⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت39
از زبان زهرا:
امروز جمعه بود.
یعنی تنها روزی که لازم نبود ساعت شش صبح از خواب بپرم.
البته این موضوع رو به مغزم نگفته بودن.
ساعت هفت چشم باز کردم.
به سقف خیره شدم.
بعد به ساعت.
بعد دوباره به سقف.
عالیه.
از تخت اومدم پایین.
خونه ساکت بود.
ترنم هم هنوز بیدار نشده بود.
که البته برای ترنم عجیب محسوب میشد.
معمولاً قبل از من بیدار میشد.
رفتم آشپزخونه و چای گذاشتم.
همین که اولین فنجون رو ریختم، صدای در اتاقش اومد.
ترنم با مقنعه و یه کتاب تو دستش بیرون اومد.
صبح بخیر.
صبح بخیر.
جمعه هم درس؟
جمعه هم درس.
تو یه روز از دنیا رو اشتباه اومدی.
احتمالاً.
نشستم پشت میز.
ترنم هم روبهروم نشست.
چند دقیقه در سکوت چای خوردیم.
تا اینکه گوشی من زنگ خورد.
بابا.
لبخند زدم و جواب دادم.
سلام بابا.
سلام دخترم. خوبی؟
الحمدلله.
امروز میای خونه؟
تهران یا کرج؟
کرج.
هنوز نمیدونم.
مادرت از صبح سه بار سراغت رو گرفته.
خندیدم.
سلام برسون.
خودت بیا.
سعی میکنم.
چند دقیقه حرف زدیم و تماس تموم شد.
ترنم گفت:
میری؟
احتمالاً عصر.
خوبه.
تو چی؟
من پروژه دارم.
معلوم بود.
بعد از صبحانه رفتم سمت اتاقم.
قصد داشتم چند ساعت درس بخونم.
ولی هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدای پیام اومد.
گروه دوره آموزشی.
یکی از بچهها نوشته بود:
«بچهها کسی تکلیف هفته بعد رو شروع کرده؟»
تکلیف؟
چه تکلیفی؟
چند ثانیه بعد فایل جدیدی ارسال شد.
بازش کردم.
هفت صفحه.
هفت صفحه!
یا حضرت عباس...
صدای ترنم از اتاق کناری اومد.
چی شده؟
تکلیف دادن.
چند صفحه؟
هفت.
کم نیست.
تو طرف منی یا اونا؟
حقیقت رو گفتم.
نشستم روی تخت.
به فایل نگاه کردم.
بعد به سقف.
بعد دوباره به فایل.
دانشجو بودن واقعاً شغل سختی بود.
حدود دو ساعت بعد بالاخره شروع کردم.
و دقیقاً وسط نوشتن بودم که گوشی دوباره زنگ خورد.
این بار زهرا خانم عزیز نبود.
استاد راد.
متعجب تماس رو جواب دادم.
سلام استاد.
سلام خانم نیکفر. مزاحم نیستم؟
خیر بفرمایید.
فقط خواستم اطلاع بدم جلسه هفته آینده یک ساعت زودتر برگزار میشه.
چشم استاد. ممنون.
و اینکه...
چند لحظه مکث کرد.
دکتر آریا روی پروژه شما و خانم ترنم تأکید ویژه داشتن. حتماً کامل انجامش بدین.
حتماً.
تماس تموم شد.
چند ثانیه به گوشی خیره موندم.
ترنم از پشت در گفت:
کی بود؟
استاد راد.
چی میگفت؟
جلسه جلو افتاده.
فقط همین؟
و اینکه پروژه رو کامل انجام بدیم.
خب انجام میدیم.
آره.
دوباره برگشتم سمت لپتاپ.
اما یه سؤال تو ذهنم مونده بود.
از بین ده نفر...
چرا روی پروژه من و ترنم تأکید کرده بودن؟
شونه بالا انداختم.
احتمالاً چون نمرههامون بهتر بود.
بله.
حتماً همین بود.
و قطعاً هیچ دلیل دیگهای نداشت.
