|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰
[ Mahlin ]
بعد از خریدن کت و شلوار برای آیهان منو برد بستنی فروشی منم شیر موز بستمی سفارش دادم...
نمیفهمم چرا با اینکه منو پریمیخواد عقد کنه اینهمه باهام مثل پرنسسا برخورد میکنه😂💔
گارسون اومد بستنی هارو آورده بود😕
آیهان:« بفرمایید بآنو»
ماهلین:« ممنون »
چند دقیقه نگذشته بود ک حس کردم آیهان میخواد چیزی بگه و نمیگه...
دیگه داشتم کلافه میشدم ک گفتم...
ماهلین:« چیزی میخاید بگید؟»
آیهان:« ن نه چیزی نیست ، بستینتو بخور برسونمت خونتون مامانت نگران میشه»
ماهلین:« باشه»( شکاک)
چند دقیقه بعد:
آیهان:« بریم؟»
ماهلین:« بریم»
ایهان منو رسوند خونه و بعد از اینکه مطمئن شد رفتم داخل گازشو داد و رفت!
[ Ayhan ]
همش ذهنم درگیر بود ک ماعلین راجبم چی فکر میکنه؟
یعنی یکی دیگه رو دوست داره؟؟
نکنه هیچوقت نتونم دلشو ببرم!!!
واسه همین یکم آشفته رفتم تو رخت خواب و خوابیدم💤
__________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ [ Mahlin ] بعد از خریدن کت و شلوار برای آیهان منو برد بستنی فروشی م
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³¹
[ Mahlin ]
رفتم لباسامو عوض کردم نشستم لبه تخت با گوشی ور رفتم اونقدر ک چشمام داشت میرفت...
واسه همین رفتم تو تختم و بعد به سه نکشیده خوابم برد✨
فردا صبح:
از خواب بیدار شدم ،امروز دانشگاه داشتم سریع اماده شدم رفتم به سمت دانشگاه 😐💔
یعنی تو این زندگی من یه روز راه نفس ندارم...هرروز دردسر جدیدددد😕💔
دانشگاه:
ماهلین:« به سلام علیکم دلآرام بآنو 😂»
دلآرام:« سلام دیوونه چرا میخندی؟😐»
ماهلین:« هیچی آیهان به من میگه ماهلین بآنو ،فکر میکنه اینجوری دلم میره🤣»
دلآرام:« دیوونه»
ماهلین:« بگذریم... آیلار کجاست؟»
دلآرام:« خوابالو رفته قهوه بخره🗿💔»
ماهلین:« اوکی،قبول داری سامان یه جوری نگام میکنه؟»
دلآرام:« سامان کیه؟»
ماهلین:« همون پسره ک میز پشت میشینه دیگه...»
دلآرام:« عاعا اره قبول دارم هیز نگاه میکنه»
ماهلین:« خدااااایاااااا خودت هلپ کنننن عجب گیری کردمااا »
دلآرام:« اروم باش بابا ببین چیکار کردی همه عاشقت میشن😉»
ماهلین:« نمیخوام😒»
تو همین حرفا یودیم ک یهو....
__________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³¹ [ Mahlin ] رفتم لباسامو عوض کردم نشستم لبه تخت با گوشی ور رفتم اون
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³²
[ Mahlin ]
تو همین فکرا بودم ک یهو...
سامان اومد نزدیکمون...
ماهلین:« بفرمایید؟»
سامان:« راستش میخواستم دو کلوم شخصی صحبت کنم باهاتون،میشه؟»
ماهلین:« بله بفرمایید؟»
سامان:« راستش من چند وقتیه ک عاشقتون شدم و امروز تصمیم گرفتم بهتون بگم!»
ماهلین:« من به شما حسی ندارم!»
سامان:« میشه یکم فکر کنید؟الان جواب نمیخوام »
ماهلین:« من حرفمو گفتم،فعلا»
سامان:« ولی...»
ماهلین:( بی توجه رفت)
دلآرام:« چیکارت داشت؟»
ماهلین:« پیشنهاد داد بهم »
دلآرام:« خب؟»
ماهلین:« خب چی! رد کردم دیگه...»
دلآرام:« تو خری ؟؟»
ماهلین:« نه ولی تو سادت رفته بابام منو به آیهان داد ،الیته تصمیم خودم بود...»
دلآرام:« هوفففف،بریم سر کلاس؟»
ماهلین:« بریم»
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³² [ Mahlin ] تو همین فکرا بودم ک یهو... سامان اومد نزدیکمون... ماهل
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|