|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³²
[ Mahlin ]
تو همین فکرا بودم ک یهو...
سامان اومد نزدیکمون...
ماهلین:« بفرمایید؟»
سامان:« راستش میخواستم دو کلوم شخصی صحبت کنم باهاتون،میشه؟»
ماهلین:« بله بفرمایید؟»
سامان:« راستش من چند وقتیه ک عاشقتون شدم و امروز تصمیم گرفتم بهتون بگم!»
ماهلین:« من به شما حسی ندارم!»
سامان:« میشه یکم فکر کنید؟الان جواب نمیخوام »
ماهلین:« من حرفمو گفتم،فعلا»
سامان:« ولی...»
ماهلین:( بی توجه رفت)
دلآرام:« چیکارت داشت؟»
ماهلین:« پیشنهاد داد بهم »
دلآرام:« خب؟»
ماهلین:« خب چی! رد کردم دیگه...»
دلآرام:« تو خری ؟؟»
ماهلین:« نه ولی تو سادت رفته بابام منو به آیهان داد ،الیته تصمیم خودم بود...»
دلآرام:« هوفففف،بریم سر کلاس؟»
ماهلین:« بریم»
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³² [ Mahlin ] تو همین فکرا بودم ک یهو... سامان اومد نزدیکمون... ماهل
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|