هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
سیدعلی رو به سکینه چرخید: "خوش به حال امثال حبیبالله ! کاری کردن که این جوری امام خوشحال بشه . فتح خرمشهر میشه مقدمه پیروزی ما و امثال حبیبالله. کاری کردن که ما تا همیشه مدیونشون بشیم.
ما مردهایی مثل حبیبالله داریم که جونشون رو میذارن اما یک وجب از خاکشون رو نمیدن.»✌️
_پس حکیمه چی ؟! بدون مرد و همراهش چطوری بچههاشو بزرگکنه‼️
_مگه بچههامون رو ما بزرگ میکنیم که الان نگرانش باشیم ؟ حبیبالله نیست ، خدا که هست.💟
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
#دختری_از_نجف
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
زهره خانم دست سکینه را نوازش کرد: «سادات جان اینایی که می خوام بگم حرفای من نیست، حرفای خودته. دقیقا یک سال پیش وقتی حسینم به دنیا اومده بود، اومدی رو سرم گفتی پاشو بچه هات رو به دندون بگیر، خدا خودش می دونه به هر کسی چه کاری بده.
حتما توانش رو داشتی که برای بچه هات هم مادر باشی هم پدر...به یاد حضرت رباب که هم همسرش رو از دست داده بود هم بچه شیرخوارش رو
بلند شو و برای آینده بچه هات مقاومت کن.»❤️🩹
سکینه به پنجره اتاق خیره شده بود. این ها حرف های خودش نبود. حرف های سید علی بود. سید علی هر بار که سکینه خسته می شد برایش از مصائب خاندان جدشان می گفت و سکینه آرام می گرفت.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
#دختری_از_نجف
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
سکینه دلش نمی خواست یاد سید علی کم کم برای بچه ها بی رمق شود و فقط اندازه یک عکس توی آلبوم درکش کنند.☹️
دلش می خواست سمیه هر صبح با لباسی که تن سید علی بوده به مدرسه برود و هر ظهر که پر شد از بوی سید علی، به خانه برگردد...🥲
مانتو سبز سمیه آماده بود. فقط مانده بود یک نشانه دیگر از سید علی. آرم مخصوص سپاه پاسداران...🔖
خودش دور تا دور آرم را بالای مانتو کوک زد و از تصور سمیه در لباس سید علی، روی لبش لبخند نشست.🧵🪡
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
#دختری_از_نجف
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
حسن آقا آمد کنار موشکی که عمود شده بود. دست هایش را دور موشک حلقه کرد و صورتش را چسباند به سردی موشک. بلالی رویش را آنقدر پر کرده بود که جای خالی نمانده بود:
« الموت لصدام الموت لامریکا الموت لاسرائیل و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی »✊
چند لحظه ای با آن سلاح سرد و زمخت خلوت کرد و بعد با اکراه از موشک دور شد...🚀
این بار دکمه فایر را خود حسن آقا فشار داد. ساعت دو و چهل دقیقه نیمه شب بود. دیرتر از پریشب آمده بودند ولی مراحل آماده سازی را در زمان کمتری طی کرده بودند.
کنده شدن موشک از زمین، به همان اندازه پریشب باشکوه و پرهیبت بود.🇮🇷
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
#خط_مقدم
https://eitaa.com/m_setareha
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ رهبر شهید.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
میخونیم با چشمای اشکی و خونبار
شبیه یتیمای کوفهام اینبار
شهادتت مبارکه ای امام امت
رهبر عزیزمون خدانگهدار
#جدید🆕
#نماهنگ🔉
#گروه_سرود_صاحب_الامر🎙
#شهید_سید_علی_خامنهای💔
┄┅┅┈⊰𑁍📚𑁍⊱┈┅┅┄
به ما بپیوندید.
https://eitaa.com/f_setareha
نذر فرهنگی برای ظهور
📗کتاب "خلبان رئیس جمهور" روایت زندگی خلبان حضرت آقای شهیدمان در دوران ریاست جمهوری شان می باشد.
به مناسبت ایام شهادت امام خامنهای(قدس سره) با ذکر صلوات در اختیار عموم مشتاقان و کتاب دوستان قرار می گیرد.
✅️در این کتاب روایت هایی از نقش شهید امام خامنهای(ره) در پیشرفت صنعت نیروی هوایی بیان می گردد.
این اثر از تازههای چاپ انتشارات ستارهها می باشد.
✅✅کد تخفیف ۱۰۰ درصد: salavat
مطالعه کتاب «خلبان رییس جمهور» در فراکتاب:
www.faraketab.ir/b/749612?u=761160
#رهبر_شهید
#امام_خامنه_ای
#کتاب
https://eitaa.com/f_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
🌷وقتی خبر رسید رهبر به پناهگاه نرفته و شهید شده به هیچ وجه تعجب نکردم.
چون در کتاب خلبان رییس جمهور خاطرهای از رهبر(رییسجمهور آن روزها) را نوشتم که باور این همه شجاعتش را برایم آسان کرده بود.
