eitaa logo
Archive
63 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
آرشیو دست‌نوشته‌ها ؛ کپی نه ولی فوراورد اوکیه. دیلی: @excusem3 ناشناس:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_se6u6ej&btn=نقا‌ب‌‌دار جواب ناشناسو توی خود برنامک یا دیلیم میذارم. ارتباط مستقیم: @Tsushi
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- کجا بود، کجا بود؟؟ لعنتی، چرا پیداش نمی‌کنم!! با دستان یخ‌زده‌اش، کتاب‌های تلنبار شده بین قفسه‌های بلند چوبی را کنار می‌زند. چشمانش، بی‌محابا عناوین را از سر می‌گذراندند؛ "طلسم کفشدوزک مرده" ، "زیبایی ابدی" ، "کیمیاگر سالاتان" و اسامی دیگری که هیچکدام آن چیزی که می‌خواست، نبودند. با اضطرار و ابروهای درهم، بلند می‌شود و باقی قفسه‌های خالی را از نظر می‌گذراند. اگر آن پسره احمق، گَله پاگنده‌ها را آنطور فراری نمی‌داد، کتابخانه متروکه هم به این روز نمی‌افتاد. حالا از قبل از ترسناک‌تر بنظر می‌رسید. - خانم کوچولو! صدای تیز و خشنی که ناگهان در گوشش فریاد زده بود، او را از جا می‌پراند. ناخودآگاه قدمی جلو می‌پرد و از صاحب صدا فاصله می‌‌گیرد؛ با چشمان گردش –که از سر ترس درشت‌تر از قبل بنظر می‌رسیدند- به خون‌آشام بدریخت مقابلش نگاه می‌کند. این پیر خرفت کِی از خواب بیدار شده بود؟ قرار بود طلسم او را تا سه روز خفته نگه دارد!! آنه مشتش را محکم گره می‌کند و وقتی خون‌آشام به سمتش خم می‌شد، صاف می‌ایستد. سعی می‌کند آرام‌تر نفس بکشد بلکه صدای قلبش را کسی نشنود! هرچند از پوزخندی که خاویر به لب داشت، واضح بود که از قبل صدایش را شنیده. مرد صورتش را نزدیک‌تر می‌برد و به آهستگی زمزمه می‌کند: "تو دزدکی به کتابخونه من اومدی. دوباره. و حتی سعی کردی من رو تو خواب بکشی!" - نخیر، ابله! یک خواب ابد و چند روزه با مرگ فرق داره! آنه با ترکیبی از خشم و اضطراب جیغ می‌کشد. پاشنه کفشش را محکم روی پای لنگ خون‌آشام می‌کوبد و به او تنه می‌زند. وقتی سراسیمه از تالار تاریک کتاب‌خانه به بیرون می‌دوید، صدای فریاد دردناک خاویر در دیوارهای سرد و خالی معکوس می‌شوند. بین نفس‌هایش، پوزخند کمرنگی می‌زند. حقش بود. شاید هم نبود؟ بهرحال به عنوان یک خون‌آشام تا به حال لطف‌های زیادی در حق آنه کرده بود؛ مثلا هنوز او را نکشته بود! شاید آنه بعدا باید عذرخواهی کند. شاید هم بهتر باشد فعلا تمام تمرکزش را روی احیای همان پسر احمقی که زیر بخاطر خوردن یک قارچ احمقانه خفه شده بود و هرلحظه بنفش‌تر از قبل می‌شد تمرکز کند؟ @he_wrote - : yaldafa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با نفس عمیقی، دود سیگار را می‌بلعد و مدتی در ریه‌هایش نگه می‌دارد. می‌سوخت. و چقدر این سوزش را دوست داشت و همواره نفرت عجیبی را نسبت به آن حس می‌کرد. شاید تاثیر تلقین‌های پدرش بود. پیرمرد مدام از دود بد بوی آن می‌نالید و با دیدن لب‌های تیره‌اش بر سرش فریاد می‌کشید. آه. از پدرش هم متنفر بود. دود را بیرون می‌دمد و به چهره مصمم و بی‌احساس پدرش در قاب عکس کوچک گوشه میز نگاه می‌کند. چه مشکلی با لبخند زدن داشت؟! البته، خودش هم شبیه همان مرد شده بود. دلسرد، بی‌رحم. قاب عکس را روی میز خم می‌کند. دوس نداشت تمام روز نگاه‌ سنگین او را تحمل کند. پُک دیگری به سیگارش می‌زند. برگه چرک‌نویسش را مچاله می‌کند و بی‌تفاوت، روی زمین رها می‌کند. دستگیره‌های چوبی صندلی را می‌گیرد و وزنش را روی آن می‌گذارد. خودش را بالا می‌کشد و به سمت پنجره می‌رود. پیشانی‌اش را به شیشه سردش می‌چسباند. چند ساعتی می‌شد که باران نم‌نم می‌آمد و می‌رفت و دوباره بازمی‌گشت و به همین منوال. گویی می‌گفت: "نمیای؟ بیاها!!" شاید هم پدرش او را صدا می‌کرد. آخر پیرمرد باران را خیلی دوست داشت. هرزمان که باران می‌آمد، اگر از چهاردیواری تنگ و کوچک‌شان بیرون نمی‌رفت، دلش می‌گرفت. می‌رفت زیر باران و دعا می‌کرد. فقط زیر باران می‌توانستی ببینی که او هم دندان دارد! سپس رو به او می‌کرد و می‌گفت: "یالا بیا دیگه بچه! دعا کن بزرگ شدی آدم بشی. بعدشم روی جاده خیس دراز می‌کشیم و بستنی می‌‌خوریم!" آیا خدا دعایش را پذیرفته بود؟ الان آدم شده بود؟ شاید؛ اما آدمی که پدرش می‌خواست؟ هرگز. اشک دیدش را تار می‌کند. نه نه، قطعا این پنجره بود که بخاطر باران تار بنظر می‌رسید. پیرمرد لعنتی. سیگارش را کف اتاق می‌اندازد. چترش را برمی‌دارد. باید به این بارانی که قصد رفتن نداشت، جواب پس می‌داد. و به پدرش. بهرحال چند ساعتی می‌شد که سنگ مزارش را ندیده بود. @he_wrote - : Samra_110
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جوری نگاهم نکن که انگار من مقصر هستم! نه؛ لطفا!! دوباره همه چیزها را بر سر من خراب نکن که اینبار بیشتر از همیشه تقصیر خودت بود! من دوستت داشتم، خوب؟ اما صبر هر عاشقی هم حدی دارد! من نمی‌توانستم تا ابد لبخندهایی که به او می‌زدی را تماشا کنم و هیچ نگویم. این اواخر که حتی منزجرکننده‌تر هم شده بود؛ اصلا چطور می‌توانستی لبخندهای دوست‌داشتنی‌ات را نثار احمقی چون او کنی؟! البته که لیاقتش را نداشت. برای همین او را مسموم کردم. اما تو چرا باید جیغ و داد می‌کشیدی و بر جنازه‌ کبودش اشک می‌ریختی؟ آیا حالا که گلوی خودت هم سیاه شده و قلب کوچکت نمی‌تپد، خوشحالی؟ بنظرت ارزشش را داشت که بخاطر او جان عزیزت را از دست بدهی؟ فلورای عزیزم، بیا هردو قبول کنیم تنها کسی که واقعا می‌توانست تو را خوشبخت کند، من بودم و خودم. هرچند تو خودت این را نخواستی. و من مجبور شدم اینکار را بکنم. پس با آن چشمان زیبای مرده‌ات مرا ملامت نکن! @he_wrote -
