نشستم اولین داستانی که نوشته بودمو میخونم؛
و خیلی حس خوبی داره.
از یه طرف اینطوریم که "چقد سم نوشتم" "این چه طرز جمله بندیه" "چقد این کاراکتر بچهساله" و...
از طرف دیگه، حس احساس میکنم دارم با دوستای قدیمیم توی دنیایی که خودم براشون ساختم میگردم و باهم ماجراجوییها خفنی رو پشت سر میذاریم...
دوسش دارم. دوسشون دارم.
فکرشو بکن
قدیمیترین داستانمو که چیز زیادی ازش یادم نمیومدو خوندم
و اینقدر به وجد اومدم که وقتی رسیدم به تهش، اینجوری بودم که چراااا همون موقع تمومش نکردمممم
و الان حسم نسبت به داستان خودم اینکه، ینی اخرش چی میشه؟
excuse me?
فکرشو بکن قدیمیترین داستانمو که چیز زیادی ازش یادم نمیومدو خوندم و اینقدر به وجد اومدم که وقتی رسید
خدایی
چطوری اون موقع اییییین همه ایده ماجراجویانه داشتم برای نوشتن؟
الان وقتی میخوام فکر کنم هیچی به ذهنم نمیاد
هربار که خودمو با یه چیز جدید درگیر میکنم به خودم قول میدم که دیگه اینکارو نکنم و بازم انجامش میدم-
و حالا هم احساس میکنم تنها راه دووم اوردن توی درگیری اخیرم، درگیر شدن تو یه موضوع جدید دیگس-🛐