eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز بعد از تموم شدن کلاس، من و ترنم مستقیم نرفتیم خونه. دلیلش هم خیلی ساده بود. گرسنه بودیم. خیلی گرسنه. در حدی که اگر یکی کتاب فیزیولوژی جلومون می‌گذاشت، احتمال داشت با سس بخوریمش. از بیمارستان خارج شدیم. ترنم گفت: نزدیک اینجا یه کافه هست. کافه؟ آره. غذا هم داره؟ داره. پس بریم. چند دقیقه بعد داخل یه کافه دنج نشسته بودیم. نه شلوغ بود. نه خلوت. همونقدر که بشه آدم آروم غذا بخوره. سفارش دادیم و منتظر موندیم. من گوشی‌ام رو درآوردم و داشتم پیام‌های دانشگاه رو چک می‌کردم. ناگهان چشمم به یه ایمیل خورد. فرستنده: دانشگاه آکسفورد. قلبم یه لحظه تندتر زد. سریع بازش کردم. ترنم که تغییر قیافه‌ام رو دید گفت: چی شده؟ ایمیل اومده. از کجا؟ آکسفورد. ابروش بالا رفت. بازش کن. باز کردم. شروع کردم خوندن. چند ثانیه بعد نفس عمیقی کشیدم. خب؟ فقط درباره مدارکه. اوه. اوه یعنی چی؟ فکر کردم پذیرش اومده. هنوز زوده. ترنم سر تکون داد. می‌دونم. گوشی رو کنار گذاشتم. اما لبخند روی صورتم مونده بود. هر ایمیل جدید یعنی یه قدم نزدیک‌تر. یه قدم نزدیک‌تر به همون رویایی که سال‌ها دنبالش بودم. غذا رسید. چند دقیقه در سکوت خوردیم. همون سکوت راحتی که فقط بین دوستای خیلی نزدیک وجود داره. بعد ترنم گفت: زهرا. جانم؟ اگه رفتیم، دلت برای اینجا تنگ میشه؟ چند ثانیه فکر کردم. برای مامان. بابا. فاطمه. جوجو. خونه. حیاط. همه چیز. آره. خیلی. منم همینطور. لبخند کوچیکی زدم. ولی میریم. حتماً. چون براش زحمت کشیدیم. دقیقاً. بعد از ناهار راه افتادیم سمت پارکینگ. همین که به ماشین رسیدیم، صدای آشنایی شنیدم. خانم نیک‌فر. برگشتم. استاد راد بود. سلام استاد. سلام. نگاهی به من و ترنم انداخت. مزاحم نیستم؟ نه. یه پوشه از کیفش درآورد. این برنامه هفته آینده دوره‌ست. گفتن بهتون بدم. پوشه رو گرفتم. ممنون. بعد مکث کرد. راستی، آماده باشین. برای چی؟ از هفته بعد ارزیابی عملی شروع میشه. من و ترنم همزمان گفتیم: چی؟! استاد راد خندید. دقیقاً همین واکنش رو می‌خواستم. استاد ما هنوز زنده‌ایم. فعلاً. استاد! موفق باشین. و رفت. من به پوشه نگاه کردم. بعد به ترنم. ترنم به پوشه نگاه کرد. بعد به من. باز بدبخت شدیم؟ احتمال زیاد. عالی. خیلی عالی. سوار شدم و ماشین رو روشن کردم. اما قبل از حرکت، دوباره چشمم به ایمیل آکسفورد افتاد. و لبخند زدم. هرچقدر هم مسیر سخت می‌شد... من هنوز همون زهرا نیک‌فر بودم. دختری که برای رویاهاش می‌جنگید. و قرار نبود تسلیم بشه. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: سه‌شنبه‌ها رو دوست نداشتم. دلیل خاصی هم نداشت. فقط همیشه شلوغ‌ترین روز هفته بود. صبح دانشگاه. بعد دوره. بعد درس. بعد پروژه. بعد هم عذاب وجدان بابت درس‌هایی که هنوز نخونده بودم. زندگی قشنگی بود واقعاً. من و ترنم از دانشگاه مستقیم رفتیم بیمارستان. همین که وارد سالن شدیم، متوجه شدم بقیه هم زودتر اومدن. همه نشسته بودن و درباره ارزیابی عملی هفته بعد حرف می‌زدن. یکی گفت: شنیدم خیلی سخته. اون یکی گفت: شنیدم پارسال نصف بچه‌ها خراب کردن. سومی گفت: شنیدم... اینا از کجا می‌شنون؟ ترنم آروم گفت: احتمالاً از همون جایی که شایعه‌ها به دنیا میان. عجب. رفتیم نشستیم. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد. پشت سرش هم دکتر آریا. همه ساکت شدن. استاد راد گفت: امروز کار گروهی داریم. چند نفر همزمان آه کشیدن. منم تو دلم آه کشیدم. کار گروهی همیشه یا خیلی خوب می‌شد یا فاجعه. حد وسط نداشت. لیست گروه‌ها اعلام شد. من و ترنم طبق معمول کنار هم بودیم. خدا رو شکر. اما یه نفر سوم هم به گروهمون اضافه شد. دختری به اسم نازنین. آدم آرومی بود و درسش هم خوب بود. پس مشکل خاصی نداشتیم. موضوع پروژه مشخص شد. بررسی یک پرونده فرضی و ارائه راهکار درمانی. شروع کردیم. من پرونده رو می‌خوندم. ترنم نکته‌ها رو یادداشت می‌کرد. نازنین هم منابع رو بررسی می‌کرد. حدود یک ساعت گذشت. همه چیز خوب پیش می‌رفت. تا اینکه استاد راد بالای سرمون ظاهر شد. بی‌صدا. مثل اینکه این بیمارستان کلاس آموزشی برای راه رفتن مخفیانه برگزار می‌کرد. پیشرفت چطوره؟ خوبه استاد. مطمئنین؟ بله. برگه رو برداشت و نگاه کرد. چند ثانیه بعد گفت: این قسمت اشتباهه. من و ترنم همزمان خم شدیم روی برگه. واقعاً اشتباه بود. اوه. اوه دقیقاً کلمه مناسبیه. و رفت. من به برگه نگاه کردم. ترنم هم نگاه کرد. بعد هر دو همزمان زدیم زیر خنده. حداقل قبل ارائه فهمیدیم. آره. یک ساعت بعد پروژه‌ها ارائه شد. وقتی نوبت ما رسید، من بخش اول رو توضیح دادم. ترنم بخش دوم رو. نازنین هم جمع‌بندی کرد. ارائه خوب پیش رفت. تا جایی که حتی چند نفر یادداشت هم برمی‌داشتن. وقتی نشستیم، نفس راحتی کشیدم. تموم شد. فعلاً. فعلاً یعنی چی؟ هنوز نتیجه رو نگفتن. ترنم بعضی وقتا دوست ندارم واقع‌بین باشی. متأسفم. آخر جلسه، دکتر آریا چند تا از پروژه‌ها رو بررسی کرد. بعد گفت: بعضی گروه‌ها فقط جواب درست پیدا کردن. اما بعضی گروه‌ها دلیل جواب درست رو هم فهمیدن. این تفاوت مهمیه. نگاهش روی چند گروه چرخید. برای لحظه‌ای روی گروه ما هم موند. بعد ادامه داد: توی پزشکی حفظ کردن کافی نیست. باید فکر کردن رو یاد بگیرین. جلسه تموم شد. همه کم‌کم سالن رو ترک کردن. من و ترنم هم وسایلمون رو جمع کردیم. در راه خروج، ترنم گفت: امروز خوب بود. آره. مخصوصاً اون اشتباه اول. ترنم! خب درس شد. خندیدم. راست می‌گفت. اشتباه کردن بد نبود. اگر باعث می‌شد چیز جدیدی یاد بگیری. و شاید همین دلیل بود که این دوره رو دوست داشتم. چون هر روز یه چیزی بهم اضافه می‌کرد. یه قدم کوچیک. برای نزدیک‌تر شدن به رویایی که هنوز هم مقصد نهاییم بود. آکسفورد. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز از اون روزایی بود که از لحظه‌ای که بیدار شدم، حس می‌کردم یه چیزی یادم رفته. نمازم رو خوندم. صبحونه خوردم. کیفم رو جمع کردم. حتی دوبار چک کردم لپ‌تاپم همراهم باشه. ولی هنوز اون حس لعنتی بود. من و ترنم سوار ماشین شدیم. همین که از کوچه خارج شدیم، ترنم گفت: امروز ارائه داری؟ نه. امتحان؟ نه. پروژه؟ نه. پس چرا قیافه‌ت این شکلیه؟ حس می‌کنم یه چیزی یادم رفته. احتمالاً چیزی یادت نرفته. امیدوارم. رسیدیم بیمارستان. و دقیقاً سه ثانیه بعد فهمیدم چی یادم رفته. کارت شناسایی دوره. یااااا خدا... ترنم نگاهم کرد. پیدا شد؟ آره. چی بود؟ کارت دوره. همراهت نیست؟ نه. عالیه. چرا اینقدر آرومی؟ چون دیگه اتفاق افتاده. حق داشت. ولی همچنان دلم می‌خواست سرم رو بکوبم به دیوار. رفتیم سمت پذیرش. خانمی که اونجا نشسته بود بعد از توضیحات من گفت: مشکلی نیست. امروز کارت موقت صادر می‌کنیم. نفسم رو بیرون دادم. نجات پیدا کردم. چند دقیقه بعد وارد سالن شدیم. امروز قرار بود ارزیابی عملی اولیه انجام بشه. همون چیزی که همه ازش می‌ترسیدن. حتی اونایی که ادعا می‌کردن نمی‌ترسن. استاد راد وارد شد. همه آماده‌ان؟ هیچ‌کس جواب نداد. مشخصه آماده نیستین. چند نفر خندیدن. بعد نوبت‌ها اعلام شد. من نفر چهارم بودم. ترنم نفر پنجم. یعنی باید پشت سر هم امتحان می‌دادیم. عالی. واقعاً عالی. وقتی نفر اول رفت داخل، سکوت عجیبی بین همه افتاد. هرکس مشغول مرور نکات خودش بود. منم داشتم زیر لب نکته‌ها رو مرور می‌کردم. تا اینکه صدای ترنم اومد. زهرا. جانم؟ آروم باش. آرومم. نه نیستی. از کجا فهمیدی؟ چون داری خودکارت رو برای پنجمین بار باز و بسته می‌کنی. به خودکار نگاه کردم. راست می‌گفت. آروم خندیدم. بالاخره نوبتم شد. وارد اتاق شدم. دکتر آریا اونجا بود. استاد راد هم کنارش. سلام کردم و نشستم. چند سوال پرسیدن. بعد یه سناریوی فرضی دادن. شروع کردم توضیح دادن. اولش کمی استرس داشتم. ولی کم‌کم حالم بهتر شد. وقتی درباره درس حرف می‌زدم، همه چیز برام ساده‌تر می‌شد. حدود پانزده دقیقه طول کشید. آخرش دکتر آریا پرونده رو بست. خوب بود. ممنون استاد. فقط یه نکته. بله؟ اعتماد به نفست از دانشت کمتره. چند لحظه نگاهش کردم. من؟ اعتماد به نفس کم؟ احتمالاً اولین نفری بود که این حرف رو بهم می‌زد. اما قبل از اینکه چیزی بگم ادامه داد: وقتی جواب رو می‌دونی، محکم‌تر بیانش کن. سر تکون دادم. چشم. از اتاق بیرون اومدم. ترنم بلافاصله پرسید: چی شد؟ زنده‌ام. تبریک میگم. ممنون. حالا نوبت منه. چند دقیقه بعد اونم رفت داخل. و برخلاف من، کاملاً خونسرد بود. گاهی شک می‌کردم ترنم اصلاً سیستم استرس نداره. وقتی بیرون اومد، با هم راه افتادیم سمت پارکینگ. چطور بود؟ خوب. همین؟ همین. تو یه روز منو دیوونه می‌کنی. بعیده فقط یه روز طول بکشه. نگاهش کردم. اونم برای اولین بار اون روز لبخند کوچیکی زد. و من زدم زیر خنده. شاید روزهای سختی بودن. شاید خسته‌کننده. اما با وجود ترنم، قابل تحمل‌تر می‌شدن. خیلی قابل تحمل‌تر. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز بالاخره نتایج ارزیابی عملی رو اعلام می‌کردن. و من از صبح حس کسی رو داشتم که منتظر اعلام نتایج کنکوره. البته نه به اون شدت. یکم کمتر. شاید. من و ترنم وارد بیمارستان شدیم. طبق معمول زودتر از ساعت شروع رسیده بودیم. رفتیم داخل سالن. چند نفر دور هم جمع شده بودن و درباره نمره‌ها حدس می‌زدن. یکی می‌گفت: مطمئنم افتضاح شدم. اون یکی می‌گفت: من حتی نصف سوالا رو یادم نیست. سومی می‌گفت: اگه قبول نشم میرم چوپانی. این آخری از همه منطقی‌تر بود. ترنم نگاهی بهم انداخت. تو واقعاً نباید قبل از صبحونه حرف بزنی. صبحونه خوردم. پس نگران‌کننده‌تر شد. نشستیم روی صندلی‌هامون. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد. پشت سرش هم دکتر آریا. همه ساکت شدن. استاد راد پوشه‌ای دستش بود. همون پوشه‌ای که احتمالاً سرنوشت چند نفر رو مشخص می‌کرد. خب. چند نفر صاف نشستن. اول از همه باید بگم نتایج خوب بوده. چند نفس راحت همزمان تو سالن کشیده شد. دوم اینکه بعضی‌ها بیشتر از چیزی که فکر می‌کردن پیشرفت کردن. این بار چند نفر لبخند زدن. بعد شروع کرد اسم‌ها و نمره‌ها رو خوندن. یکی یکی. تا رسید به اسم ترنم. خانم ترنم... نمره عالی. همونطور که انتظار داشتم. ترنم فقط سر تکون داد. انگار نه انگار یکی از بهترین نمره‌های دوره رو گرفته. بعد نوبت من شد. خانم زهرا نیک‌فر... ناخودآگاه صاف نشستم. نمره‌ام از چیزی که فکر می‌کردم بهتر بود. خیلی بهتر. نفسم رو آروم بیرون دادم. خداروشکر. بعد از اعلام نتایج، دکتر آریا جلو اومد. نمره خوب مهمه. اما مهم‌تر از نمره، روند پیشرفته. اگر امروز از ماه قبل بهتر هستین، یعنی موفق شدین. همه ساکت گوش می‌دادن. توی پزشکی هیچ‌وقت یادگیری تموم نمیشه. هرکسی فکر کنه به آخر راه رسیده، همون موقع شروع سقوطشه. حرفش منطقی بود. و شاید همین باعث می‌شد آدم‌ها بهش احترام بذارن. چون چیزی رو می‌گفت که خودش بهش عمل می‌کرد. جلسه که تموم شد، من و ترنم از سالن خارج شدیم. هنوز چند قدم دور نشده بودیم که صدای استاد راد اومد. خانم نیک‌فر. برگشتم. بله استاد؟ یه لحظه. ترنم هم کنارم ایستاد. استاد راد چند برگه از کیفش درآورد. برای هفته آینده یه پروژه ویژه داریم. پروژه ویژه؟ بله. گروه‌ها دو نفره هستن. نگاهی به من و ترنم انداخت. شما دو نفر هم با هم هستین. خداروشکر. حداقل از هم جدا نشده بودیم. برگه رو گرفتم. عنوان پروژه رو خوندم. مطالعه و تحلیل پرونده‌های واقعی بیماران. واقعی؟ بله. البته اطلاعات شخصی حذف شده. ترنم گفت: زمان تحویل؟ ده روز. من و ترنم همزمان گفتیم: ده روز؟! استاد راد خندید. واکنشتون واقعاً تکراری شده. استاد ده روز کمه. برای همین اسمش پروژه ویژه‌ست. و رفت. من به برگه نگاه کردم. ترنم هم نگاه کرد. چند ثانیه سکوت بود. بعد گفتم: می‌خوای از الان گریه کنیم یا برسیم خونه؟ بهتره اول فایل رو بخونیم. تو خیلی منطقی‌ای. می‌دونم. راه افتادیم سمت پارکینگ. اما ته دلم، با وجود حجم زیاد کار، حس خوبی داشتم. چون هر روز بیشتر مطمئن می‌شدم که دارم به هدفم نزدیک می‌شم. قدم به قدم. آروم. اما مطمئن. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
پارت های جدید ☺️💪
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
ویدیو جدید آقا نیما رو دیدم 🛐🙇🏻‍♀
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
🐆✨
خوشگلا ، گفته بودم که کپی از رمان تقدیر بی هوا پیگرد قانونی داره ؟!
