eitaa logo
"ᴇxᴛʀᴀ ᴏʀᴅɪɴᴀʀʏ"🇵🇸
74 دنبال‌کننده
941 عکس
292 ویدیو
0 فایل
وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَىٰ اوست که می‌خندانَد و می‌گریانَد،نجم،۴۳ . غریبم،ساکتم،بی همدمم،قرآنم انگاری . . . :) . درقبال وقت و چشم و عمر شما مسئولیتی نمیپذیرم،چنلو دوست ندارید دکمه لفت همین بغله . . کپی؟نه ممنونم فور بهتره
مشاهده در ایتا
دانلود
-شکستگی +🥲💔🥺چراا؟ غصه دار شدم که؛ امیدوارم ازشکستگی دربیای،هرچه زودتر ..
-به نظر خودم اینقدر خاص هستم که نمیتونم اسمی داشته باشم که بتونه توصیفم کنه. +اوم میفهمم، توکلمات جا نمیشیم. اسپیشل کی بودی شما ؟
-شیعه +ای جان، البته اینو خیلی ها هستن، شیعه‌ی واقعی درستشه.. کاش هممون بودیم.
"ᴇxᴛʀᴀ ᴏʀᴅɪɴᴀʀʏ"🇵🇸
- تازگی ها با یان اسم آشنا شدم ، آناهِل... +چه جالب،یعنی چی؟
-آناهِل ی اسم دخترونه ی اصیل فارسیه که به معنی الهه ی زیبایی ها و پاکی ها، گلِ خوشبو، الهه باران معنا میده... +عاوفف،اگه میدونستم‌کی هستی آناهل صدات میکردم .
-خوش قیافه😎 +اوه، باشه ولی من گفتم درباره خود و احساسات وشخصیتتون باشه نه قیافه 😔😂
-از بچگی دوستام صدام میکردن تربچه ولی نه شباهتی بهش دارم نه از تربچه خوشم میاد ولی حس عجیبی بهم میده به خاطر همین دوسش دارم +چه گوگول، ولی تربچه جان خودت چه اسمی به خودت میدی؟
-من اسم انتخابیم رو میگم ولی نپرس کیم. ملکه +چشم ملکه قانومم
هدایت شده از - Innate Domain🇵🇸.
خوابام تبدیل شده به یه سری محتواهای عجیب، یک ساعت میخوابم یهو خواب میبینم یه مرغ دریایی اندازه‌ی یه هواپیما میخواد من و تیکه تیکه کنه:/ از زیادی تخیلی بودنش که بگذرم دیدن همچین صحنه‌ای واقعا ترسناکه
هدایت شده از لیلی سلطانی
دارالحرب . وقتی غنچه‌ای جوانه می‌زند، باغبان گرفتارش می‌شود. از همان دم که گلبرگ‌هایش نحیف و ساقه‌اش نازک و بدیع است، تا روزی که شانه‌ به شانه‌ی سروها شود. باغبان حسابِ لحظه به لحظه‌ی غنچه‌اش را دارد. حساب یک به یک گلبرگ‌هایش. وجب به وجب ساقه‌اش. حتی تمام دم و بازدم‌هایش. غنچه هر چه بیشتر گل می‌دهد، مهرش در دل باغبان بیشتر می‌شود. به عطرش خو می‌گیرد. می‌شود مونس و همدمش. وابستگی هر نفسش. نورِ چشمانش. پاره‌ی جگرش. امیدِ روزهای پیری‌اش. عصای روزهای مبادایش. نه فقط حواسِ باغبان، که روح و قلبش به پای غنچه؛ آب و خاک می‌شود و عمرش، نورِ راهش. هر دم مراقب است خدایی ناکرده نسیم تنش را نلرزاند. بانگی آزرده‌اش نکند. یا خورشید زیادی به تماشایش ننشیند. تمامِ باغبان می‌شود غنچه‌اش. وقتی از فصل گل دادن می‌گذرد و بعد، این سروها هستند که به قامتش رشک می‌برند؛ کالبدیست که روح و عمر باغبان را به جانش گرفته. من باغبانی بودم که خدا عزیزترین و ملیح‌ترین غنچه را به دستانم به امانت سپرد. نه از روزی که لیلی (س) ماه‌ها او را به قلب و تن کشید و بعد در قنداقه‌ وقفم