eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
54.3هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام اینم یه خاطره کرونایی خونه ما دو طبقه بود طبقه اول خونه همسایه و دوم هم ما چند ماه کرونا اومده بود که مهمون اومد خونمون... بابام هم رفت کفش و دمپایی ها رو تو حیاط با الکل ضد عفونی کنه زمستون هم بود بارون باریده و همه جا خیس بود⛈ خلاصه که مهمونا داشتن از پله ها میرفتن پایین که بیچاره پدر بزرگم دمپایش لیز میخوره و از بالا قشنگ سر میخوره پایین مادر بزرگم هم از بالا داشت جیغ میزد😂💔 همسایه پایینی مون که صدا جیغ و داد رو شنید سریع اومد لامپ های خونه رو خاموش کرد درو بست پرده هارو هم کشید🤣🤣 روز بعد اومده میگه دیشب چیشده بود؟ بیمار کرونایی داشتید!😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خودم که سوتی ندارم ولی سوتی یکی از دوستام رو یادمه گفتم بگم که بخندیم😊 من و دوستم و فامیلمون که متاهل هستش و یک پسر داره با هم تو جمع بودیم. اینم بگم که اصلا جَو طوری نبود که مناسب سوتی دادن باشه😂😐 حالا دوستم می‌خواسته به پسر این فامیلمون بگه که : سید حسین بیا بغلم، اشتباهی اسم شوهر فامیلمون رو میگه و : میگه سید رحیم بیا بغلم😂😂😂 حالا از اونجایی که شوهر فامیلمون خیلی مرده خجالتی و ساکتیه با شنیدن این حرف قرمز میشه. دوستمم که قشنگ خفه شد و خودشو گم و گور کرد از اون جمع😂🥴 منم که اون وسط هی خودمو کنترل میکردم نخندم🤣🤭🤭 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
رفته بودیم مشهد، شهادت یکی از ائمه بود و شب قبلش تو صحن گفته بودند روز شهادت قراره شهدای گمنام و تو حرم تشییع کنن من و مادرمم صبح آماده شدیم و رفتیم حرم، خیلی شلوغ بود مردا دور تابوت و گرفته بودن و بعد یه آقایی که گفت حالا خانوما بیان منم که به خاطر شرایط زندگی خیلی بغض کرده بودم و دلم یه گریه میخواست چی بهتر از اینکه تو صحن امام رضا علیه السلام و بالا سر شهید، چادرم و کشیدم تو سرم و به مادرم گفتم بیا بریم ماهم پیش شهید انقدر من رو تابوت دست کشیدم و بوسیدم و جیغ کشیدم صدام از همه بلندتر بود😂😂😂 بعد یک دفعه وسط گریه هام یه صدایی می‌شنیدم میگفت مادر مریمممم کجا رفتی من🤭😩😶 مادرم😧😧😶 ما یه جنازه ای و با شهید اشتباه گرفته بودیم اون موقع خشکمون زده بود ولی کل فامیل هنوز بهمون میخندن بابت این قضیه😂😂🤣🤣🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام، نمیدونم چرا یه مدته هرچی خاطره یادم میاد مربوط به مادرشوهره😂😂😂 بچم‌ که نوزاد بود یک شب شوهرم جایی کار داشت گفت برو پیش مادرم تا هم تو تنها نباشی هم اون...(تو یک ساختمانیم) منم بچم و آماده کردم و رفتم شب تابستون بود و هوا گرم مادرشوهرم‌ گفت تو ساختمان گرمه ولی کولر هم بخاطر نوزاد نمیشه روشن کرد خیلی خنک‌ میشه بیا بریم تو ایوون‌ هوای آزاد خیلی عالیه بعد گفت بذار برم یه پتو بیارم رو پتو بشینیم آقا پتو ها رو که پهن کرد تا رفتم نشستم یه جیغ بنفش کشیدم بچم‌ سه متر پرید هوا و حالا گریه کن و کی نکن‌ طفلک دیگه از ترس ساکت نمیشد 😔منم که مثل مار حلقه شده بودم نمی‌تونستم ساکتش کنم بله درست حدس زدید یه سنجاق تا ته رفت تو رون پام 🤒( مادرشوهرم ملحفه پتو رو نمیدوزه با سنجاق قفلی وصل میکنه) تازه خانوم طلبکارم شدن که آدم بالا سر نوزاد اینطوری داد میزنه؟😡همینجوری نگاهم میکرد🧐🧐😳 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یک بار وسط دعوا با شوهرم میخواستم مثلا خودمو از تراس بندازم پایین.