eitaa logo
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
281 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| گآهي عِشقُ تَنٌهآ دَرّ یِکْ نِگًآه مَعٔني میشَوَدِ:))))🌝 رُمانِ اِزدِاوجِ اِجباری:دَر حالِ پارت گُذاری... ب‍‌رای‍‌ ارت‍‌ب‍‌اط‍‌ ب‍‌ا م‍‌ا: @Maanii_89 طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و🌚
مشاهده در ایتا
دانلود
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³¹ [ Mahlin ] رفتم لباسامو عوض کردم نشستم لبه تخت با گوشی ور رفتم اونقدر ک چشمام داشت میرفت... واسه همین رفتم تو تختم و بعد به سه نکشیده خوابم برد✨ فردا صبح: از خواب بیدار شدم ،امروز دانشگاه داشتم سریع اماده شدم رفتم به سمت دانشگاه 😐💔 یعنی تو این زندگی من یه روز راه نفس ندارم...هرروز دردسر جدیدددد😕💔 دانشگاه: ماهلین:« به سلام علیکم دلآرام بآنو 😂» دلآرام:« سلام دیوونه چرا میخندی؟😐» ماهلین:« هیچی آیهان به من میگه ماهلین بآنو ،فکر میکنه اینجوری دلم میره🤣» دلآرام:« دیوونه» ماهلین:« بگذریم... آیلار کجاست؟» دلآرام:« خوابالو رفته قهوه بخره🗿💔» ماهلین:« اوکی،قبول داری سامان یه جوری نگام میکنه؟» دلآرام:« سامان کیه؟» ماهلین:« همون پسره ک میز پشت میشینه دیگه...» دلآرام:« عاعا اره قبول دارم هیز نگاه میکنه» ماهلین:« خدااااایاااااا خودت هلپ کنننن عجب گیری کردمااا » دلآرام:« اروم باش بابا ببین چیکار کردی همه عاشقت میشن😉» ماهلین:« نمیخوام😒» تو همین حرفا یودیم ک یهو.... __________________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³¹ [ Mahlin ] رفتم لباسامو عوض کردم نشستم لبه تخت با گوشی ور رفتم اون
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³² [ Mahlin ] تو همین فکرا بودم ک یهو... سامان اومد نزدیکمون... ماهلین:« بفرمایید؟» سامان:« راستش میخواستم دو کلوم شخصی صحبت کنم باهاتون،میشه؟» ماهلین:« بله بفرمایید؟» سامان:« راستش من چند وقتیه ک عاشقتون شدم و امروز تصمیم گرفتم بهتون بگم!» ماهلین:« من به شما حسی ندارم!» سامان:« میشه یکم فکر کنید؟الان جواب نمیخوام » ماهلین:« من حرفمو گفتم،فعلا» سامان:« ولی...» ماهلین:( بی توجه رفت) دلآرام:« چیکارت داشت؟» ماهلین:« پیشنهاد داد بهم » دلآرام:« خب؟» ماهلین:« خب چی! رد کردم دیگه...» دلآرام:« تو خری ؟؟» ماهلین:« نه ولی تو سادت رفته بابام منو به آیهان داد ،الیته تصمیم خودم بود...» دلآرام:« هوفففف،بریم سر کلاس؟» ماهلین:« بریم» ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
نفور| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³² [ Mahlin ] تو همین فکرا بودم ک یهو... سامان اومد نزدیکمون... ماهل
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|