eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت4 یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ ساعت ۱۳:۳٠ عه از اذان ی ساعته که گذشته. +ترنم میرم نماز خونه -برو ، یکم دیگه منم میام سری تکون دادم و به سمت نماز خونه دانشگاه راه افتادم. معمولا جز چند نفر کس دیگه ای نمیومد اینجا رفتم وارد قسمت خانم ها سم که دیدم ی جفت کفش مردونه جلو دره چون پرده تا نصفه کشیده شده بود میتونستم اونور و ببینم وایسا.این همون دکتر آریا نیست؟ چرا خودشه دمش گرم نمازش و میخونه.آفرین اهههههه توبه توبه به دکتر مملکت گیر میدم تشویق میکنم.اصن رد دادن استغفرالله قامت بستم و نمازم و خوندم. **** از زبان ترنم: ساعت ۱۰:۳۰ عه و من میخوام ماشین دنا پلاس توربو ام رو پارک کنم ، با زهرا با هم اومدیم . وای خدای من !!! جای پارک نیست ! حتی یدونه ! سه دور کل محوطه پارکینگ دانشگاه رو گشتم یه جا هم نیست ! الکی هم نیست ها امروز همایش یکی از دکتر های موفق هست ، آیهان آریا . بالاخره رفتم پیش نگهبان : سلام آقا خسته نباشید ! جا نیست میشه من اینجا پارک کنم ؟ نگهبان که یه مرد قد بلند میان سال مهربون با موهای جو گندمی بود جواب داد : مشکلی نیست دخترم ! اینجا بزار . سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم پیش زهرا ! رفیق قشنگم که حاضرم قلبم رو بهش بدم ! +رفتی ی ماشین پارک کنیااا گفتم -جا نبود برای پارک کردن اخرش با نگهبان پارکینگ ماشین استادا هماهنگ کردم اونجا گذاشتم +افریننن پیشرفت کردیااا واقعاً این زهرا رفیق نیست یک پا دلقکه ! البته برای من !ـ در کل دانشگاه به عنوان یه دختر سر سنگین میشناسن ! با هم سمت سالن کنفرانس راه می افتیم !... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ عاشق صندلی های سالن کنفرانس ام رنگ قرمزشون واقعاً به آدم استرس میدن ! مخصوصاً موقع کنفرانس ! ولی من و زهرا واقعاً عادت داریم ! با این که سال پایین هستیم ولی خوب تا الان خیلی زیاد کنفرانس دادیم ! البته من و زهرا رتبه اول و دوم رشته تجربی شدیم ! پس این چیزا عادیه ! بعد از ورود یکی از استاد ها گفت بریم ردیف اول پشینیم اون ردیف فقط برای استاد ها و مدیر دانشگاه عه !!!! یهو کلی چرا ریختن تو ذهنم ! طبق معمول همه رو کنار گذاشتم تا شب کامل درباره اش فکر کنم . به زهرا نگاه کردم ، نمیدونم چرا هر وقت به این بچه نگاه کردم سریع به من نگاه میکنه ! انگار حس میکنه دارم نگاهش میکنم ! از اونجایی که چشم خان خوبی هستم تونستم تو چشماش ببینم که اون هم خوشحاله هم استرس گرفته ولی قیافه اش ریلکسه ! دقیقاً مثل من ولی خوشم میاد از چشم هاش زیر نویس پخش میشه ولی فقط من میتونم بخونم ! برعکس من من در هر شرایطی ظاهر ریلکس و چشمای آروم دارم ! سمت صندلی ها راه می افتیم و چند نفر از سال بالایی ها هم اونجا بودن ! بو های خوبی به مشامم میرسه ، من حس ششم قوی دارم ! همه کسایی که این ردیف نشستن که ۱۰ نفر هستیم ، دانشجویان برتر هستن ! آهان شصتم خبر دار شد ! بوی تقدیر و لوح تقدیر میاد ! ولی به زهرا چیزی نمیگم چون سندی ندارم ! نیم ساعت بعد استاد راد روی استیج میاد تا سخنرانی کنه ؛ اصلاً عالی ! استاد فیزیک رو چه به مجری گری ! تازه اونم با تیپ رسمی ! نا گفته نمونه همیشه تیپ اسپرت داشت ! @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ جالبه چون واقعاً تیپ رسمی : کت و شلوار ، دوست دارم ! ولی خوب این استاد جوونه واقعاً جوونه ، طبق تحقیقات خیلی ساده فهمیدم رفیق صمیمی دکتر آریا هم هست . خوب من آمار کل دانشگاه رو دارم . داره شروع میشه ! طبق معمول حدس میزنم زهرا کامل به سخنرانی ها گوش نمیده ، چون واقعاً حوصله سر بره ! اما من همیشه به کوچک ترین حرف ها هم توجه میکنم ! استاد راد شروع میکنه : +خانم ها ، آقایان خوش اومدید به این همایش ! در ابتدا مجلس رو با صوت قرآن استاد احمدنیا منور میکنیم !. خوب ایشون استاد قرآن و معارف اسلامی هست و واقعاً صوت زیبایی تو خوندن قرآن داره ! استاد راد بعد از تلاوت قرآن از آقای دکتر دعوت میکنه که به روی صحنه برن و با تشویق های ما شروع میکنن به بالا رفتن از پله ها ، یه سخنرانی جدی که برازنده یک دکتره ! نگاهش رو روی همه ما چرخوند ولی نمیدونم چرا احساس کردم که نگاهش روی صندلی خالی کنار زهرا قفل شد ! من معمولاً احساس هام اشتباه نمیکنن ولی اینم باید بره تا شب که بهش فکر کنم ! آهان حالا درست شد ! حدس هام درست در اومد ! میخوان از دانش آموزان برتر تقدیر کنن ، استاد راد اسامی رو میخونه و دکتر آریا تقدیر نامه ها رو تحویل میده ! بعد از ۸ نفر سال بالایی اسم من رو استاد راد خوند ! نمیدونم چرا با یه لحن عجیب که انگار از اسمم لذت میبره خوند ! اینم بره برای شب ! بلند میشم و چادر مدل حسنا ام رو مرتب میکنم و با تشویق بچه ها از پله ها بالا میرم که پشت سر من اسم زهرا رو میخونه ! درست طبق تصورات من ! میرم جلو و با فاصله از دکتر آریا تقدیر نامه ام رو تحویل میگیرم و عکاس از این صحنه عکس میگیرد . میرم و پیش بچه ها وای میستم ؛ زهرا با قد بلندش و چادر عربی خوشگلش میره تا تقدیر نامه رو تحویل بگیره ! وای که چقدر حیا داره این دختر ! به خدا که اگه این بچه رو نمیشناختم فکر میکردم همیشه همین قدر حجب و حیا داره ! صبر کن ببینم ، دکتر تقدیر نامه رو ول نمیکنه ! چقدر جالب !.... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ ولی در آخر نمیدونم زهرا چی گفت که دکتر به خودش اومد و تقدیر نامه رو ول کرد . زهرا اومد و کنار من ایستاد ‌. صبر کن ببینم ! الان چی گفت ؟؟؟؟ یا ابوالفضل العباس! ی دوره اموزشی اونم با دکتر آریا! جالبه ! با کله قبول میکنم همه پروژه ها رو ولی نمیدونم چرا الان دلم آشوبه ! زهرا رو به من کرد و من طبق معمول در حالت ریلکس خودم بودم و احمد بی غم ولی تو دلم رخت میشستن ! آهو گفت : شرکت میکنی ؟ -اگه نمره خوب و تاثیر گزاری داشته باشه اره،تو میای دیگه؟ +اگه حسش باشه،تایمش اوکی باشه شااااید. -باید بیای.