باید بخوابم
ولی ذهنم درگیره
و حتی تشخیص نمیدم که درگیر چیه!؟
حس اینو دارم که مغزم (؟) /افکارم افتادن تو یه میکسر، همهشون ریز ریز میشن و تو همدیگه قاطی؛ هیچکدوم رو هم نمیشه از اون یکی جدا کرد
و حالا شده یه چیز عجیب غریب و بدون فرم... یه چیز غیرقابل تشخیص. که فقط میدونم هست
ولی چیه؟ چیکارش میخواستم بکنم؟ نمیدونم.
چن وقته حس میکنم رقیقالقلب شدم.
کمتر از قبل بیاحساس و بیتفاوتم انگار.
اون روز وقتی بهم گفت بیوجدان و بیرحمی بغض کردم، وقتی شرح مرگ رفیق یه غریبه رو خوندم قلبم لرزید، وقتی سر پسرش داد زد و تحقیرش کرد نگرانش شدم.
چقد عجیب شدم.
فک کن ۲۵ دیقه واسه ۴ تا سوال ریاضی؛ تازه جوابا رو هم تو این نت افتضاح باید آپلود کنیم تو سایت!
بابا نامرد من با هوش مصنوعی هم نمیتونم هر سوالو تو ۵ دیقه جواب بدم چی برسه بخوام خودم بنویسم-!
بعد اخه ۲۵ دیقه ینی چی؟؟ بکن نیم ساعت دیگه.
excuse me?
خسته شدم. چقدر این هفته خستهکننده بود؛ یا سر درس و کامپیوتر بودم یا بیرون.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا