🌍شاید باورتون نشه در زمان دایناسورها، سنجاقک هایی به اندازه شاهین در سیاره ما یافت می شدند
عجـ👽ــایب جـهــ💀ــان😨👇
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
دو مدل سیستم اندازهگیری توی دنیا داریم. یکیمتریک، یکی هم امپریال. متریک همونیه که اکثر دنیا استفاده میکنن. متر، گرم، سانت، لیتر و... اون یکی سیستم اسمش امپریاله. قدیمیتره و آمریکاییها ازش استفاده میکنن. پوند، اینج، اونس، فوت، مایل و...
آمریکا قبول کرده بود که سیستمش رو تبدیل به متریک کنه اما کشتی ای که وزنهها و واحدهای استاندارد رو حمل میکرد توسط دزدای دریایی سرقت میشه. بعدشم آمریکایی ها بیخیال موضوع میشن.
خلاصه هربار که بدبختی میکشید تو تبدیل این واحدها به همدیگه یادتون باشه یه تف به قبر اون دزد دریایی بندازید.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_پنجم
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید همسایه ی عمه گفت پاشو دختر جان پاشو بریم خونه ی ما چراغ رو خاموش کن، شام رو بزار پایین چراغ بریم خونه ی ما یه چیزی بخوریم و بخوابیم روستا بود و اهالی زود میخوابیدن و این عادت همه ی مردم ده بود، بغضم گرفته بود حالا دیگه نگران عمه هم بودم و مطمئن بودم برای بابا واقعا اتفاقی افتاده که عمه برنگشته،گریه کنان چراغ رو خاموش کردم و غذارو برداشتم و گفتم میارم خونه ی شما با هم میخوریم چون عمه که نیست و این غذا هم خراب میشه، با زن همسایه رفتیم خونشون و بچه هاش از دیدن آبگوشت خوشمزه و آماده کلی خوشحال شدن.بچه ها با اشتهای زیاد شام خوردن ، غذا ازگلوم پایین نمیرفت، مدام صورت بابا جلو نظرم بود به زور چند لقمه خوردم و کنار بچه های همسایه دراز کشیدم اما هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ، بچه هاخوابشون برده بود و همه جا رو سکوت گرفته بود تا صبح ده بار از جام بلند شدم و از ایوون به کوچه نگاه کردم و خونه ی عمه رو نگاه کردم که شاید خبری باشه و مثل اون شب که من دم دمای صبح رسیدم خونه ی عمه، اونم نصف شب یا دم صبح برسه اما هیچ خبری نبود و کل ده رو سکوتی موزی و کسل کننده پر کرده بود ، حالم خوب نبود ، اینقدر دلشوره داشتم که از شدت دلشوره حالت تهوع گرفته بودم. بالاخره صبح شد و مردم ده اول خروس خوان بیدار شدن و مشغول کار شدن و زندگی دوباره جریان گرفت منم از همسایه خداحافظی کردم و گفتم میرم خونه ی عمه شاید صبح زود برسه رفتم خونه ی عمه و کمی تو رختخواب دراز کشیدم و خوابم برد چشم که بازکردم ساعت چوبی عمه که شماته ای بالای سرش بود توجهم رو جلب کرد دو سه ساعتی خوابیده بودم از عمه خبری نبود دیگه نمیتونستم طاقت بیارم ساکم رو برداشتم و رفتم سمت جاده، تو راه با خودم حرف میزدم و از استرس و نگرانی گریه میکردم ، همینجور به سمت انتهای جاده میرفتم اون زمان ماشین و وسیله نقلیه ای نبود نهایت یکی دوتا که مال ارباب و بچه هایش بود. مردم با اسب و گاری و ... این طرف اون طرف میرفتن،همینجور که غصه دار از ده دور میشدم گاری ای رو دیدم که به سمت من میاد وقتی منو دید مرد گاریچی اسبش رو نگه داشت و گفت کجا میخوای بری ؟ بیا بالا تا یه مسیر با خودم ببرمت ، گفتم میرم ده خودمون ، ده ارباب ، عمه ثریا از دیروز رفته و برنگشته ، مرد که از اهالی ده عمه بود گفت بیا بالا تا سر جاده ی دهتون میبرمت بقیه رو خودت پیاده برو من باید این علوفه رو برسونم به بالا ده ازش تشکر کردم و روی علوفه ی بار زده شده نشستم ، مرد واسه خودش آوازمحلی میخوند آوازی که سوز صداش اشک هر جنبنده ای رو در میاورد ، منم که دلم پر بود و غصه دار، بی صدا اشک میریختم و به سرنوشت نامعلومی که در انتظارم بود فکر میکردم، سر جاده ی اصلی روستا که رسیدیم مرد نگه داشت و گفت برو دخترم مراقب خودت باش خدا همه رو از چنگ ظالمین نجات بده ، ساک رو برداشتم و سمت ده حرکت کردم ازاول جاده تا خونه ی ما تقریبا یک ساعتی راه بود اطراف جاده زمین های کشاورزی مردم بود و تک و توک خونه هایی که کنار مزرعه شون ساخته بودن ، مسیر خیلی خلوت بود این خلوتی عادی نبود چون اون جاده خیلی پر رفت و آمد بود و روستایی ها مدام برای کار و رفت و آمد به شهر و روستاهای دیگه از اونجا عبور میکردن دلم میخواست یه گاری از اونجا رد بشه من تا خونه سوار بشم و باهاش برم همینجور تو راه با خودم فکر میکردم که چند تا جوون اسب سوار رو که سمت روستای مامیرفتن رو دیدم نزدیک من که رسیدن دیدم بچه های روستای خودمونن ، علی رضا منو که دید افسار اسبش رو کشید و گفت گلبهار تو اینجا چکار میکنی؟ هیچ معلومه کجایی تو دختر ؟ تموم روستا رو دنبال تو گشتیم ما ، گفتم نبودم دیگه رفته بودم شهر ، علیرضا گفت خب چرا برگشتی/دیوونه ای؟ ارباب دنبالته میخواد جای بدهی بابات تو رو ببره قلعه ش ، بعد تو خنگ دوباره برگشتی روستا چه کنی آخه؟برگرد گلبهار تا وارد روستا نشدی و مردم ندیدنت، برگرد ، اصلا بیا سوار شو پشت من ببرمت تا یه مسیری بعد خودت برو شهر. گفتم نه علیرضا من برنمیگردم میخوام ببینم بابام اینا چطورن ؟ سری بهشون بزنم نگرانشونم. پسرای ده که چند قدم جلوتر وایستاده بودن علیرضا رو صدا کردن. علیرضا گفت شما برین من گلبهار رو میارم بعد از اسب پیاده شد و گفت تو سوار شو من کنار اسب پیاده میام اینجوری کمتر خسته میشی ولی از من بشنو برگرد گلی، برگرد شهر، اینجا هیچی نداره، بابات اینا هم خوبن ، هر چند روز یه بار ارباب بابات رو میبره قلعه و سوال جواب میکنه و برمیگرده اینجا همین جوره دیگه باید به ارباب پول بدی یا خراج بدی وگرنه اذیتت میکنن ، من یکم بگذره از روستا میرم گلی میرم شهر کارمیکنم من نمیتونم رو زمین کار کنم و بدم ارباب بخوره زور داره برام ، بابام همش زیر بار زور رفته من دلم نمیخواد.
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_ششم
احتمالا سال دیگه میرم شهر کارگری میکنم ببینم چی میشه ، بهتر از کار مفت واسه اربابه
همین جور با علیرضا حرف میزدیم و سمت ده میرفتیم هم صحبتی با علیرضا باعث شد مسیر حالیم نشه و زود برسیم. نزدیک که شدیم با تعجب دیدم مردم ده وسط میدون بازار روستا جمع شدن و همه پچ پچ میکنن ، علیرضا منو سر پل پیاده کرد و گفت گلی تو برو خونه من سر و گوشی آب بدم.همین جور با علیرضا حرف میزدیم و سمت ده میرفتیم هم صحبتی با علیرضا باعث شد مسیر حالیم نشه و زود برسیم. نزدیک که شدیم با تعجب دیدم مردم ده وسط میدون بازار روستا جمع شدن و همه پچ پچ میکنن علیرضا منو سر پل پیاده کرد و گفت گلی تو برو خونه من سر و گوشی آب بدم.روسری بزرگی که روی سرم بود رو جلوی صورتم گرفتم و رفتم سمت خونه.