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بوی دوده و عرق، خون و باروت، بینی‌اش را پر کرده بود. با تردید قدم برمی‌داشت و سعی می‌کرد وقتی زیرچشمی صورت‌های سوخته و زخمی را از نظر می‌گذراند، بی‌ادب نباشد؛ اما ابروانش از انزجار و وحشت از آن‌چه می‌دید، در هم می‌رفت و ناخودآگاه لبانش را روی هم می‌فشرد. ضربانش هرلحظه تندتر از قبل می‌زد و مشت‌های محکمش دستهِ گل‌های سفید را تقریبا له کرده بودند- «پس اون کجاست؟ لعنت بهش، چرا هرچقدر جلوتر میرم بدتر میشه...» - خانم؟ با شنیدن صدا در کنار گوشش تقریبا از جا می‌پرد؛ هرچند خداراشکر می‌کرد که حداقل جیغ نزده بود. به لب‌های خشک پرستار که آهسته تکان می‌خوردند، خیره می‌شود «می‌تونم کمک‌تون کنم؟» زن با حالتی مضطرب سر تکان میدهد و دسته گل را به سینه‌اش می‌فشارد «بله، لطفا! دنبال دنیل گریس می‌گردم...» - اوه... پرستار زمزمه می‌کند. پلک‌هایش باریک می‌شوند و سرتاپای زن جوان را بررسی می‌کند «حتما. فقط، گل ممنوعه.» لب‌هایش با شنیدن این حرف آویزان می‌‌شوند. گل را به پرستار تحویل می‌دهد. زن سفیدپوش دسته‌گل‌ها را می‌گیرد و روی میز چوبی شکسته، کنار باقی گل‌های خشک و پژمرده می‌اندازد «از این طرف.» با قدم‌هایی سریع جلو می‌افتد. اما مردمک‌های فندقی او تا چند ثانیه بعد، با افسوس به گل‌ها قفل شده بودند تا بلاخره به دنبال صدای تق‌تق پاشنه‌های کفش می‌رود. دیگر مجبور نبود خودش اجساد نیمه‌جانی که همه‌جای سالن و راهرو در حال ناله کردن بودند را شناسایی کند، باید این وظیفه را به پرستار می‌سپارد. اما باز هم مردمک‌هایش آرام و قرار نداشتند؛ مدام در حدقه چشمش می‌چرخیدند و نگاه می‌کردند و حالت تهوعش تشدید می‌شد... ناگهان صدای قدم‌های زن مقابلش متوقف می‌شود اون اینجاست. اینبار هم دست خودش نبود وقتی چشمانش محکم بسته شدند و هوا در ریه‌هایش ماند. - همونی که همه دست و صورتش بانداژ شده. گونه‌اش را از داخل می‌گزد. دوست نداشت پلک باز کند. کاش به صورت‌های قبلی هم نگاه نکرده بود. @he_wrote - : Deku_89
Archive
کاش آن روز دستم را رها نکرده بودی. آن روز ابروانم در هم گره خوردند وقتی با آن لبخند بی‌پروای همیشگی گفتی: «تو زیادی رویاپردازی.». قبل از اینکه اجازه بدهی با سنگ ریزه‌های یخ‌زده به پایین قل بخورم، پوست بدنم مور مور شده بود. تردید داشتم از سرمای هواست یا زهر کلماتت. هنگام سقوط، کتف و پهلوهایم به زمین سخت و سنگی کوبیده می‌شد و بیشترین کاری که می‌توانستم بکنم، درخواست کمک از خود تو بود... نیمه راه، تنم به تنه تنومند درختی خمیده برخورد کرد. گمان نمی‌کنم بتوانم صدای قرچی که پس از برخورد، از ستون فقراتم شنیدم را فراموش کنم. نفس در سینه‌ام شکست؛ خفگی گلویم را می‌فشرد و سوزش چشمانم امانم را می‌برید. بینی‌ام را با صدا بالا می‌کشیدم و با دیدگان تار، سعی در پیدا کردن جثه‌ات در آن بالاها داشتم. اما تو، حتی قصد نداشتی به جسد نیمه‌جانی که کبود و تکه‌تکه، آن پایین افتاده، نگاهی بیندازی. شاید من زیادی رویاپرداز بودم؛ اما باز هم، کاش رهایم نکرده بودی... @he_wrote -
بازوهایش خیس شده بودند؛ بازهم نفهمید خونریزی کی شروع شده است. @he_wrote -