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
با خاله نرگس جونم 🎀💘
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: اگر کسی از بیرون به خونه ما نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد من و ترنم داریم روی درمان یه بیماری ناشناخته تحقیق می‌کنیم. ولی نه. فقط داشتیم پروژه ویژه استاد راد رو انجام می‌دادیم. و به نظرم اون بیماری ناشناخته احتمالاً ساده‌تر بود. سه روز بود که هر وقت از دانشگاه یا بیمارستان برمی‌گشتیم، مستقیم پشت لپ‌تاپ می‌نشستیم. من پرونده‌ها رو می‌خوندم. ترنم اطلاعات رو دسته‌بندی می‌کرد. و هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که ده روز واقعاً زمان کمیه. امشب هم وضع فرق نداشت. ساعت نزدیک ده شب بود. من روی مبل نشسته بودم و به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بودم. ترنم هم روبه‌روم پشت میز بود. ترنم. بله؟ به نظرت اگه خودمون رو مریض اعلام کنیم پروژه عقب میفته؟ نه. حیف. خیلی. آهی کشیدم و دوباره برگشتم سر کار. چند دقیقه بعد گوشی من زنگ خورد. مامان بود. لبخند زدم و جواب دادم. سلام مامان. سلام دخترم. خوبی؟ الحمدلله. غذا خوردی؟ نگاهی به میز انداختم. دو تا لیوان چای و یه ظرف بیسکوییت. تقریباً. زهرا. الان سفارش می‌دیم. خدا ازت نگذره دختر. خندیدم. مامان چند دقیقه باهام حرف زد و بعد تماس تموم شد. همین که گوشی رو گذاشتم، ترنم گفت: مامانت فهمید شام نخوردیم؟ متأسفانه. پس باید غذا بخوریم. آره. نیم ساعت بعد بالاخره شام خوردیم. و دوباره برگشتیم سر پروژه. ساعت یازده و نیم بود که فایل نهایی تقریباً کامل شد. با خوشحالی دست‌هام رو بالا بردم. تموم شد! ترنم لپ‌تاپش رو بست. نه. چی نه؟ فقط بخش آخر مونده. لبخندم محو شد. ترنم. بله؟ بعضی وقتا آدم باید سکوت کنه. متوجه شدم. حدود نیم ساعت بعد بالاخره آخرین بخش هم کامل شد. این بار مطمئن شدم. الان تموم شد. الان تموم شد. نفسم رو با آسودگی بیرون دادم. احساس می‌کردم یه کوه از روی شونه‌هام برداشته شده. صبح روز بعد پروژه رو با خودمون بردیم بیمارستان. وقتی وارد سالن شدیم، هنوز کسی نیومده بود. جز دکتر آریا. پشت یکی از میزها نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود. من و ترنم سلام کردیم. سلام استاد. سلام. سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی به ما انداخت. زود اومدین. ترنم گفت: پروژه رو تموم کردیم. برای اولین بار اون روز نگاهش از روی پرونده‌ها جدا شد. تموم کردین؟ بله. هنوز سه روز وقت دارین. می‌دونیم. چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آروم گفت: خوبه. همین یک کلمه. ولی نمی‌دونم چرا حس کردم واقعاً از شنیدنش خوشحال شده. پروژه رو تحویل دادیم و رفتیم سر جامون. همین که نشستم، آروم به ترنم گفتم: دیدی؟ چی رو؟ گفت خوبه. خب خوبه دیگه. تو هیچ هیجانی تو زندگیت نداری؟ نه. قابل احترامه. ترنم برای چند لحظه لبخند کوچیکی زد. و من با خودم فکر کردم شاید یکی از دلایل اینکه این همه سال دوست موندیم همین بود. من زیادی حرف می‌زدم. و ترنم به اندازه هر دومون سکوت می‌کرد. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
