سلام این اولین خاطره ای هست که مینویسم من تازه نامزد کردم یک روز رفتم خونه نامزدم اینا فقط پدر شوهرم خونه بود داشت به شوهرم میگفت که مامان کجاست چرا نیومده من فکر کردم داره از من در مورد مادرم میپرسه گفتم مامانم خونه مادر بزرگمه یک بار دیگه میاییم مزاحمتون میشیم 😂😂 نگو داشته احوال زنه خودشو میگرفته از اون روز هروقت منو میبینه یه لبخند معنی دار میزنه بعد حال خانوادم و میپرسه خیلی ضایع شدم 😂😂🙊🙊
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
.سلام 😊
ما يه خانم توي فاميل داريم كه خيلى افاده ای تشريف دارند همش درحال كلاس گذاشتنه...
حتي سرچيز هاي پيش پا افتاده..
مثلا خودم يه سري تعارفش كردم بفرما پرتقال بخور بعد قيافه اش رو يه جوري كرد گفت ما فقط پرتقال رو آب ميگيريم...
حالا بريم سر سوتي اين خانوم؛
يه سري مجلس ختم بوديم
همراه چند تا از خانوم ها دورهم نشسته بوديم القصه همين خانوم افاده ای هم چند روز قبلش دستش سوخته بود و داشت با يكي از خانوم هاي ديگه در مورد كرم هاي سوختگى صحبت ميكرد كه يكي از خانوما گفت يه كرم خارجي هست خيلي خوبه برای سوختگى
و وقتي روى پوست ميزنى بعد چند دقيقه مثل پلاستيك ميمونه روي پوست و.... اما در كل كارايى خوبي داره...
بعد اين خانم افاده ای ما هم اومد بگه مثلا من كرم بهتري استفاده ميكنم گفت اره اتفاقا همسرم رفته يه همچين كرمى رو واسم گرفته
اما مال من خيلي خارجي تره😱
آقا اين خارجي تر رو كه
گفت ما فقط فرشها رو گاز ميگرفتيم كه توي مجلس ختم نخنديم...
ميخواستم ازش بپرسم خارجي تر دقيقا كدوم كشور ميشه؟؟؟
😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
بچه بودم با خواهرم رفتیم شیراز
بلیط حافظیه گرفتیم منتظر بودیم بریم داخل
تو صف از خواهرم پرسیدم آرامگاه کیه؟
گفت حافظیه س دیگه😳
گفتم میدونم حافظیه است میگم ارامگاه کیه؟؟🤔🤔🤔
با تاکید گفت حااااافظیه...حا ف ظ ی ه
گفتم خب میدونم دیگه
آرامگاه کیه اخه🤔
وقتی بهم توضیح داد دیگه اون ادم سابق نشدم😂😐😱
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار مهمون اومد خونمون برادر شوهرم زنگ زد که زنداداش اسپند دود کن زندگیت چشم نخوره و...
خواهرشوهرمم بود گفت چی گفتش؟
گفتم بهش میگه اسپند دود کن
یک دفعه گفت واسه بچه ی من که چشم نخوره؟راست میگه دود کن هروقت اومدن
😂😂😂
روم نشد بگم واسه خودم گفته بود😅
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک روز با دختر عمه ها جمع شده بودیم رفتیم خونه یکی دیگه از عمه ها مهمونی 😊 وقتی داشتیم می اومدیم پول هایی که به عنوان هدیه آورده بودیم دادیم به دختر عمه بزرگه که به عمه خانوم بده
دختر عمه هم خواست ادبی و محترمانه هدیه رو از طرف همه بده گفت : تحفه سبزی است برگ درویش
ما🤣🤣🤣🤣🤣
عمه🧐🧐🧐
دختر عمه😳🤪
عمه ام گفت : حالا شعر برامون نمیخوندی نمیشد😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
زن عموی بابام تعریف میکرد که خیلی سال پیش ها یه امامزاده تو روستامون بود خیلی نذری میبردن اونجا و زن هارو دعوت میکردن و چون خیلی دور نبود پیاده دسته جمعی میرفتیم
خب حالا از زبون خودش که برای ما تعریف میکرد:
