eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
22.9هزار دنبال‌کننده
40هزار عکس
6.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
خوابی ۴۲ هزار ساله! این کرم لوله‌ای میکروسکوپی «نماتود» اخیرا در سیبری روسیه به صورت منجمد یافت شده و بعد از ۴۲۰۰۰ سال از خواب بیدار شده و داره زندگیش را ادامه میده! هیچ چیز غیر ممکنی وجود ندارد! ‌📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
∆• ولی اگه ما خودمون انعکاس تصویری از آینه باشیم و تصویر داخل آینه، واقعی باشه چی!؟ ( برعکس چیزی که الان هست ) ∆• یعنی یه خود واقعیمون، داره مارو از یه جای دیگه نگاه میکنه و فکر میکنه شخصیت ما، انعکاس خودش تو آینه‌ست... ∆• درحالی که نمیدونه ما واقعی هستیم 😐💔 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گول نوار چسب‌ رو نخور😳😂 🛹☠️ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍شاید باورتون نشه در زمان دایناسورها، سنجاقک هایی به اندازه شاهین در سیاره ما یافت می شدند عجـ👽ــا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ جـهــ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💀ــا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌😨‌‌‌‌‌‌‌‌👇 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
دو‌ مدل سیستم اندازه‌گیری توی دنیا داریم. یکی‌متریک، یکی‌ هم امپریال. متریک‌ همونیه که اکثر‌ دنیا استفاده میکنن. متر، گرم، سانت، لیتر و... اون یکی‌ سیستم‌ اسمش امپریاله. قدیمیتره و آمریکایی‌ها ازش استفاده میکنن. پوند، اینج، اونس، فوت، مایل و... آمریکا قبول کرده بود که سیستمش رو تبدیل به متریک ‌کنه اما کشتی ای که وزنه‌ها و واحدهای استاندارد رو حمل میکرد توسط دزدای دریایی سرقت میشه. بعدشم‌ آمریکایی ها بیخیال موضوع میشن. خلاصه هربار که بدبختی میکشید تو تبدیل این واحدها به همدیگه یادتون‌ باشه یه تف به قبر اون‌ دزد دریایی بندازید. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این فسیل دایناسور متعلق به ۱۱۰ میلیون سال پیش است و بقدری سالم مانده است که بیشتر شبیه به یک مومیایی است. بیش از ۸۰۰ کیلو از وزن ۱۰۰۰ کیلویی این موجود سالم مانده است. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جالب بدونید ، پروانه‌ها جزو معدود موجوداتی هستند که اصلا مدفوع نمی‌کنند ، پروانه را می‌توان تمیزترین موجود جهان نامید زیرا هرچه می‌خورد تبدیل به انرژی می‌کند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
تاریخ ممنوعه! هرم سیاه بگفته یک کاشف دانمارکی بنام فردریک نوردن، هرم چهارمی PYRAMID BLACK در گیزا وجود دارد. درطول سالهای 1700،او یادداشت های گسترده‌ای،از مشاهدات خود بجا گذاشته است. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید همسایه ی عمه گفت پاشو دختر جان پاشو بریم خونه ی ما چراغ رو خاموش کن، شام رو بزار پایین چراغ بریم خونه ی ما یه چیزی بخوریم و بخوابیم روستا بود و اهالی زود می‌خوابیدن و این عادت همه ی مردم ده بود، بغضم گرفته بود حالا دیگه نگران عمه هم بودم و مطمئن بودم برای بابا واقعا اتفاقی افتاده که عمه برنگشته،گریه کنان چراغ رو خاموش کردم و غذارو برداشتم و گفتم میارم خونه ی شما با هم میخوریم چون عمه که نیست و این غذا هم خراب میشه، با زن همسایه رفتیم خونشون و بچه هاش از دیدن آبگوشت خوشمزه و آماده کلی خوشحال شدن.