلوی کولر زیر پتو میچسبه !
هر دو باهم میگویند : بله گرگدخت !
من هم مبل را به تخت تبدیل کرده ، کولر را روشن کرده و سریال مورد علاقه مان هتل دلونا را پلی میکنم .
همه چیز آماده است !
پتوهایمان که به رنگ موهایمان است را روی پاهایمان کشیده ایم ، من وسط ، پیدین سمت چپ و ساردین سمت راست من نشسته اند ! کولر روشن است و آبمیوه به همراه بستنی میخوریم ! پس از اتمام سریال میگویم : حالا حمله به سمت خواب ! هر سه میخوابیم اما ساردین روی شانه راستم و پیدین روی شانه چپم و من وسط خوابیده ام !...
کپی ممنوع!!
^___ @etrena ___^