قطعاً.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت40
از زبان آیهان:
جمعهها معمولاً بیمارستان خلوتتر بود.
نه اینکه کار نباشه.
کار همیشه بود.
ولی حداقل جلسه و سخنرانی و رفتوآمد کمتر میشد.
داخل دفترم نشسته بودم و پروندهها رو بررسی میکردم.
روی میزم چند پوشه از دانشجوهای دوره آموزشی هم بود.
قرار بود روند پیشرفتشون رو ارزیابی کنم.
چند پرونده رو نگاه کردم.
بعد رسیدم به پوشه خانم نیکفر.
نمره آزمون.
گزارش بخش عملی.
ارزیابی کار گروهی.
همه مرتب و دقیق.
چند ثانیه به برگهها نگاه کردم.
بعد پوشه رو بستم.
در همین لحظه در زده شد.
بفرمایید.
استاد راد وارد شد.
با یه لیوان قهوه.
طبق معمول.
سلام آقای دکتر.
سلام.
باز مشغول کار؟
بله.
جمعهست.
میدونم.
بعضی وقتا شک میکنم شما انسان باشی.
سرم رو بلند کردم.
ممنون.
خواهش میکنم.
نشست روی صندلی.
چند ثانیه ساکت موند.
که یعنی قطعاً یه چیزی تو ذهنشه.
بگو.
چی؟
سوالت رو بپرس.
خندید.
واقعاً اینقدر تابلوئم؟
بله.
خب باشه.
قهوهاش رو روی میز گذاشت.
بین این ده نفر، به نظرت بهترین دانشجو کیه؟
بستگی داره منظورت از بهترین چی باشه.
از هر نظر.
کمی فکر کردم.
خانم نیکفر و خانم موسوی.
دقیقاً همون دو نفری که همیشه کنار همن؟
بله.
جالبه.
چی جالبه؟
اینکه هر دوشون هدف مشخص دارن.
حرفش درست بود.
خیلی از دانشجوها درس میخوندن.
ولی این دو نفر مسیرشون رو میدونستن.
و این فرق بزرگی بود.
استاد راد بلند شد.
خب من برم.
خداحافظ.
تا دم در رفت.
بعد برگشت.
راستی.
بله؟
اگه یه روز خانم نیکفر رفت آکسفورد، تعجب نکن.
چرا باید تعجب کنم؟
چون احتمالاً میرسه.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
امیدوارم برسه.
راد لبخند زد.
منم همینطور.
و از اتاق خارج شد.
چند لحظه به در بسته نگاه کردم.
بعد برگشتم سمت پروندهها.
ولی حقیقت این بود که حرفش درست بود.
خانم نیکفر از اون آدمهایی بود که اگر هدفی انتخاب میکرد...
تا رسیدن بهش متوقف نمیشد.
و این ویژگی ارزشمندی بود.
همین.
فقط یک ویژگی ارزشمند.
بیشتر از این نه.
حداقل فعلاً.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت41
از زبان زهرا:
عصر جمعه بالاخره تسلیم تماسهای مامان شدم.
البته تسلیم که نه...
بیشتر احساس کردم اگر نرم، مامان خودش میاد تهران دنبالم.
ترنم، من دارم میرم کرج.
باشه.
چیزی لازم نداری؟
نه.
مطمئنی؟
بله.
نون؟
نه.
میوه؟
نه.
کتاب؟
زهرا.
جانم؟
برو.
خندیدم.
چادرم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
چند دقیقه بعد بیامو مشکی تو جاده کرج بود.
هوا خوب بود.
نه خیلی گرم.
نه خیلی سرد.
رادیو آروم پخش میشد و منم در سکوت رانندگی میکردم.
راستش دلم برای خونه تنگ شده بود.
برای مامان.
برای بابا.
برای فاطمه.
حتی برای جوجو که هر وقت منو میدید شروع میکرد به حرص دادن.
حدود یک ساعت بعد رسیدم.
همین که ماشین رو داخل حیاط پارک کردم، در ورودی باز شد.
فاطمه مثل همیشه قبل از همه ظاهر شد.
زهراااااا!
سلام به تو هم.
بالاخره اومدی.
انگار سه سال رفته بودم.
تقریباً.
هنوز کامل پیاده نشده بودم که بغلم کرد.
خندیدم و دست کشیدم روی سرش.
خوبی بچه؟
عالی.
داخل خونه رفتم.
بوی غذا کل فضا رو پر کرده بود.
همون بوی همیشگی.
همون بوی خونه.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
سلام دخترم.
سلام مامان.
محکم بغلش کردم.
همون لحظه فهمیدم چقدر دلم برای این بغل تنگ شده بود.
خسته نباشی.
قربونت برم.
بابا هم از پذیرایی اومد.
طبق معمول مرتب و آروم.
دستش رو بوسیدم.
سلام بابا.
سلام دخترم.
بعد از چند دقیقه همه دور میز نشستیم.
فاطمه طبق معمول پشت سر هم حرف میزد.
از مدرسه.
از نقاشی.
از دوستاش.
از معلمش.
از همه چیز.
وسط حرفهاش یهو گفت:
راستی زهرا.
جانم؟
اون دکتر معروفه چی شد؟
قاشقم وسط هوا متوقف شد.
کدوم دکتر معروف؟
همونی که تو دورهتونه.
بابا هم سرش رو بلند کرد.
دکتر آریا؟
بله.
چی شده؟
هیچی.
فاطمه خندید.
من فقط پرسیدم.
خب پرسیدی که چی؟
کنجکاو شدم.
مامان گفت:
فاطمه بذار خواهرت غذاشو بخوره.
باشه.
ولی از قیافهاش معلوم بود هنوز کنجکاوه.
بعد از شام رفتیم تو حیاط.
بابا کنار حوض نشست.
منم کنارش نشستم.
چند دقیقه سکوت بود.
بعد بابا گفت:
حالت خوبه؟
بله.
خسته به نظر میای.
دوره فشردهست.
سر تکون داد.
اما راضی هستی.
نگاهش کردم.
از کجا فهمیدی؟
لبخند زد.
چون هر وقت از چیزی خوشت بیاد، موقع حرف زدن دربارهش چشمت برق میزنه.
چند لحظه ساکت موندم.
بابا همیشه خیلی چیزها رو میفهمید.
آره.
راضیم.
خوبه.
نگاهش به آسمون رفت.
فقط یادت باشه هدفت رو فراموش نکنی.
لبخند زدم.
هیچ وقت.
آکسفورد هنوز همون مقصد دور و بزرگ بود.
همون هدفی که سالها براش تلاش کرده بودم.
و هیچ چیزی قرار نبود مسیرم رو عوض کنه.
هیچ چیزی.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت42
از زبان زهرا:
صبح شنبه با بوی نون داغ بیدار شدم.
این یکی از مزیتهای خونهٔ کرج بود.
مامان هر وقت من میاومدم، انگار تصمیم میگرفت کل محله رو غذا بده.
ساعت رو نگاه کردم.
هفت و ربع.
یا خدا...
قرار بود هشت و نیم بیمارستان باشیم.
با سرعت از تخت بلند شدم.
وضو گرفتم، نماز خوندم و آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، مامان سر میز صبحانه منتظرم بود.
بشین دخترم.
مامان دیرم شده.
دو دقیقه صبحونه بخور بعد برو.
میدونستم مخالفت کردن فایده نداره.
نشستم.
همین موقع جوجو وارد آشپزخونه شد.
سلام خواهر مهاجر.
سلام برادر مزاحم.
هنوز نرفتی؟
هنوز.
حیف شد.
جوجو!
خندید و نشست سر میز.
بابا هم چند دقیقه بعد اومد.
صبحانه رو کنار هم خوردیم و بعد راه افتادم سمت تهران.
حدود یک ساعت بعد رسیدم جلوی خونه.
ترنم دم در ایستاده بود.
چادرش مرتب، کیفش دستش.
مثل همیشه دقیق.
