https://eitaa.com/Music_Max
بچه ها تو این چنلم موزیک میزارم
خواستید بیاید
از هرخوانندهای میزارم🥰🫂
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸
[ Ayhan ]
واااای ماهلین خیلی جیگر بود...
هرموقع میدیدمش دلم میخواست بچلونمش🥺🛐
وااای کی میشه عروسی کنیم من بغلش کنم!:)
خب دیگه غذا تموم شد😂
آیهان:« بریم بانو؟»
ماهلین:« بریم»
رفتیم سمت ماشین...سوار شدیم...
نیم ساعت بعد،لباس فروشی:
[ Mahlin ]
اومدیم برای آیهان کت و شلوار بگیریم واااییی من اصلا حوصله ندارممممم🥲
آیهان رفت تو مغازه یه دور زد بعدش کت و شوار به تن اومد سمت من😃
آیهان:« میشه یه نظر بدی بانو؟»
ماهلین:« قشنگه»
آیهان:« اینو بخرم؟»
ماهلین:« بنظرم کت وشلوار مشکی مجلسی تره »
آیهان:« اگر از مدلش خوشت اومده بگم مشکیشو بیاره!»
ماهلین:« باید تو تن ببینم»
رفت دو دیقه دیگه اومد
آیهان:« چطور شدم؟»
ماهلین:« قشنگه همینو بخر بریم»
آیهان:« چشم بآنو »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸ [ Ayhan ] واااای ماهلین خیلی جیگر بود... هرموقع میدیدمش دلم میخواس
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹
[ Ayhan ]
ماهلین به نظر خیلی خسته میومد واسه همین سریع حساب کردم و به ماهلین اشاره کردم ک بریم....
رفتیم سمت ماشین اپل در رو برای اون باز کردم بعدم خودم نشستم...
انگار خوشش میومد باهاش مثل پرنسسا برخورد کنم🤓🤌🎀
داخل ماشین:
آیهان:« ماهلین؟خستهای؟»
ماهلین:« اهوم یکم،چطور؟»
آیهان:« نظرت چیه یه بستنی بخوریم بعد برسونمت خونتون؟»
ماهلین:« من مشکلی ندارم»
آیهان:« حله بآنو »
خبببب ببرمش یه بستنی بخوریم بعد برسونمش...
دلم نمیخواد ازش دور باشممممم:)
تو همین فکرا بودم ک نفهمیدم کی رسیدیم🗿💔
داخل بستنی فروشی:
نشستیم دور یه میز ک گارسون اومد ✨
🗣:« سلام خوش اومدید چی میل دارید؟»
رو به ماهلین کردم و گفتم:
آیهان:« چی میل داری بآنو ؟»
ماهلین:«من شیر موز بستنی میخورم»
آیهان:« پس لطفا دوتا شیر موز بستنی بیارید!»
🗣:« چشم جناب»
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹ [ Ayhan ] ماهلین به نظر خیلی خسته میومد واسه همین سریع حساب کردم و
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰
[ Mahlin ]
بعد از خریدن کت و شلوار برای آیهان منو برد بستنی فروشی منم شیر موز بستمی سفارش دادم...
نمیفهمم چرا با اینکه منو پریمیخواد عقد کنه اینهمه باهام مثل پرنسسا برخورد میکنه😂💔
گارسون اومد بستنی هارو آورده بود😕
آیهان:« بفرمایید بآنو»
ماهلین:« ممنون »
چند دقیقه نگذشته بود ک حس کردم آیهان میخواد چیزی بگه و نمیگه...
دیگه داشتم کلافه میشدم ک گفتم...
ماهلین:« چیزی میخاید بگید؟»
آیهان:« ن نه چیزی نیست ، بستینتو بخور برسونمت خونتون مامانت نگران میشه»
ماهلین:« باشه»( شکاک)
چند دقیقه بعد:
آیهان:« بریم؟»
ماهلین:« بریم»
ایهان منو رسوند خونه و بعد از اینکه مطمئن شد رفتم داخل گازشو داد و رفت!
[ Ayhan ]
همش ذهنم درگیر بود ک ماعلین راجبم چی فکر میکنه؟
یعنی یکی دیگه رو دوست داره؟؟
نکنه هیچوقت نتونم دلشو ببرم!!!
واسه همین یکم آشفته رفتم تو رخت خواب و خوابیدم💤
__________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ [ Mahlin ] بعد از خریدن کت و شلوار برای آیهان منو برد بستنی فروشی م
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|