دوره خوبی باید باشه. عالی شد ! چرا انقدر استرس دارم ؟ به خدا یه اتفاقی قراره بیافته ، ولی چی رو نمیدونم ! استاد راد ادامه داد برای توضیحات بیشتر بریم تو دفترش یا همون اتاقش . باید از رو استیج میومدیم پایین ولی زهرا خانم گل گلاب ما همچین تو بهت بود که مجبور بودم دستش رو بکشم ! سمت اتاق استاد راد راه افتادیم ، با همه این هشت نفر دیگه اوکی ایم ولی به هر حال مهم نیست فکر نکنم نیاز باشه زهرا هم این دوستان رو بشناسه ، چون از هر سال که ۴ سال بالاتر از ما هستن دو نفر اومدن یه دختر یه پسر ، خوش باشن ! مهم نی ! ما سال اولی هستیم ! یکی از سال پنجمی ها در زد تا بریم تو ، با بفرمایید استاد راد همه وارد میشیم و یه خط وای میستیم ، به خدا از چشمای زهرا میباره که حسابی تعجب کرده که چطور استاد راد زود تر از ما رسیده، استاد شروع میکنه : خوب عزیزان ! شما قراره یه دوره تابستونه رو با جناب آقای دکتر آریا داشته باشید که هم تو دانشگاه برگزار میشه هم تو محل کار دکتر ، بیمارستان . بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم میتونید برید ! زهرا یه نگاه به ساعتش انداخت ، یه ساعت از اذان ظهر گذشته بود ساعت ۱۳:۳۰ بود میدونستم... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
پارت های جدیدو خوندید؟✨ ترنم خانم چه ریزبینه😉🎀 نظرتون رو راجب رمان تقدیر بی هوا بگید اینجا🌱: @hiroxiirrr
کی پارت میخواد؟✨😎😂
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت8 ولی در آخر نمیدونم زهرا چی گفت که دکتر به خودش اومد و تقدیر نا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ زهرا رو بهم کرد و گفت : ترنم میرم نماز خونه خواستم بگم منم میام که یهو حس کردم گردنم داره میسوزه ، اگه یکی وقتی حواسم نیست بهم نگاه کنه اینجوری میشم ، انگاری آتیش گذاشتن رو گردنم ! باید دلیلش رو میفهمیدم ! سریع گفتم تو برو منم میام ! اصلاً توجه نکرد که من تو اتاق راد موندم ! بچه کلافه شده بود دیگه ! برگشتم سمت استاد راد ، آخرین نفر تو اتاق بودم و همه رفته بودن ، ولی نمیدونم چرا یه حس عجیب دارم ، دارم کلافه میشم ، خدایا چی میشه این خجالت بکشه سرشو بندازه پایین ! از مادر زاییده نشده کسی که بخواد به جز پدر ، مادر، خواهر ، زهرا ، اینجوری منو نگاه کنه ! سرم رو بردم بالا ، چه عجب یکم حیا دیدم ، + استاد یه سوال داشتم ، گروه ها چند نفره ست ؟ - بله دو به دو هستید دیگه گروه های دو نفره از ۵ سال مختلف ! + ممنونم استاد با اجازه ! وای خدای من این دوباره داره نگاه میکنه ! حیف دلم نمیخواد تو چشماش زل بزنم و اگر نه میفهمیدم افکارش رو ! با سرعت از اتاق خارج میشم و در رو میبندم ، خوب کلا دو دقیقه دیر کردم ، تو فکر بودم این استاد خیلی رفته رو مخم امروز و نمیتونم شوتش کنم برای شب و اصلا نفهمیدم کی و چطور رسیدم نماز خونه ! خداروشکر گم نشدم تو دانشگاه به این بزرگی ! وارد نماز خونه ... وایسا ببینم کفش مردونه ! معمولاً کسی نمیاد اینجا و نهایت پنج شیش تا دختر ، البته استاد ها رو نمیدونم ، حالا اینا کفشای دکتر آریا ست ! خود خودشه ! پس با سرعت بیشتری وارد نماز خونه میشم ، زهرا داشت قنوت نماز رو میخوند و ... عه وا پرده کامل کامل نکشیده شده،ی وجب از این قسمت معلومه! طبق عادت همیشگی ام رفتم پرده رو بکشم که دیدم بله خود خود جناب دکتره ، باید به اینجور دکتر ها افتخار کرد ! پرده رو میکشم و میرم کنار زهرا قامت نماز میبندم ، الله اکبر... + قبول باشه فدات شم ! - قبول حق ! + زهرا گلم بریم کافه قبل کلاس ساعت ۱۴ یه ربع مونده ! - چی داریم ؟ با اه بلندی جواب میدهم : فیزیک کوانتوم با استاد راد ! زهرا زد زیر خنده ! چیز خنده داری گفتم ؟ نه فکر نکنم ! + چته چرا میخندی ؟ رو آب بخندی بچه ! - اخه طوری اه کشیدی نمیدونستم فکر میکردم داری میری سر کلاس دشمنت ! البته امروز این استاد راد خیلی شیش میزنه دیدی ؟ این سگ بودنشو گذاشته کنار مثل اینکه ! + باشه ، باشه پاشو بریم ! الان نماز خونده داره برا من غیبت میکنه ! سبزی بیارم حاج خانم ؟ اخ ! چرا میزنی خوب ! واقعاً درد داشت چون با مشت زد به بازوم ! - باش پاشو بریم ! موقع پوشیدن کفش چشممون به کفش های دکتر آریا می افته و زهرا با هین محکمی از جا میپره ! یا ابوالفضل! این دکتره تمام حرف هامون رو شنیده !! یهو صداش از پشت سرمون میاد که با یه صدای خیلی جدی گفت نگران نباشید ، استاد راد شما هیچی نمیفهمه ! زهرا همچنان تو بهته پس بدون این که سرم رو برگردونم میفهمم که پشت پرده بوده و اصلا این ور نیومده ! پس با صدایی که قدر دانی و پشیمانی توش موج میزد دم زدم این لطف شما رو میرسونه جناب دکتر آریا متاسفم ! سریع از نمازخونه دور میشیم خدایا عابرومون رفت ! ولی طرف دکتره ، راز داری بلده ! البته امیدوارم !! وقتی به کافه رسیدیم زهرا با این که گونه هاش از شدت خنده سرخ شده بود زد زیر خنده ! خدا به دادم برسه ! + زهرا فدات شم من آروم باش ! - اخه چطور آروم باشم ؟ تو چرا نمیتونی جلو زبون منو بگیری ؟ چرا اصلاً یادم ننداختی مثل همیشه تنها نیستیم ! اخه من الان چطور به زهرا بگم یادم رفت ؟ چطور بگم ؟؟؟؟ + باشه حالا مشکلی نیست ! - مشکلی نیست ؟ البته مهم نیست بره بگه + زهرا من این ... با اومدن گارسون کافه دانشگاه حرفم نصفه موند ! + چی میل دارید ؟ - دو تا هات چاکلت و کیک شکلاتی خیس . + امر دیگه ؟ - عرضی نیست ! خوب نیاز نبود نظر زهرا رو بپرسم چون معمولاً همین رو میخورد ، پس بحث رو ادامه دادم : خوب میگفتم ، من این یارو رو میشناسم ! اونجور آدمی نیست ! زهرا عادت داره به من اعتماد داشته باشه ، چون هیچ وقت حس ششم و اطلاعات و گفته هام اشتباه از آب در نیومده ! اگه گفتم طرف همچین ادمی نیست پس حتماً نیست ! - خوب پس حله ! بیخیال ! تو بگو ببینم ، بعد من چی از استاد راد پرسیدی ؟ خدایا استاد بحث عوض کردن روبه روم نشسته ! + این که نیاز نیست بقیه بچه ها رو بشناسیم، ۸ نفر دیگه رو میگم ! - حله ! خوب چرا تو نماز خونه اه کشیدی ؟ چی شده ؟ اون که فیزیک دوست نداری ، هیچی اونو همیشه چون بخشی از تجربی عه کنار میای ! چرا اه کشیدی ؟ @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