بچه ها با اشتهای زیاد شام خوردن ، غذا ازگلوم پایین نمی‌رفت، مدام صورت بابا جلو نظرم بود به زور چند لقمه خوردم و کنار بچه های همسایه دراز کشیدم اما هر کاری میکردم خوابم نمی‌برد ، بچه هاخوابشون برده بود و همه جا رو سکوت گرفته بود تا صبح ده بار از جام بلند شدم و از ایوون به کوچه نگاه کردم و خونه ی عمه رو نگاه کردم که شاید خبری باشه و مثل اون شب که من دم دمای صبح رسیدم خونه ی عمه، اونم نصف شب یا دم صبح برسه اما هیچ خبری نبود و کل ده رو سکوتی موزی و کسل کننده پر کرده بود ، حالم خوب نبود ، اینقدر دلشوره داشتم که از شدت دلشوره حالت تهوع گرفته بودم. بالاخره صبح شد و مردم ده اول خروس خوان بیدار شدن و مشغول کار شدن و زندگی دوباره جریان گرفت منم از همسایه خداحافظی کردم و گفتم میرم خونه ی عمه شاید صبح زود برسه رفتم خونه ی عمه و کمی تو رختخواب دراز کشیدم و خوابم برد چشم که بازکردم  ساعت چوبی عمه که شماته ای بالای سرش بود توجهم رو جلب کرد دو سه ساعتی خوابیده بودم از عمه خبری نبود دیگه نمی‌تونستم طاقت بیارم ساکم رو برداشتم و رفتم سمت جاده، تو راه با خودم حرف میزدم و از استرس و نگرانی گریه میکردم ، همینجور به سمت انتهای جاده میرفتم اون زمان ماشین و وسیله نقلیه ای نبود نهایت یکی دوتا که مال ارباب و بچه هایش بود. مردم با اسب و گاری و ... این طرف اون طرف میرفتن،همینجور که غصه دار از ده دور میشدم گاری ای رو دیدم که به سمت من میاد وقتی منو دید مرد گاریچی اسبش رو نگه داشت و گفت کجا میخوای بری ؟ بیا بالا تا یه مسیر با خودم ببرمت ، گفتم میرم ده خودمون ، ده ارباب ، عمه ثریا از دیروز رفته و برنگشته ، مرد که از اهالی ده عمه بود گفت بیا بالا تا سر جاده ی دهتون میبرمت بقیه رو خودت پیاده برو من باید این علوفه رو برسونم به بالا ده ازش تشکر کردم و روی علوفه ی بار زده شده نشستم ، مرد واسه خودش آوازمحلی میخوند آوازی که سوز صداش اشک هر جنبنده ای رو در میاورد ، منم که دلم پر بود و غصه دار، بی صدا اشک میریختم و به سرنوشت نامعلومی که در انتظارم بود فکر میکردم، سر جاده ی اصلی روستا که رسیدیم مرد نگه داشت و گفت برو دخترم مراقب خودت باش خدا همه رو از چنگ ظالمین نجات بده ، ساک رو برداشتم و سمت ده حرکت کردم ازاول جاده تا خونه ی ما تقریبا یک ساعتی راه بود اطراف جاده زمین های کشاورزی مردم بود و تک و توک خونه هایی که کنار مزرعه شون ساخته بودن ، مسیر خیلی خلوت بود این خلوتی عادی نبود چون اون جاده خیلی پر رفت و آمد بود و روستایی ها مدام برای کار و رفت و آمد به شهر و روستاهای دیگه از اونجا عبور میکردن دلم میخواست یه گاری از اونجا رد بشه من تا خونه سوار بشم و باهاش برم همینجور تو راه با خودم فکر میکردم که چند تا جوون اسب سوار رو که سمت روستای مامیرفتن رو دیدم نزدیک من که رسیدن دیدم بچه های روستای خودمونن ، علی رضا منو که دید افسار اسبش رو کشید و گفت گلبهار تو اینجا چکار می‌کنی؟ هیچ معلومه کجایی تو دختر ؟ تموم روستا رو دنبال تو گشتیم ما ، گفتم  نبودم دیگه رفته بودم شهر ، علیرضا گفت خب چرا برگشتی/دیوونه ای؟ ارباب دنبالته میخواد جای بدهی بابات تو رو ببره قلعه ش ، بعد تو خنگ دوباره برگشتی روستا چه کنی آخه؟برگرد گلبهار تا وارد روستا نشدی و مردم ندیدنت، برگرد ، اصلا بیا سوار شو پشت من ببرمت تا یه مسیری بعد خودت برو شهر. گفتم نه علیرضا من برنمی‌گردم می‌خوام ببینم بابام اینا چطورن ؟ سری بهشون بزنم نگرانشونم. پسرای ده که چند قدم جلوتر وایستاده بودن علیرضا رو صدا کردن. علیرضا گفت شما برین من گلبهار رو میارم بعد از اسب پیاده شد و گفت تو سوار شو من کنار اسب پیاده میام اینجوری کمتر خسته میشی ولی از من بشنو برگرد گلی، برگرد شهر، اینجا هیچی نداره، بابات اینا هم خوبن ، هر چند روز یه بار ارباب بابات رو می‌بره قلعه و سوال جواب می‌کنه و برمیگرده اینجا همین جوره دیگه باید به ارباب پول بدی یا خراج بدی وگرنه اذیتت میکنن ، من یکم بگذره از روستا میرم گلی میرم شهر کارمیکنم من نمیتونم رو زمین کار کنم و بدم ارباب بخوره زور داره برام ، بابام همش زیر بار زور رفته من دلم نمی‌خواد. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا