⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت47
از زبان زهرا:
اگر کسی از بیرون به خونه ما نگاه میکرد، فکر میکرد من و ترنم داریم روی درمان یه بیماری ناشناخته تحقیق میکنیم.
ولی نه.
فقط داشتیم پروژه ویژه استاد راد رو انجام میدادیم.
و به نظرم اون بیماری ناشناخته احتمالاً سادهتر بود.
سه روز بود که هر وقت از دانشگاه یا بیمارستان برمیگشتیم، مستقیم پشت لپتاپ مینشستیم.
من پروندهها رو میخوندم.
ترنم اطلاعات رو دستهبندی میکرد.
و هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که ده روز واقعاً زمان کمیه.
امشب هم وضع فرق نداشت.
ساعت نزدیک ده شب بود.
من روی مبل نشسته بودم و به صفحه لپتاپ خیره شده بودم.
ترنم هم روبهروم پشت میز بود.
ترنم.
بله؟
به نظرت اگه خودمون رو مریض اعلام کنیم پروژه عقب میفته؟
نه.
حیف.
خیلی.
آهی کشیدم و دوباره برگشتم سر کار.
چند دقیقه بعد گوشی من زنگ خورد.
مامان بود.
لبخند زدم و جواب دادم.
سلام مامان.
سلام دخترم. خوبی؟
الحمدلله.
غذا خوردی؟
نگاهی به میز انداختم.
دو تا لیوان چای و یه ظرف بیسکوییت.
تقریباً.
زهرا.
الان سفارش میدیم.
خدا ازت نگذره دختر.
خندیدم.
مامان چند دقیقه باهام حرف زد و بعد تماس تموم شد.
همین که گوشی رو گذاشتم، ترنم گفت:
مامانت فهمید شام نخوردیم؟
متأسفانه.
پس باید غذا بخوریم.
آره.
نیم ساعت بعد بالاخره شام خوردیم.
و دوباره برگشتیم سر پروژه.
ساعت یازده و نیم بود که فایل نهایی تقریباً کامل شد.
با خوشحالی دستهام رو بالا بردم.
تموم شد!
ترنم لپتاپش رو بست.
نه.
چی نه؟
فقط بخش آخر مونده.
لبخندم محو شد.
ترنم.
بله؟
بعضی وقتا آدم باید سکوت کنه.
متوجه شدم.
حدود نیم ساعت بعد بالاخره آخرین بخش هم کامل شد.
این بار مطمئن شدم.
الان تموم شد.
الان تموم شد.
نفسم رو با آسودگی بیرون دادم.
احساس میکردم یه کوه از روی شونههام برداشته شده.
صبح روز بعد پروژه رو با خودمون بردیم بیمارستان.
وقتی وارد سالن شدیم، هنوز کسی نیومده بود.
جز دکتر آریا.
پشت یکی از میزها نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود.
من و ترنم سلام کردیم.
سلام استاد.
سلام.
سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی به ما انداخت.
زود اومدین.
ترنم گفت:
پروژه رو تموم کردیم.
برای اولین بار اون روز نگاهش از روی پروندهها جدا شد.
تموم کردین؟
بله.
هنوز سه روز وقت دارین.
میدونیم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
خوبه.
همین یک کلمه.
ولی نمیدونم چرا حس کردم واقعاً از شنیدنش خوشحال شده.
پروژه رو تحویل دادیم و رفتیم سر جامون.
همین که نشستم، آروم به ترنم گفتم:
دیدی؟
چی رو؟
گفت خوبه.
خب خوبه دیگه.
تو هیچ هیجانی تو زندگیت نداری؟
نه.
قابل احترامه.
ترنم برای چند لحظه لبخند کوچیکی زد.
و من با خودم فکر کردم شاید یکی از دلایل اینکه این همه سال دوست موندیم همین بود.
من زیادی حرف میزدم.