شرمنده امشب پارت گزاری افسانه تینار رو نداشتیم ! 😔
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت9 زهرا رو بهم کرد و گفت : ترنم میرم نماز خونه خواستم بگم منم
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ مگه میشه از دست این بشر فرار کرد ؟ نه اصلاً + خوب گوش کن ، این استاد راد امروز شیش میزنه به قول خودت ، خوشم نمیاد ! - وااا ! یعنی چی خوشت نمیاد ؟ تیپ که رسمی ، لحن که مهربون ، چشم که آبی ، مو که هم لخت هم مشکی ریش هم مرتب ، ۲۸ سالشم هست ! دیگه چی میخوای ؟ پولم که پارو میکنه،اخلاقشم خوبه ! + فداتشم ، شوخیش هم خوب نیست !!! منو چه به استاد راد ! بسه بابا ! اصلاً پول پارو کنه ، مگه من پول ندارم ؟ مگه تو پول نداری ؟مگه خونه و ماشین نداری ؟ چرا دنبال پولی زهرا ؟ نمیفهمم ! همه این هارو گفتم بدون اینکه زره ای از اعصاب خط خطیم روی حرف هام تأثیر داشته باشه ! با آرامش خالص ! - باشه ! باشه ! فهمیدم ! تایپت رو نمیخوای قبول کنی ! درست میگی حواسم نبود ما دستمون تو جیب خودمونه! با لحن کشداری گفتم : زهرااا - حله حله خوب تکلیف فیزیک کوانتوم چی بود ؟ + عزیزمی ، آخرین کلاسه ، چون همه خسته ان ، ان تایم این جلسه ! - خداروشکر! سفارش هامون اومدن و شروع کردیم به خوردن ! الحق که خوشمزه اس ! بعد راه افتادیم سمت کلاس فیزیک کوانتوم ، استاد راد همچنان همون‌طور نگاه میکرد ولی من از رو نرفتم ، نمیرم و نخواهم رفت ! پس به درس گوش دادم و آخرش ان تایم ! ساعت ۱۵ شد و کلاس تموم شده ، وسایلم که شامل کتاب، جامدادی ، آی پد میشه رو می‌چینیم تو کوله پشتی هامون و با زهرا میریم سمت پارکینگ ، امروز با این که چون پنجشنبه بود و سخنرانی فقط یه درس داشتیم ولی احساس میکنم از ساعت ۸ صبحه دارم درس میخونم و انقدر خستم ، خسته ؟ نه من خسته نیستم ! زهرا میخواد بره سمت بقیه پارکینگ ها که دستش رو میکشم : دختر خوب ، کجایی ؟ ماشینم تو پارکینگ اساتید عه ! - آها راست میگی ! نمیدونم این دختر کجا گیر کرده ؟ هفته بعد نه هفته بعد هم که پروژه ، پس هفته بعد آخرین هفته این ترمه ! ترم هامون رو سه ماهه بر میداریم ، خوب یه ترم پروژه ایم ! حالا دزدگیر ماشینم رو میزنم و میشینم داخل ماشین ، جمینای هوش مصنوعی که خودم ساختم رو مانیتور ماشینمه ، البته هر جا بخوام میره ، رو گوشیم ، رو ساعتم ، رو مانیتور ماشینم ، حتی تو اتاقم هم یه مانیتور مخصوص داره ! واقعاً کمک حال منو زهرا عه ، ماشین رو روشن میکنم و موقع خروج از نگهبان تشکر میکنم و تو خیابون های تهران راه میافتیم ... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcavx43&btn=Etrena ناشناس مون♡
امروز به تمام سوالاتون جواب میدیم✨ پس استفاده کنید از امروز🎀