⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت41
از زبان زهرا:
عصر جمعه بالاخره تسلیم تماسهای مامان شدم.
البته تسلیم که نه...
بیشتر احساس کردم اگر نرم، مامان خودش میاد تهران دنبالم.
ترنم، من دارم میرم کرج.
باشه.
چیزی لازم نداری؟
نه.
مطمئنی؟
بله.
نون؟
نه.
میوه؟
نه.
کتاب؟
زهرا.
جانم؟
برو.
خندیدم.
چادرم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
چند دقیقه بعد بیامو مشکی تو جاده کرج بود.
هوا خوب بود.
نه خیلی گرم.
نه خیلی سرد.
رادیو آروم پخش میشد و منم در سکوت رانندگی میکردم.
راستش دلم برای خونه تنگ شده بود.
برای مامان.
برای بابا.
برای فاطمه.
حتی برای جوجو که هر وقت منو میدید شروع میکرد به حرص دادن.
حدود یک ساعت بعد رسیدم.
همین که ماشین رو داخل حیاط پارک کردم، در ورودی باز شد.
فاطمه مثل همیشه قبل از همه ظاهر شد.
زهراااااا!
سلام به تو هم.
بالاخره اومدی.
انگار سه سال رفته بودم.
تقریباً.
هنوز کامل پیاده نشده بودم که بغلم کرد.
خندیدم و دست کشیدم روی سرش.
خوبی بچه؟
عالی.
داخل خونه رفتم.
بوی غذا کل فضا رو پر کرده بود.
همون بوی همیشگی.
همون بوی خونه.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
سلام دخترم.
سلام مامان.
محکم بغلش کردم.
همون لحظه فهمیدم چقدر دلم برای این بغل تنگ شده بود.
خسته نباشی.
قربونت برم.
بابا هم از پذیرایی اومد.
طبق معمول مرتب و آروم.
دستش رو بوسیدم.
سلام بابا.
سلام دخترم.
بعد از چند دقیقه همه دور میز نشستیم.
فاطمه طبق معمول پشت سر هم حرف میزد.
از مدرسه.
از نقاشی.
از دوستاش.
از معلمش.
از همه چیز.
وسط حرفهاش یهو گفت:
راستی زهرا.
جانم؟
اون دکتر معروفه چی شد؟
قاشقم وسط هوا متوقف شد.
کدوم دکتر معروف؟
همونی که تو دورهتونه.
بابا هم سرش رو بلند کرد.
دکتر آریا؟
بله.
چی شده؟
هیچی.
فاطمه خندید.
من فقط پرسیدم.
خب پرسیدی که چی؟
کنجکاو شدم.
مامان گفت:
فاطمه بذار خواهرت غذاشو بخوره.
باشه.
ولی از قیافهاش معلوم بود هنوز کنجکاوه.
بعد از شام رفتیم تو حیاط.
بابا کنار حوض نشست.
منم کنارش نشستم.
چند دقیقه سکوت بود.
بعد بابا گفت:
حالت خوبه؟
بله.
خسته به نظر میای.
دوره فشردهست.
سر تکون داد.
اما راضی هستی.
نگاهش کردم.
از کجا فهمیدی؟
لبخند زد.
چون هر وقت از چیزی خوشت بیاد، موقع حرف زدن دربارهش چشمت برق میزنه.
چند لحظه ساکت موندم.
بابا همیشه خیلی چیزها رو میفهمید.
آره.
راضیم.
خوبه.
نگاهش به آسمون رفت.
فقط یادت باشه هدفت رو فراموش نکنی.
لبخند زدم.
هیچ وقت.
آکسفورد هنوز همون مقصد دور و بزرگ بود.
همون هدفی که سالها براش تلاش کرده بودم.
و هیچ چیزی قرار نبود مسیرم رو عوض کنه.
هیچ چیزی.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت42
از زبان زهرا:
صبح شنبه با بوی نون داغ بیدار شدم.
این یکی از مزیتهای خونهٔ کرج بود.
مامان هر وقت من میاومدم، انگار تصمیم میگرفت کل محله رو غذا بده.
ساعت رو نگاه کردم.
هفت و ربع.
یا خدا...
قرار بود هشت و نیم بیمارستان باشیم.
با سرعت از تخت بلند شدم.
وضو گرفتم، نماز خوندم و آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، مامان سر میز صبحانه منتظرم بود.