و ترنم به اندازه هر دومون سکوت میکرد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
ـ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت48
از زبان زهرا:
امروز به طرز عجیبی همه خوشحال بودن.
دلیلش هم مشخص بود.
پروژهها تحویل داده شده بود.
یعنی حداقل تا چند روز آینده قرار نبود کسی از ما فایل، تحقیق، ارائه یا گزارش بخواد.
البته این فقط تصور خوشبینانه ما بود.
چون دانشگاه و بیمارستان همیشه راهی برای غافلگیر کردن آدم پیدا میکنن.
من و ترنم وارد سالن شدیم.
چند نفر از بچهها دور هم جمع شده بودن.
نازنین با دیدن ما دست تکون داد.
سلام.
سلام.
پروژه رو کی تحویل دادین؟
دیروز صبح.
چی؟!
چی شده؟
ما تا دیشب ساعت دو بیدار بودیم.
ترنم خیلی آروم گفت:
ما هم چند شب درگیرش بودیم.
نازنین آه کشید.
حداقل تموم شد.
دقیقاً.
جلسه شروع شد.
امروز قرار بود روی پروندههای واقعی کار کنیم.
البته بدون اطلاعات شخصی بیمارا.
برای هر گروه یه پرونده اختصاص داده بودن.
من و ترنم هم پوشهمون رو گرفتیم و نشستیم.
شروع کردیم به بررسی اطلاعات.
حدود نیم ساعت گذشته بود که استاد راد بین گروهها میچرخید.
به میز ما که رسید، نگاهی به برگهها انداخت.
خوب پیش میره؟
فعلاً آره.
فعلاً؟
هنوز کامل نخوندیم.
سر تکون داد و رفت.
چند دقیقه بعد، برخلاف انتظارم، دکتر آریا اومد کنار میزمون.
نگاهی به پرونده انداخت.
بعد پرسید:
به چه نتیجهای رسیدین؟
من توضیح دادم.
ترنم هم چند نکته اضافه کرد.
چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
مسیر فکرتون درسته.
نفهمیدم چرا، ولی همین جمله باعث شد یه حس رضایت کوچیک پیدا کنم.
نه اینکه تعریف خاصی کرده باشه.
فقط حس خوبی داشت که بدونی مسیرت درسته.
کلاس تا ظهر ادامه پیدا کرد.
وقتی تموم شد، من و ترنم راه افتادیم سمت پارکینگ.
هوا گرمتر از روزهای قبل بود.
سوار ماشین شدم و کولر رو روشن کردم.
بالاخره.
چی؟
امروز هیچ پروژهای ندادن.
ترنم کمربندش رو بست.
هنوز روز تموم نشده.
خواهش میکنم منفی نباش.
واقعبینم.
فرقی نداره.
هنوز چند متر از بیمارستان دور نشده بودیم که گوشی من زنگ خورد.
بابا بود.
سلام بابا.
سلام دخترم.
خوبی؟
الحمدلله. خودت؟
خوبم.
مامانت گفته پنجشنبه بیاین کرج.
نگاهی به ترنم انداختم.
ما؟
بله. تو و خانم ترنم.
ترنم سرش رو بلند کرد.
مامان گفته؟
بله.
صدای خنده بابا اومد.
ظاهراً مادرت تصمیم گرفته این بار دوستت رو هم مهمان کنه.
لبخند زدم.
باشه بابا.
منتظرتونیم.
تماس که تموم شد، به ترنم نگاه کردم.
پنجشنبه دعوتیم.
کجا؟
خونه ما.
مزاحم نمیشم؟
ترنم.
بله؟
مامان من از سه روز قبل برای مهمونها غذا درست میکنه.
نکته خوبی بود.
پس میای.
چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
میام.
لبخند زدم.
فاطمه از الان احتمالاً از خوشحالی دور خونه میدوید.
و با شناختی که از خواهرم داشتم، مطمئن بودم تا پنجشنبه حداقل ده بار زنگ میزنه که مطمئن بشه واقعاً داریم میریم.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت49
از زبان زهرا:
فاطمه دقیقاً نه بار زنگ زد.
نه بار!
و هنوز پنجشنبه نشده بود.
آخرین تماسش هم ساعت نه شب بود.
سلام خواهر عزیز.
سلام.
زندهای؟
فعلاً.
مطمئنی پنجشنبه میای؟
نه فاطمه، دارم برای بار نهم شوخی میکنم.
خب میخواستم مطمئن شم.
مطمئن شو.
ترنم هم میاد؟
بله.
عالیه!
و تماس رو قطع کرد.
گوشی رو روی مبل انداختم.
ترنم که پشت لپتاپش نشسته بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
دوباره فاطمه؟
آره.
چندمین بار؟
نه.
رکورد خوبی زده.
واقعاً.
صبح پنجشنبه بالاخره رسید.
من و ترنم بعد از دانشگاه مستقیم راه افتادیم سمت کرج.
این بار من پشت فرمون بیامو مشکی نشسته بودم.
ترنم هم کنارم مشغول خوندن یه مقاله پزشکی بود.
تو توی ماشینم درس میخونی؟
بله.
تو توی صف نونوایی هم درس میخونی.
احتمالاً.
نگرانکنندهست.
متوجه شدم.
حدود یک ساعت بعد رسیدیم.
همین که ماشین وارد حیاط شد، در خونه باز شد.
و فاطمه با سرعت نور ظاهر شد.
رسیدین!
سلام فاطمه.
سلام ترنم جون!
ترنم لبخند کوچیکی زد.
سلام.
فاطمه اومد سمت ماشین.
بعد از چند ثانیه گفت:
وای.
چی شده؟
از نزدیک همونقدری جدیای که زهرا تعریف میکنه.
من زدم زیر خنده.
ترنم فقط گفت:
ممنون؟
خواهش میکنم.
داخل خونه رفتیم.
مامان با روی باز استقبال کرد.
خوش اومدین دخترها.
سلام مامان.
سلام خاله.
مامان ترنم رو هم مثل دختر خودش بغل کرد.
بعد مستقیم گفت:
اول دست و صورتتون رو بشورین. بعد غذا آمادهست.
من و ترنم همزمان به هم نگاه کردیم.
بله.
چند دقیقه بعد دور سفره نشستیم.
بابا.
مامان.
من.
ترنم.
فاطمه.
و جوجو.
همه حاضر بودن.
جوجو نگاهی به ترنم انداخت و گفت:
سلام.
سلام.
زهرا همیشه از شما تعریف میکنه.
من نزدیک بود آب بپره تو گلوم.
کی تعریف کردم؟
همیشه.
جوجو.
جانم؟
ساکت شو.
فاطمه از خنده ترکید.
مامان هم لبخند زد.
ناهار با حرف و خنده گذشت.
بعد از غذا رفتیم توی حیاط.
ترنم کنار حوض نشسته بود.
فاطمه هم کنارش.
و برخلاف انتظارم، داشتن خیلی آروم با هم حرف میزدن.
جالب بود.
چون فاطمه معمولاً پنج دقیقه اول همه رو خسته میکرد.
رفتم کنارشون.
درباره چی حرف میزنین؟
فاطمه گفت:
درباره آینده.
ترنم گفت:
درباره نقاشیهاش.
آهان.
فاطمه لبخند زد.
ترنم گفت اگه یه روز نمایشگاه بزنم، میاد.
خب میام.
دیدی؟ از تو بیشتر حمایتم میکنه.
من پول نمایشگاهت رو میدم.
اینم درست بود.
عصر آرومی بود.
از اون عصرهایی که آدم دلش نمیخواد تموم بشن.
برای چند ساعت نه دانشگاهی بود.
نه بیمارستانی.
نه پروژهای.
فقط خانواده بود.
و آرامش.
چیزی که این روزها کمتر نصیبم میشد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت50
از زبان زهرا:
شب رو هم خونه موندیم.
مامان از همون عصر اعلام کرده بود:
هیچکدومتون امشب جایی نمیرید.
و وقتی مامان این جمله رو میگفت، در واقع تصمیم نهایی گرفته شده بود.
بعد از شام، همه توی پذیرایی جمع شدیم.
بابا اخبار نگاه میکرد.
جوجو با گوشیش ور میرفت.
من و ترنم روی مبل نشسته بودیم.
فاطمه هم طبق معمول وسط همه بود.
ناگهان گفت:
بازی کنیم.
همه ساکت شدن.
بابا اولین نفر پرسید:
چه بازی؟
سوال و جواب.
نه.
چرا؟
چون تو سوالات خطرناک میپرسی.
اتفاقاً جذابه.
جوجو خندید.
من موافقم.
خیانت نکن.
دیر شد.
فاطمه با خوشحالی نشست وسط فرش.
خب شروع کنیم.
نگاهش روی من ثابت موند.
و من همون لحظه فهمیدم قربانی اول کیه.
زهرا.
نه.
هنوز سوال نپرسیدم.
باز هم نه.
همه خندیدن.
فاطمه گفت:
بزرگترین هدفت چیه؟
این یکی راحت بود.
آکسفورد.
بعدش؟
تخصص.
بعدش؟
موفقیت.
بعدش؟
فاطمه.
جانم؟
داری بازجویی میکنی؟
این بار حتی بابا هم خندید.
بعد نوبت جوجو شد.
بعد مامان.
بعد بابا.
همه چیز آروم پیش میرفت.
تا اینکه فاطمه برگشت سمت ترنم.
حالا شما.
ترنم آروم گفت:
بپرس.
بزرگترین آرزوت چیه؟
متخصص اطفال شدن.
بعدش؟
درمان بچهها.
بعدش؟
ادامه همون.
فاطمه چند ثانیه منتظر موند.
بعد گفت:
شما دو تا خیلی شبیه همید.
من و ترنم همزمان گفتیم:
نه.
فاطمه خندید.
چرا، هستین.
نیستیم.
هستین.
بابا گفت:
حقیقتش یه مقدار هستین.
خیانت از همه طرف.
من دستهام رو بالا بردم.
باشه. تسلیم.
بازی تا نزدیک ساعت یازده ادامه پیدا کرد.
بعد کمکم همه رفتن بخوابن.
من و ترنم توی اتاق من بودیم.
چراغ خاموش بود.
فقط نور کمرنگ آباژور روشن بود.
چند دقیقه سکوت بینمون بود.
بعد گفتم:
ترنم.
بله؟
به نظرت واقعاً شبیه همیم؟
چند ثانیه فکر کرد.
از بعضی جهات.
مثلاً؟
هر دومون روی هدفمون تمرکز کردیم.
هر دومون برای چیزی که میخوایم تلاش میکنیم.
و هر دومون بهراحتی از مسیرمون منحرف نمیشیم.
به سقف خیره شدم.
این خوبه.
خیلی خوبه.
لبخند زدم.
چند دقیقه بعد فاطمه در اتاق رو باز کرد.
خوابیدین؟
نه.
فقط اومدم بگم دوستتون دارم.
و قبل از اینکه چیزی بگیم، دوباره فرار کرد.
من و ترنم چند ثانیه به در بسته نگاه کردیم.
بعد هر دو خندیدیم.
خواهر تو واقعاً خاصه.
میدونم.
و اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها، بدون فکر کردن به درس و پروژه و بیمارستان خوابم برد.
آروم.
و راحت.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ✨️ | فور = عزل
خوشحالم از اینکه ، خانواده کام تا لام داره بزرگ و بزرگتر میشه و امروز رسیده به 400K مبارکمون باشه 🫂