رپتایلها یا خزندگان انسان نمای فرازمینی بر اساس یک نظریه خزندههای فرازمینی هستند که شکل و شمایل انسانها را دارند و در بین مردمان کره زمین زندگی میکنند.
بر اساس نظریه رپتایلها این موجودات خزنده انسان نما که فرازمینی باشند قابلیت تغییر شکل و ساختار فیزیکی دارند و یکی از باورها در رابطه با رپتایلها این است که رپتایلها درحال کنترل و تعیین سرنوشت کره زمین میباشند.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از گسترده تبلیغاتی گلها
⭕️ آخرین قیمتِ طلا تا این لحظه ☝️🏽
واقعاً هر وقت طلاتو بفروشی باختی🙄😊
⭕️گوش بزنگیم هرثانیه ای که قیمتِ جدید میاد اینجا درج کنیم 👇
https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811
⭕️ قیمتهارو از طلافروش نپرسید خودتون چک کنید❌👆
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
♨️ قیمتِ ریزشیِ هر گرم طلای ۱۸ عیار 👇
https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811
قیمتِ طلای ۱۸ عیار رو هر ثانیه از اینجا چک کنید👆
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سوم
همسایه های عمه فضول نبودن و هیچ سوالی نمیکردن تقریبا هر روز همدیگر رو میدیدیم و با هم حرف میزدیم ، فقط خیلی نگران مامان اینا بودم چون خبری ازشون نداشتم ، مطمئن بودم که دیگه ارباب واسه باجگیری به خونه ی ما رسیده و نگران بودم بابا چکار کرده.مگه خودش دوباره دلش به رحم بیاد وگرنه کاری نمیتونم بکنم ، نگهبان کنار رفت و گفت برو بارت رو خالی کن و سپیده نشده برگرد تا منو همکارم هنوز شیفتیم وگرنه ممکنه نگهبان بعدی برات دردسر درست کنه.بابا گفت دیگه از این ده به اون ده رفتن که دردسر نداره ما فامیلامون اونجان ،نگهبان گفت میدونی که وقت مالیات گیریه،ارباب سخت میگیره ، نمیخواد کسی از زیر بار مالیات در بره یا آه و ناله کنه ندارم و… بعد اموالش رو پول کنه ببره از ده بیرون و ….بابا آهی کشید و گفت ای خداااا باشه من میرم و صبح نشده برمیگردم ، من که حال و اوضاعم کاملا معلومه ، بابا رفت سمت ده ، پیش خودم گفتم بابا که جای منو لو داد خب حالا این سربازه میدونه من دارم میرم پیش ننه. تو همین فکر بودم که خوابم برد ، خرابی جاده و سنگ و کلوخ ها نمیزاشت بخوابم از لابه لای علوفه نگاهی کردم مسیر انگار سمت خونه ی ننه نبود ، این همه سرازیری و پیچ و خم نشون میداد بابا راهش رو عوض کرده دوباره خوابم برد و این بار با صدای پچ پچی از خواب پریدم بابا بود که داشت با عمه ثریا حرف میزد.عمه اومد سمت من و علوفه رو ازم دور کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت بیداری ؟ بیا پایین بیا بریم تو خونه تا بابات برگرده ده ، آروم پریدم پایین و ساک لباس و بقچه ی پیچیده ی مامان رو برداشتم. عمه گفت این نون و پنیر رو بزار واسه بابات تو راه دلش ضعف زد بخوره تو بیا پیش ما همه چیز هست. بابا دستی به سرم کشید. نوازشش دلم رو لرزونداشک تو چشمم حلقه زد و خودمو تو بغل بابا انداختم بابا سرم رو بوسید و گفت برو بابا جان برو زود میام دنبالت ،بزار پول این نامرد رو جور کنم خیالم راحت بشه ، واسه ما هم سخته تو پیشمون نباشی ، بابا اینو گفت و دستم رو داد دست عمه و گفت مثل چشات مراقبش باش. عمه بابا رو بغل کرد و گفت چشم داداش چشم داداش بزرگم گلبهار رو چشام جا داره، غصه ش رونخور دور سرت بگردم خودم هیچی ندارم وگرنه مشکلت رو حل میکردم خلاصه که بابا منو گذاشت پیش عمه و خودش باناراحتی برگشت سمت ده خودمون ، حالا دیگه این من بودم که دلم شور مامان و بابا و خانواده م رو میزد ، عمه گفت ناراحت نباش گلبهار جان خدا بزرگه ، بابات هم مرد عاقلیه خودش یه فکری میکنه ، رفتم تو خونه ی عمه ثریا ، عمه همه ی بچه هاش ازدواج کرده بودن و خودش تنها زندگی میکرد چون شوهرش هم چند سال قبل فوت کرده بود. پرسیدم قرار بود بابا منو ببره خونه ننه نمیدونم چرا منو آورد اینجا الان ننه نگران نشه ؟ عمه گفت نه اینجوری گفته که کسی شک نکنه تو رو آورده پایین ده ، الان همه فکرشون میره سمت ننه هیچ کس فکر نمیکنه تو پیش من باشی حالا چند وقت بگذره میرم ننه رو میارم پیش خودم سه تایی یه جا باشیم ، با خنده گفتم ننه که اینجا بیا نیست ، مگه منو تو بریم پیشش ، ننه این همه راه پر پیچ و خم رو نمیاد پایین ، اصلا دل نمیکنه از اون باغچه ی کوچیکش ، عمه خندید و گفت به خاطر تو میاد تو رو از همه ی نوه هاش بیشتر دوست داره ، بچه ها همیشه بهت حسودی میکنن و غر میزنن که چرا ننه گلبهار رو اینقدر دوست داره. با خنده گفتم ننه اصلا پیش ما نمیاد که ، هیچ ما رو نمیبینه ، فقط بابا میاد بهش سر میزنه ، عمه خندید و گفت دیگه تو نور چشمی ننه ای ، حالا بزار یکم آرامش پیدا کنیم میرم ننه رو به هوای تو میارم ، اون روز کمی با عمه حرف زدم دیگه صبح شده بود تو روستا کسی عادت نداشت صبح زیاد بخوابه ، کله سحر خروس خون همه بیدار بودن تا شب کار میکردن و فیض زحمتشون هم ارباب میبرد اما من اون روز اینقدر خسته بودم که بعد از صبحانه خوابم برد. با بوی خوش غذایی که عمه رو چراغ بار گذاشته بود از خواب بیدار شدم رفتم سمت چراغ عمه آبگوشت بار گذاشته بود تقریبا پخته بود اما خودش نبود من دختر روستا بودم و میدونستم زنها کلی کار دارن واسه انجام دادن، جارو رو برداشتم و اتاق و ایوون خونه ی عمه رو جارو کردم ، جاروی مخصوصی برای تمیز کردن حیاط بود که به کمکش برگهای درختان رو که بین علف ها یا سنگ ریزه های حیاط ریخته بود رو جمع میکردن، رفتم حیاط و کل حیاط پشتی و جلویی رو با جارو تمیز کردم، وقتی برگشتم سمت حیاط جلویی عمه رو دیدم که یه سبد دستشه و توش پر از سبزی و گوجه و خیار .... هست که معلوم بود اونارو از باغچه چیده. وقتی که دید من خونه رو جارو کردم گفت عمه جان خسته شدی که عزیزم این همه کار کردی تو تازه از راه رسیدی گفتم نه عمه جان من عادت به کار دارم خسته نیستم همون که صبح خوابیدم کلی خجالت دارم.