هیچکس خونه نبود صدای جیغ و فریاد و التماس و گریه از تو میدون بازار به گوش میرسید تعجب کردم یعنی چه خبر بود که همه ی اهالی حتی مامان اینای منم اونجا جمع بودن ، با نگرانی قدم تند کردم و خودمو به میدون بازاررسوندم ، اهالی جمع بودن و راهی برای دیدن وسط میدون نبود فقط صدای ناله و فریاد و التماس مرد و زن و بچه میومد، با اضطراب خودمو از لابه لای جمعیت کشوندم جلو باورم نمیشد بابا بود پاهاش رو فلک کرده بودن و جلوی چشم همه ی اهالی ده نوکرای ارباب با شلاق بی رحمانه به پا و بدن بابا میزدن،مامان التماس میکرد و هر از گاهی برای دور کردن مامان از اونجا شلاقی هم به پا و کمر مامان میزدن،خواهر برادرام گوشه ی چادرمامان و عمه رو گرفته بودن و جیغ میزدن و التماس میکردن، از کف پا و سر و صورت بابا خون میومد، دلم داشت از جاش در میومد، وحشت زده بودم نتونستم طاقت بیارم اومدم خودمو بندازم جلوی بابا و نزارم بزننش که یکی منو محکم از پشت گرفت و سمت خودش کشوند با گریه نگاه کردم عمه بود منو با نگرانی سمت خودش میکشوند و گفت تو اینجا چکار میکنی گلبهار ، بیا برو خونه خودتو قایم کن بابات به خاطر تو داره کتک میخوره همین حین که صدای عمه و ناله ی بابا و جیغ مامان توی گوشم پیچیده بود، صدای خواهرکوچیکم رو شنیدم که جیغ میزد ولم کنید ولم کنید مامان دوید سمت خواهرم. نوکرای ارباب خواهر کوچیکم که هشت سال بیشتر نداشت رو به زور سوار گاری میکردن که جای باج و خراج بابا ببرن خواهرم دست و پا میزد و مامان کتک میخورد و بابا که دست و پایش بسته بود فحش میداد و کتک میخوردنتونستم طاقت بیارم به زورخودمو از دست عمه بیرون کشوندم و دویدم سمت خواهرم مامان وحشت زده بود.رفتم سمت آبجیم و به نوکرا گفتم ولش کنید من جاش میام مگه دنبال من نبودین؟ مگه نمیخواستین دختر بزرگ خانواده رو ببرین ؟من میام خواهرمو ول کنید سربازا که مات و مبهوت مونده بودن سریع خواهرم رو از رو گاری پرت کردن پایین و منو انداختن تو گاری و دست و پام رو بستن و حرکت کردن. صدای ناله و فریاد بابا و مامان و عمه اینا تو گوشم بود. یکی از نوکرای ارباب با شلاق محکم منو میزد و میگفت دختره ی چشم سفید کدوم گوری بودی هان؟ فرار میکنی ؟ بزار ببرمت پیش ارباب بلایی به سرت میارم که خون گریه کنی ، روزگار برامون نزاشتی از بس شب و روز دنبالت گشتیم ، مرد همینجور با شلاق منو میزد و فحش میداد و بد و بیراه میگفت بالاخره رسیدیم به عمارت بزرگ ارباب در آهنی بزرگ با صدای خش داری باز شد و گاری که من توش بودم با سرعت بالا وارد عمارت شد پشت سر ما هم دو تا گاری دیگه وارد عمارت شدن ولی من چون دست و پامو بسته بود نمیتونستم سرم رو بچرخونم و ببینم کی توی اون گاری هاست ، وارد حیاط که شدیم مرد دیگه منو شلاق نزد فقط با صدای بلند و خنده ی شیطنت واری فریاد میزد ارباب ارباب مژدگانی بده موش فراری رو گرفتیم، ارباب مژدگانی بده،گاری جلوی ایوون ملکی بزرگ وایستادن و خیلی زود اطراف گاری با فاصله پر شد از آدم های مختلف تازه بعد از اینکه منو از گاری روی زمین پرت کردن دیدم که کل خانواده م هم تو گاری های دیگه دست بسته آوردن پیش ارباب ، تمام بدنم درد میکرد بابا خونی و بیحال بود با چشمای اشکی به خون نشسته نگام کرد و سری تکون داد و گفت چرا اومدی گلبهار ؟چرا نموندی ؟ یکی از سربازا با لگد به پهلوی بابا زد که صدای ناله ش بلند شد و روی زمین افتاد ، دست و پام میلرزید نانداشتم ، همین حین درب اتاق بزرگی باز شد و ارباب با لباس شیک و مرتب همراه زنی که احتمالا همسرش بود و چند نفر خدم و حشم اومدن روی ایوون صندلی گذاشتن و زن ارباب نشست رو صندلی ارباب اومد روی ایوون و گفت چه خبره کاس آقا مژدگونی چی میخوای؟ مرد که تا اون موقع شلاق تو دستش بالا پایین میرفت تا کمر جلوی ارباب خم شد و گفت گلبهار رو پیدا کردیم آوردیم برات ارباب همون دختر فراری که آبروی ده رو برده بود.
ادامه دارد