هدایت شده از I hate Sundays
در یک شهر خیلی دور، پادشاه نوشتن خاطرات رو ممنوع کرده بود. سعی میکرد زندگی مردم را به یک روتین تکرار شونده تبدیل کند تا همه کم کم گذشته را فراموش کنند. اما یک نفر هر شب میرفت زیر درخت بید مجنون. دفترچه ای را که زیر خاک پنهان کرده بود در میآورد و همه چیز را ثبت میکرد. حتی مسخره ترین اتفاق ها. حتی بدترین ها را. چون هر چقدر هم بد، باز هم بخشی از خاطراتش بودند. دفترچه را دوباره زیر بید مجنون پنهان میکرد. و این رازی بود که هیچ وقت نمیخواست هیچکس، حتی پدر و مادرش، آن را بفهمند. و آن دختر کسی نبود جز خودِ تو.
تقدیم به بیدِ مجنون
از طرف Nevella