🔥هواپیما آتش گرفته بود و همه در تلاش بودند سریعتر از هواپیما خارج شوند.
✈️امیر عباس پورعلی مسئول این پرواز بود و میگفت با اصرار از ایشان خواستیم که سریعتر هواپیما را ترک کنند. گفتند:((بذارین اول بقیه بیرون برن.))
🌷ایشان جزو آخرین نفراتی بودند که از هواپیما خارج شدند.
✨خب من چطور باید تعجب میکردم از شجاعت این مرد! امتحانش را در دل جنگ ۸ ساله نشان داده بود.
👨🚀برگرفته از خاطرات امیر سرافراز ارتش
امیر عباس پورعلی
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#خلبان_رییس_جمهور
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
با آن همه درد و رنج ،باید هر روز اطمینان مان به خدا کمتر از قبل می شد.
اما مادرهایمان نمیگذاشتند این نور ضعیف خاموش شود.امید هر روز صبح با جمله ای ساده از مادرم در دل ما روشن می شد.با همهی بچگی ام این جمله را مدام تکرار می کردم که « خداوند مهلت می دهد.ولی اهمال نمیکند»
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📚#باغهای_معلق
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
مادرشیخ اسماعیل وقتی حال وروز ایرانی های مقیم عراق رامی دید
می گفت:
با این اوضاع چه برسرما می آید؟
بتول جواب می داد:
(هرچه خدابخواهد!
فوقش می ریزند داخل خانه ومارا می کشند.ما باید کار خودمان را بکنیم وآماده باشیم)
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#حوض_شربت
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
✨(بسم رب الشهداء و الصدیقین)
خیلی به نگهبان اصرار کردیم تا موافقت کرد نوبتی رجب را ببینیم
باورم نمی شد رجب روی تخت خوابیده باشد. انگار هیچ چیزی زیر پتو نبود.
واقعا جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده بود
باید خودتو برای حرف مردم آماده کنی. مطمئن باش یه عده تشویقت می کنن، یه عده هم سرکوفتت می زنن.
نه از حرف اینا خوشحال باش، نه از نگاه اونا ناراحت. طوبی گاهی یه حرف مردم سال ها توی ذهنت می مونه و آزارت می ده...
طوبی جان، یادت باشه حرفِ دل جاش توی دله.
اگه اومد روی زبون دیگه می شه حرف مردم
چند هفته ای می شد که تپش قلب داشتم...در مورد بیماری جدیدم به کسی حرفی نزدم
از وقتی خبر مجروحیت رجب را شنیده بودم؛ تقریبا هر روز سردرد داشتم
دستانم را دو طرف سرم گرفتم و فشار دادم. هق هق گریه ام که بلند شد، مادر دستش را دور گردنم حلقه کرد و سرم را توی بغلش کشاند. خیلی از توکل به خدا برایم حرف زد، ولی مثل اینکه حرف هایش را نمی شنیدم.
ببین طوبی خانم شما هنوز جوونی قدر خودتو بدون اگر یه خواستگار خوبی باشه بهتره به فکر خودت باشی با هر کس ازدواج کنی بچه میاری
با دهان نیمه باز اطرافم را نگاه کردم همه حواسشان به صحبتهای روضه خوان بود بهت زده گفتم خواستگار برای من؟ یعنی چی؟
من شوهر دارم
دختر جان تو هنوز داغی نمیفهمی همینطور که مرد دنبال زن خوش قیافه هست زن هم باید مردش
قلبم تند تند میزد و سرم به شدت سنگین شده بود دیگر تحمل شنیدن حرفهایش را نداشتم نفسم گرفته بود.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#بابارجب
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
توی حیاط بابا، فرش را سرشانهاش انداخته بود و سعی داشت از پلههای نردبان بالا برود؛ به طرفش دویدم و کمکش کردم...
کارمان که تمام شد، مادر با صدای لرزان گفت: همه مادرها و پدرها نگران پسرهاشون هستن؛ ولی الان بحث تکلیفه.
مجید باید بره،شما هم اگه بخوای بری،من حرفی ندارم.
بابا دستش را در هوا تکان داد و گفت: آخه اگه من برم کی میخواد خرج شما رو بده...
مادر چند قدمی جلو رفت و روبروی بابا ایستاد. گریه میکرد و حرف میزد.
- مجید دو هفته زندان بود، هزار جور نذر کردم که برگرده. هر شب تا صبح اشک میریختم. اونجا میدونستم توی همین شهر نفس میکشه ولی هزار بار مُردم و زنده شدم تا برگشت. الانم میدونم دارم میفرستمش توی شکم گرگ. بابای عباس ،اگه مجید و بقیه جوونهای مملکت الان نَرَن، پسفردا باید اینجا و توی شهر خودشون با خفت و خواری دست ناموسشونو از دست دشمن بکشن بیرون...
به چشمان بابا نگاه کردم،نتوانستم بفهمم آن لحظه به چه چیزی فکر میکند؛ فقط با صدای گرفتهای گفت: خدا پشت و پناهت.🥲
📘#الف_طا
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
https://eitaa.com/m_setareha