بشین دخترم.
مامان دیرم شده.
دو دقیقه صبحونه بخور بعد برو.
میدونستم مخالفت کردن فایده نداره.
نشستم.
همین موقع جوجو وارد آشپزخونه شد.
سلام خواهر مهاجر.
سلام برادر مزاحم.
هنوز نرفتی؟
هنوز.
حیف شد.
جوجو!
خندید و نشست سر میز.
بابا هم چند دقیقه بعد اومد.
صبحانه رو کنار هم خوردیم و بعد راه افتادم سمت تهران.
حدود یک ساعت بعد رسیدم جلوی خونه.
ترنم دم در ایستاده بود.
چادرش مرتب، کیفش دستش.
مثل همیشه دقیق.
سلام.
سلام.
چند دقیقه منتظر موندی؟
هفت دقیقه.
چرا زنگ نزدی؟
زدم.
گوشیم رو نگاه کردم.
پنج تماس از دست رفته.
اوه.
دقیقاً.
سریع سوار شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان.
امروز ترافیک کمتر از همیشه بود.
نزدیک ساعت هشت و بیست رسیدیم.
وارد سالن که شدیم، همه حاضر بودن.
حتی استاد راد.
که خودش عجیب بود.
استاد راد به محض دیدن ما گفت:
بالاخره رسیدین.
سلام استاد.
سلام.
ترنم نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
هنوز ده دقیقه مونده.
استاد راد خندید.
شما دو نفر واقعاً خاصین.
ممنون.
تعریف نکردم.
مهم نیست.
صدای خنده چند نفر بلند شد.
همون موقع در سالن باز شد.
دکتر آریا وارد شد.
مثل همیشه.
مرتب.
جدی.
و دقیق.
همه ساکت شدن.
صبح بخیر.
همه جواب دادن.
بعد بدون مقدمه گفت:
امروز از محیط آموزشی خارج میشیم.
چند نفر متعجب به هم نگاه کردن.
قراره وارد بخش اورژانس بشین.
سالن ساکت شد.
اورژانس؟
استاد ادامه داد:
نه برای درمان.
برای مشاهده.
میخوام ببینین پزشکی فقط کتاب و نمره نیست.
زندگی واقعی مردمه.
این حرفش باعث شد همه جدی بشن.
حتی من.
چند دقیقه بعد همراه گروه وارد بخش شدیم.
پرستارها در رفتوآمد بودن.
بیمارها.
همراهها.
صداها.
همه چیز متفاوت بود.
این دیگه کلاس درس نبود.
واقعیت بود.
من و ترنم کنار هم راه میرفتیم و توضیحات رو یادداشت میکردیم.
تا اینکه ناگهان صدای گریه یه بچه بلند شد.
یه دختر کوچولوی پنج شش ساله روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد.
ترنم ناخودآگاه ایستاد.
من نگاهش کردم.
چشمش روی بچه مونده بود.
اون لحظه یادم افتاد چرا میخواست متخصص اطفال بشه.
پرستار مشغول کار بود و مادر بچه سعی میکرد آرومش کنه.
ترنم خیلی آروم گفت:
طفلک ترسیده.
آره.
دکتر آریا که جلوتر راه میرفت، برای لحظهای برگشت سمت ما.
نگاهش روی ترنم و بعد روی اون بچه افتاد.
چیزی نگفت.
اما انگار متوجه اون نگاه شده بود.
بازدید حدود دو ساعت طول کشید.
وقتی برگشتیم سالن، همه خسته بودن.
دکتر آریا آخر جلسه گفت:
امروز چیزی یاد گرفتین؟
یکی از دانشجوها گفت:
اینکه بیمار فقط یه اسم داخل پرونده نیست.
استاد سر تکون داد.
دقیقاً.
بعد نگاه کوتاهی به جمع انداخت.
هر پزشکی که این موضوع رو فراموش کنه، بخشی از انسانیتش رو از دست میده.
جلسه تموم شد.
من و ترنم وسایلمون رو جمع کردیم و از سالن خارج شدیم.
وسط راه گفتم:
هنوزم اطفال؟
ترنم بدون مکث جواب داد:
بیشتر از قبل.
لبخند زدم.
این اولین بار بود که بعد از مدتها، اون رو اینقدر مطمئن میدیدم.
و شاید اولین باری بود که فهمیدم هر دومون چقدر برای آیندهای که تو ذهنمون ساخته بودیم جدی هستیم.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
سلام سلام🫡!
قشنگا میخوام پروفایل کانال و عوض کنم،
اگه ایده ای دارید برام اینجا بفرستید:👇
@hiroxiirrrr
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcavx43&btn=Etrena ناشناس مون♡
ناشناس و شلوغ کنید قشنگام✨
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت43
از زبان زهرا:
امروز بعد از تموم شدن کلاس، من و ترنم مستقیم نرفتیم خونه.
دلیلش هم خیلی ساده بود.
گرسنه بودیم.
خیلی گرسنه.
در حدی که اگر یکی کتاب فیزیولوژی جلومون میگذاشت، احتمال داشت با سس بخوریمش.
از بیمارستان خارج شدیم.
ترنم گفت:
نزدیک اینجا یه کافه هست.
کافه؟
آره.
غذا هم داره؟
داره.
پس بریم.
چند دقیقه بعد داخل یه کافه دنج نشسته بودیم.
نه شلوغ بود.
نه خلوت.
همونقدر که بشه آدم آروم غذا بخوره.
سفارش دادیم و منتظر موندیم.
من گوشیام رو درآوردم و داشتم پیامهای دانشگاه رو چک میکردم.
ناگهان چشمم به یه ایمیل خورد.
فرستنده: دانشگاه آکسفورد.
قلبم یه لحظه تندتر زد.
سریع بازش کردم.
ترنم که تغییر قیافهام رو دید گفت:
چی شده؟
ایمیل اومده.
از کجا؟
آکسفورد.
ابروش بالا رفت.
بازش کن.
باز کردم.
شروع کردم خوندن.
چند ثانیه بعد نفس عمیقی کشیدم.
خب؟
فقط درباره مدارکه.
اوه.
اوه یعنی چی؟
فکر کردم پذیرش اومده.
هنوز زوده.
ترنم سر تکون داد.
میدونم.
گوشی رو کنار گذاشتم.
اما لبخند روی صورتم مونده بود.
هر ایمیل جدید یعنی یه قدم نزدیکتر.
یه قدم نزدیکتر به همون رویایی که سالها دنبالش بودم.
غذا رسید.
چند دقیقه در سکوت خوردیم.
همون سکوت راحتی که فقط بین دوستای خیلی نزدیک وجود داره.
بعد ترنم گفت:
زهرا.
جانم؟
اگه رفتیم، دلت برای اینجا تنگ میشه؟
چند ثانیه فکر کردم.
برای مامان.
بابا.
فاطمه.
جوجو.
خونه.
حیاط.
همه چیز.
آره.
خیلی.
منم همینطور.
لبخند کوچیکی زدم.
ولی میریم.
حتماً.
چون براش زحمت کشیدیم.
دقیقاً.
بعد از ناهار راه افتادیم سمت پارکینگ.
همین که به ماشین رسیدیم، صدای آشنایی شنیدم.
خانم نیکفر.
برگشتم.
استاد راد بود.
سلام استاد.
سلام.
نگاهی به من و ترنم انداخت.
مزاحم نیستم؟
نه.
یه پوشه از کیفش درآورد.
این برنامه هفته آینده دورهست.
گفتن بهتون بدم.
پوشه رو گرفتم.
ممنون.
بعد مکث کرد.
راستی، آماده باشین.
برای چی؟
از هفته بعد ارزیابی عملی شروع میشه.
من و ترنم همزمان گفتیم:
چی؟!
استاد راد خندید.
دقیقاً همین واکنش رو میخواستم.
استاد ما هنوز زندهایم.
فعلاً.
استاد!
موفق باشین.
و رفت.
من به پوشه نگاه کردم.
بعد به ترنم.
ترنم به پوشه نگاه کرد.
بعد به من.
باز بدبخت شدیم؟
احتمال زیاد.
عالی.
خیلی عالی.
سوار شدم و ماشین رو روشن کردم.
اما قبل از حرکت، دوباره چشمم به ایمیل آکسفورد افتاد.
و لبخند زدم.
هرچقدر هم مسیر سخت میشد...
من هنوز همون زهرا نیکفر بودم.
دختری که برای رویاهاش میجنگید.
و قرار نبود تسلیم بشه.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