کرد. پیش‌تر از این‌ها بود. حکایت باغبان شدنم به روزی برمی‌گردد که به روی این جهان چشم گشودم و صورت نمکین و نورانی محمد (ص) را مقابلم دیدم. مدینه برف و بوران نداشت، لیک گرد سپیدی بر سر و روی پیامبر نشسته بود. بعد از خزان آخرین فرستاده‌ی خدا، فصل‌ها تغییر ترتیب دادند. سال‌ها بعد ربیعِ محمد (ص) به من رسید. همین غنچه‌ی آمیخته به گلاب و یاس که بالای سرش نشسته‌ام. نشسته که نه خمیده‌ام... تکیه بر غلاف شمشیر، با زانوهایی که در میدان کنار پسرم جا گذاشتم. آرام خوابیده. مثل شب‌هایی که تنش بوی آسمان و دهانش عطر شیر می‌داد. به سینه که می‌چسباندمش آرام و قرار می‌گرفت. تا وقتی خواب به چشمانش برسد، نگاه از چشمانم برنمی‌داشت. هنوز هم همینطور است. ساعتی قبل که دوره‌اش کردند و بعد، میانه‌ی اصحاب ابلیس طوفان به پا شد و غنچه‌ام از دایره‌ی نگاهم خارج، به زور و تقلا عقبِ سپاه نیزه و شمشیرها پیدایش کردم. خون نفس‌هایش را به غارت برده بود. با این حال چشمانش باز بود. انگار منتظر بود من برسم، سیر ببینمش، بوسه‌ی خون آلودش را بچشم و بعد بخوابد. صورتش را که دیدم، لشکر ابرهای سیاه هجوم آورد و مردمکانم را گرفت. صورت ماهگونش... صورتی که به جز بوسه و نوازش‌های من، آزاری ندیده بود... از میان خسوف هم شکاف تیغ‌ها، ردِ سنگ‌ها و همه‌ ضربه‌ها پیدا بود. بدنش؟ بدنش را یادم نیست. خوب نمی‌دیدم. نور چشمانم خاموش شده بود. اما شنیدم که گفتند: پسرِ حسین اربا اربا شده. اسبش را دیدید؟ چه بی‌رمق و شکافته شده بود؟ وقتی اسب به این روز افتاده باشد، وای به حال سوارش... هی با دست اشک از دریای چشم می‌گرفتم بلکه ببینم گفته‌هایشان را اما بی‌فایده بود. با هر قطره‌ی اشک،‌ علی پراکنده‌تر می‌شد... حالا که در دارالحرب کنار تن از دست رفته‌اش نشسته‌ام، حساب و کتاب گلبرگ‌های جامانده‌اش دارد دستم می‌آید. آنقدر این موهای معجدِ مشکین را ناز و نوازش کرده‌ام که تعداد تارهایش را بدانم. آنقدر نظاره‌اش کرده‌ام که میزان قامتش دستم باشد. آنقدر عطر تنش را بوییده‌ام که غلظت گلابش خوب به شامه‌ام مانده باشد. قامتش همان قامت به میدان رفته نیست. پسرم کم شده... وقتی می‌رفت، شتاب را با کمربند ارثیه‌ی محمد (ص) به کمر بست. با عقاب نتاخت، پرواز کرد. نشد خوب در آغوش بگیرمش. حظ کنم از هم قد و تا شدن مرتبه‌ی نگاه‌هایمان. نشد جزء به جزء صورتش را به بوسه آغشته کنم. اینک که می‌خواهم میان دستانم حلش کنم، برای التيام جراحاتش بوسه روی زخم به زخمش بکارم، نمی‌شود. نوازشِ گلی که زیر دست و پا مانده، محال است. چه برسد به در بر کشیدنش! دوباره اشک، دوباره علیِ پراکنده... از خیرِ به تن کشیدنش می‌گذرم و محتاط سر روی شانه‌اش می‌گذارم. سوالی که از میدان تا همین لحظه بارها پرسیده‌ام را تکرار می‌کنم: چرا این همه زخم داری پسرم...؟ ✍🏻 لیلی سلطانی @Ayeh_Hayeh_Jonon 🕊