eitaa logo
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
179 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| گآهي عِشقُ تَنٌهآ دَرّ یِکْ نِگًآه مَعٔني میشَوَدِ:))))🌝 رُمانِ اِزدِاوجِ اِجباری:دَر حالِ پارت گُذاری... ب‍‌رای‍‌ ارت‍‌ب‍‌اط‍‌ ب‍‌ا م‍‌ا: @Maanii_89 طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و🌚
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Music_Max بچه ها تو این چنلم موزیک میزارم خواستید بیاید از هرخواننده‌ای میزارم🥰🫂
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸ [ Ayhan ] واااای ماهلین خیلی جیگر بود... هرموقع میدیدمش دلم میخواست بچلونمش🥺🛐 وااای کی میشه عروسی کنیم من بغلش کنم!:) خب دیگه غذا تموم شد😂 آیهان:« بریم بانو؟» ماهلین:« بریم» رفتیم سمت ماشین...سوار شدیم... نیم ساعت بعد،لباس فروشی: [ Mahlin ] اومدیم برای آیهان کت و شلوار بگیریم واااییی من اصلا حوصله ندارممممم🥲 آیهان رفت تو مغازه یه دور زد بعدش کت و شوار به تن اومد سمت من😃 آیهان:« میشه یه نظر بدی بانو؟» ماهلین:« قشنگه» آیهان:« اینو بخرم؟» ماهلین:« بنظرم کت وشلوار مشکی مجلسی تره » آیهان:« اگر از مدلش خوشت اومده بگم مشکیشو بیاره!» ماهلین:« باید تو تن ببینم» رفت دو دیقه دیگه اومد آیهان:« چطور شدم؟» ماهلین:« قشنگه همینو بخر بریم» آیهان:« چشم بآنو » ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸ [ Ayhan ] واااای ماهلین خیلی جیگر بود... هرموقع میدیدمش دلم میخواس
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹ [ Ayhan ] ماهلین به نظر خیلی خسته میومد واسه همین سریع حساب کردم و به ماهلین اشاره کردم ک بریم.... رفتیم سمت ماشین اپل در رو برای اون باز کردم بعدم خودم نشستم... انگار خوشش میومد باهاش مثل پرنسسا برخورد کنم🤓🤌🎀 داخل ماشین: آیهان:« ماهلین؟خسته‌ای؟» ماهلین:« اهوم یکم،چطور؟» آیهان:« نظرت چیه یه بستنی بخوریم بعد برسونمت خونتون؟» ماهلین:« من مشکلی ندارم» آیهان:« حله بآنو » خب‌ب‌ب‌ب ببرمش یه بستنی بخوریم بعد برسونمش... دلم نمیخواد ازش دور باشممممم:) تو همین فکرا بودم ک نفهمیدم کی رسیدیم🗿💔 داخل بستنی فروشی: نشستیم دور یه میز ک گارسون اومد ✨ 🗣:« سلام خوش اومدید چی میل دارید؟» رو به ماهلین کردم و گفتم: آیهان:« چی میل داری بآنو ؟» ماهلین:«من شیر موز بستنی میخورم» آیهان:« پس لطفا دوتا شیر موز بستنی بیارید!» 🗣:« چشم جناب» ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹ [ Ayhan ] ماهلین به نظر خیلی خسته میومد واسه همین سریع حساب کردم و
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ [ Mahlin ] بعد از خریدن کت و شلوار برای آیهان منو برد بستنی فروشی منم شیر موز بستمی سفارش دادم... نمیفهمم چرا با اینکه منو پریمیخواد عقد کنه اینهمه باهام مثل پرنسسا برخورد میکنه😂💔 گارسون اومد بستنی هارو آورده بود😕 آیهان:« بفرمایید بآنو» ماهلین:« ممنون » چند دقیقه نگذشته بود ک حس کردم آیهان میخواد چیزی بگه و نمیگه‌... دیگه داشتم کلافه میشدم ک گفتم... ماهلین:« چیزی میخاید بگید؟» آیهان:« ن‌ نه چیزی نیست ، بستینتو بخور برسونمت خونتون مامانت نگران میشه» ماهلین:« باشه»( شکاک) چند دقیقه بعد: آیهان:« بریم؟» ماهلین:« بریم» ایهان منو رسوند خونه و بعد از اینکه مطمئن شد رفتم داخل گازشو داد و رفت! [ Ayhan ] همش ذهنم درگیر بود ک ماعلین راجبم چی فکر میکنه؟ یعنی یکی دیگه رو دوست داره؟؟ نکنه هیچوقت نتونم دلشو ببرم!!! واسه همین یکم آشفته رفتم تو رخت خواب و خوابیدم💤 __________________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ [ Mahlin ] بعد از خریدن کت و شلوار برای آیهان منو برد بستنی فروشی م
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
بوه ها لف ندید شب دوتا پارت میدم الان بیرونم