پامو بردم بالا هی نمیشد مثلا قدم نمی‌رسید همسرم گفت بذار برم چهار پایه بیارم😐😐😐😂😂😂 یک بار هم خواستم خودمو بکشم یه عالمه قرص استامینوفن تو آب حل کردم میخواستم بخورم دیدم خییییلی تلخه می‌خواستم بالا بیارم شوهرم داشت نگاه میکرد میخندید😊 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام و خدا قوت خدمت مدیر محترم و دوستان گروه گفتم بیام باز از سوتی دادنم بگم این خاطره بر میگرده به خیلی وقت پیش اون وقتا همسایه ها مثل یه خانواده بودن تو صف نفت که با کوپن می‌گرفتیم ایستاده بودم یک دفعه چشمم افتاد به خواهر همسایه مون که چند تا چمدون جلو پاش بود بنده خدا مریض بود از شهرستان برای درمان میومد تهران نوبت صف نفت رو اومدم بیرون با خودم گفتم این واجب تره برم کمکش سلام و علیک کردم و تندی یکی از چمدون هارو آوردم تا در خونه خواهرش با خودم هم زمزمه کردم پس شوهرش کجاست برگشتم چمدون دومی رو دستم گرفتم گفتم یواش یواش شما خودت هم بیا چون بیمار بود دیگه نصفه راه بودم که همسرش رسید گفت زحمت نکشید ما داریم بر میگردیم شهرستان رفته بودم از سر خیابون ماشین 🚗 بگیرم منم مات زده و خجل نگاه میکردم که دیدم همسایه ها دارن می خندن که خواهرش با بچه هاش که دوست های خودم هم بودن از خنده 🤣 😀 ریسه رفتن گفتن تا تو باشی نپرسیده کاری نکنی میدونید کلا دل❤️ رحم و ساده هستم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دو سال پیش مادرشوهرم همیشه وقتی ما میرفتیم بیرون از بچم میپرسید بیا کجا رفتید چیکار کردید و....... و اینا منم یک روز به بچم گفتم هر چی پرسیدن میگی نمیدونم تاکیدم کردم اینم صبحشم مادرشوهرم اومد خونمون گفت پسر مامان خوشگل من بیا پیش خودم تعریف کن واسه عزیز کجا ها رفتی چیکار کردید؟ پسر منم نه گذاشت نه برداشت گفت عزیز نپرس مامانم گفته هرچی شما پرسیدید بگم نمیدونم مادرشوهرمم گفت دست مامانت دردنکنه خدا رو شکر تو آشپزخونه بودم چشم تو چشم نبودیم😹😂😂😂😂😅😅😅 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
‌يه آرايشگاه خيلى معروفى بود تو اصفهان كه فقط روزى ٥-٦ تا عروس داشت، يک بار اونجا بودم يكى از دامادها اومده بود دنبال زنش، يكى از كاركن هاى ارايشگاه از پنجره پرسيد خانمتون كيه ببينم آماده هستن، پسره گفت فرق نميكنه هر كدومشون آماده ست بده ميبرم، ديرمون شده ملت منتظر شام هستن😂 دوماده خیلی بامزه بود 😂😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من تو موسسه حسابرسی کار میکنم یک روز به یه مدیر عامل زنگ زدم که تعداد کارکنان موقت و دائمش و بپرسم. زنگ که زدم زبونم نچرخید گفتم تعداد کارمند های دالم و ملقتتون چند نفره. یارو پشت تلفن داشت میترکید از خنده😐😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام کوچیک که بودم مثلا چهار یا پنج ساله به عروسکم میگفتم حَسّو کَل یک روز که رفتم با مامانم خونه زنداییم یه فامیل داشتیم اسمش حسن بود و کچل هم بود و اون هم اونجا بود. بعد عروسک من بالای پله ها بود منم گریه میکردم و میگفتم حسو کلمو میخوام بعد زنداییم هم آروم منو دعوا میکرد بعد همون فامیلمون هم فهمید و گفت به من میگی کچل😳😵😂 زنداییم هم از خجالت داشت منو همینجوری دعوا میکرد که بعدا معلوم شد به عروسک میگفتم حسوکل😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
رفتیم بیرون غذا بخوریم بعد که بلند شدیم و ته غذاها رو میز بود یه خانمه اومد مشغول جمع کردنشون شد همسرم هم جو گرفتش رفت جلو همه 50000تومان انعام داد بهش گفت خسته نباشید زنه هاج و واج نگاهمون کرد و گفت آقا من اومدم اینجا غذا بخورم کارگر نیستم چون جا نبود خودم مجبور شدم میزتون و جمع کنم......همسرم کم مونده بود گریه کنه! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.