یک روز پیاده رفتیم امامزاده بعد تو راه رفت و برگشت زن ها انقد ختم صلوات گفتن یکی میگفت برای سلامتی فلانی صلوات و از اینجور چیزا میگه انقد صلوات فرستاده بودیم که حد نداشت بعد میگه رسیدیم داخل روستا و من داشتم میرفتم سمت خونمون که چنتا از مردای آشنای فامیل و دیدم و خواستم بهشون سلام بدم که قاطی کردم بلند داد زدم:اللللللللللللللهممممممممَ صل الا...بعد یک دفعه فهمیدم چیشد از همونجا سرم و انداختم پایین بدون هیچ حرفی رفتم خونمون 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یکی از اقوام بدون اطلاع قبلی شب اومدن ریختن تو خونمون که من و ببینن برای پسرشون ما ھم که اطلاع نداشتیم میخوان بیان میوه ی خوبی نداشتیم تابستون بود یه ھندونه داشتیم من ھول شده بودم سینی و ھندونه رو آوردم وسط مھمونا😂
برش دادم و بدون چنگال و چاقو گذاشتم جلوشون اینا ھی به من چپ چپ نگاه میکردن و به بشقاب ھندونه بعد مامانم چنگال آورد 😂😂
ولی کارشون خیلی بد بود ھندونه ی آدمو میخورید دخترشونم بگیرید دیگه خدایی آدمای بی فرھنگی بودن😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
و اما سوتی های من که مال چند روز پیشه ،رفتم داروخانه شیر خشک نان دو بگیرم خییلی باکلاس رفتم تو گفتم ببخشید یه دونه نان خشک بدید فروشنده متوجه نشد دوباره حرفمو تکرار کردم آخرش گفتم ببخشید اقا مگه بار اولته میخوای نان خشک بفروشی اگه نداری برام جایی دیگه..گفت منظورت شیرخشک گفتم اره یک دفعه به حرف خودم فکر کردم شیر خشک نه نان خشک😱😱وای خییلی ضایع شدم و با پرویی شیرخشک و خریدم و به روی خودمم نیاوردم اومدم تا خونه سرخ وسفید میشدم از ژستی که گرفته بودم و دعوایی که با فروشنده کردم😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام سلام
یه سوتی دیگه از دوران نوجوانی ام یادم اومد. 😂
خدا میدونه هر وقت یادم میاد هم خندم میگیره هم خجالت میکشم 🙈
یه شب برق رفته بود منم تو خونه تنها بودم بارون میومد رعد و برق شدید
خلاصه منم خیلی ترسیده فقط خدا خدا میکردم لااقل برق بیاد
یک دفعه دیدم در میزنن با ترس و لرز رفتم دم در یواش در و باز کردم دیدم دوست داداشم بود که من خیلی ازش بدم می اومد اونم خیلی خودشو باکلاس حساب میکرد
خیلی مودبانه گفت با برادرت کار دارم
من هم هول شدم هم میخواستم تعارف کرده باشم هم بهش بگم کسی خونه نیست 😧 سریع گفتم
کسی خونه نیست بیایین تو 🙈اونم خیلی ریلکس گفت ممنونم و رفت 😂😂😂من موندم و یه عالمه خجالت که چرا اینجوری گفتم
حالا پسره پیش خودش چی فکر میکنه 😢😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام من لوازم آرایشی گیاهی دارم یک روز تو مغازه مامانم اینا داشتم برای همسایمون از کیفیت کرم هام حرف میزدم که یکدفعه مادرم پرید وسط حرفم و شروع کردن ازکرم های من بدگفتن گفت اینا همش الکیه منظورش این بود که به درد نخوره گفتم خوب مادر من مشتری هام و چرا میپرونی به جای اینکه مشتری برام پیدا کنی از محصولاتم بد میگی دوست داری منم مشتری های تو رو بپرونم🤣🤣 خودم اون لحظه حواسم نبود چی میگم بعدسه تایی زدیم زیر خنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
وااااای همین الان یه اتفاقی افتاد مردم از خجالت 😣
رفتم یه خرازی خیلی ام چیزای قشنگی داشت ، دیدم کسی تو مغازه نیست داشتم با خودم حرف میزدم، گفتم اگه اینم قیمت خون باباشو روش نذاشته باشه از دستبنداش بخرم
بعد یک دفعه دیدم زنه از پشت ویترین اومد بیرون 😐🤦♀
خانمه هم خیلی باکلاس بود هم اشنا
بعدش گفت چی میخواین و من از تل هاش برداشتم میگه عزیزم تو که دستبند میخواستی 😂😂
یعنی مردم از خجالت 🤦♀😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.