ـ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز به طرز عجیبی همه خوشحال بودن. دلیلش هم مشخص بود. پروژه‌ها تحویل داده شده بود. یعنی حداقل تا چند روز آینده قرار نبود کسی از ما فایل، تحقیق، ارائه یا گزارش بخواد. البته این فقط تصور خوش‌بینانه ما بود. چون دانشگاه و بیمارستان همیشه راهی برای غافلگیر کردن آدم پیدا می‌کنن. من و ترنم وارد سالن شدیم. چند نفر از بچه‌ها دور هم جمع شده بودن. نازنین با دیدن ما دست تکون داد. سلام. سلام. پروژه رو کی تحویل دادین؟ دیروز صبح. چی؟! چی شده؟ ما تا دیشب ساعت دو بیدار بودیم. ترنم خیلی آروم گفت: ما هم چند شب درگیرش بودیم. نازنین آه کشید. حداقل تموم شد. دقیقاً. جلسه شروع شد. امروز قرار بود روی پرونده‌های واقعی کار کنیم. البته بدون اطلاعات شخصی بیمارا. برای هر گروه یه پرونده اختصاص داده بودن. من و ترنم هم پوشه‌مون رو گرفتیم و نشستیم. شروع کردیم به بررسی اطلاعات. حدود نیم ساعت گذشته بود که استاد راد بین گروه‌ها می‌چرخید. به میز ما که رسید، نگاهی به برگه‌ها انداخت. خوب پیش میره؟ فعلاً آره. فعلاً؟ هنوز کامل نخوندیم. سر تکون داد و رفت. چند دقیقه بعد، برخلاف انتظارم، دکتر آریا اومد کنار میزمون. نگاهی به پرونده انداخت. بعد پرسید: به چه نتیجه‌ای رسیدین؟ من توضیح دادم. ترنم هم چند نکته اضافه کرد. چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: مسیر فکرتون درسته. نفهمیدم چرا، ولی همین جمله باعث شد یه حس رضایت کوچیک پیدا کنم. نه اینکه تعریف خاصی کرده باشه. فقط حس خوبی داشت که بدونی مسیرت درسته. کلاس تا ظهر ادامه پیدا کرد. وقتی تموم شد، من و ترنم راه افتادیم سمت پارکینگ. هوا گرم‌تر از روزهای قبل بود. سوار ماشین شدم و کولر رو روشن کردم. بالاخره. چی؟ امروز هیچ پروژه‌ای ندادن. ترنم کمربندش رو بست. هنوز روز تموم نشده. خواهش می‌کنم منفی نباش. واقع‌بینم. فرقی نداره. هنوز چند متر از بیمارستان دور نشده بودیم که گوشی من زنگ خورد. بابا بود. سلام بابا. سلام دخترم. خوبی؟ الحمدلله. خودت؟ خوبم. مامانت گفته پنجشنبه بیاین کرج. نگاهی به ترنم انداختم. ما؟ بله. تو و خانم ترنم. ترنم سرش رو بلند کرد. مامان گفته؟ بله. صدای خنده بابا اومد. ظاهراً مادرت تصمیم گرفته این بار دوستت رو هم مهمان کنه. لبخند زدم. باشه بابا. منتظرتونیم. تماس که تموم شد، به ترنم نگاه کردم. پنجشنبه دعوتیم. کجا؟ خونه ما. مزاحم نمیشم؟ ترنم. بله؟ مامان من از سه روز قبل برای مهمون‌ها غذا درست می‌کنه. نکته خوبی بود. پس میای. چند ثانیه فکر کرد. بعد گفت: میام. لبخند زدم. فاطمه از الان احتمالاً از خوشحالی دور خونه می‌دوید. و با شناختی که از خواهرم داشتم، مطمئن بودم تا پنجشنبه حداقل ده بار زنگ می‌زنه که مطمئن بشه واقعاً داریم میریم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