سلام.
سلام.
چند دقیقه منتظر موندی؟
هفت دقیقه.
چرا زنگ نزدی؟
زدم.
گوشیم رو نگاه کردم.
پنج تماس از دست رفته.
اوه.
دقیقاً.
سریع سوار شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان.
امروز ترافیک کمتر از همیشه بود.
نزدیک ساعت هشت و بیست رسیدیم.
وارد سالن که شدیم، همه حاضر بودن.
حتی استاد راد.
که خودش عجیب بود.
استاد راد به محض دیدن ما گفت:
بالاخره رسیدین.
سلام استاد.
سلام.
ترنم نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
هنوز ده دقیقه مونده.
استاد راد خندید.
شما دو نفر واقعاً خاصین.
ممنون.
تعریف نکردم.
مهم نیست.
صدای خنده چند نفر بلند شد.
همون موقع در سالن باز شد.
دکتر آریا وارد شد.
مثل همیشه.
مرتب.
جدی.
و دقیق.
همه ساکت شدن.
صبح بخیر.
همه جواب دادن.
بعد بدون مقدمه گفت:
امروز از محیط آموزشی خارج میشیم.
چند نفر متعجب به هم نگاه کردن.
قراره وارد بخش اورژانس بشین.
سالن ساکت شد.
اورژانس؟
استاد ادامه داد:
نه برای درمان.
برای مشاهده.
میخوام ببینین پزشکی فقط کتاب و نمره نیست.
زندگی واقعی مردمه.
این حرفش باعث شد همه جدی بشن.
حتی من.
چند دقیقه بعد همراه گروه وارد بخش شدیم.
پرستارها در رفتوآمد بودن.
بیمارها.
همراهها.
صداها.
همه چیز متفاوت بود.
این دیگه کلاس درس نبود.
واقعیت بود.
من و ترنم کنار هم راه میرفتیم و توضیحات رو یادداشت میکردیم.
تا اینکه ناگهان صدای گریه یه بچه بلند شد.
یه دختر کوچولوی پنج شش ساله روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد.
ترنم ناخودآگاه ایستاد.
من نگاهش کردم.
چشمش روی بچه مونده بود.
اون لحظه یادم افتاد چرا میخواست متخصص اطفال بشه.
پرستار مشغول کار بود و مادر بچه سعی میکرد آرومش کنه.
ترنم خیلی آروم گفت:
طفلک ترسیده.
آره.
دکتر آریا که جلوتر راه میرفت، برای لحظهای برگشت سمت ما.
نگاهش روی ترنم و بعد روی اون بچه افتاد.
چیزی نگفت.
اما انگار متوجه اون نگاه شده بود.
بازدید حدود دو ساعت طول کشید.
وقتی برگشتیم سالن، همه خسته بودن.
دکتر آریا آخر جلسه گفت:
امروز چیزی یاد گرفتین؟
یکی از دانشجوها گفت:
اینکه بیمار فقط یه اسم داخل پرونده نیست.
استاد سر تکون داد.
دقیقاً.
بعد نگاه کوتاهی به جمع انداخت.
هر پزشکی که این موضوع رو فراموش کنه، بخشی از انسانیتش رو از دست میده.
جلسه تموم شد.
من و ترنم وسایلمون رو جمع کردیم و از سالن خارج شدیم.
وسط راه گفتم:
هنوزم اطفال؟
ترنم بدون مکث جواب داد:
بیشتر از قبل.
لبخند زدم.
این اولین بار بود که بعد از مدتها، اون رو اینقدر مطمئن میدیدم.
و شاید اولین باری بود که فهمیدم هر دومون چقدر برای آیندهای که تو ذهنمون ساخته بودیم جدی هستیم.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
سلام سلام🫡!
قشنگا میخوام پروفایل کانال و عوض کنم،
اگه ایده ای دارید برام اینجا بفرستید:👇
@hiroxiirrrr
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcavx43&btn=Etrena ناشناس مون♡
ناشناس و شلوغ کنید قشنگام✨