eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
22.8هزار دنبال‌کننده
40هزار عکس
6.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سالار گفت همه چیز هست نمی‌خواد منتظر بمونی برو شامت رو بخور هر چیز هم کم اومد از غذای دیگه میخوریم نبینم پشت در بمونی هااا ، سرده برو شامت رو بخور.عمه نگاهی به میز انداخت و گفت هیچی کم نیست دخترم برو یک ساعت دیگه بیا واسه جمع کردن میز ، ارسلان که پشت میز ناهار خوری نشسته بود وداشت واسه خودش غذا می‌ریخت نگاهی افسوس وار بهم کرد و با دست اشاره زد که از اتاق برم بیرون ، به نشونه ی احترام نیمه خم شدم و از در اومدم بیرون چشام اشکی بود ، یاد مادر و پدرم و خانواده م افتاده بودم ، دلم براشون تنگ شده بود دلم نوازش های دست پدرم رو‌ میخواست و‌ قربون صدقه های مادرم رو ، چقدر دلم میخواست از اون همه غذا یکم برای مامان اینا می‌بردم ، اصلا اونا هم می‌تونستن از این غذاها بخورن، بعضی از اون مدل غذاها رو خود من تا اون شب ندیده بودم و اسمش رونمی‌دونستم ،بچه ها صدام کردن گلبهار چیزی کم و کسر نیست گفتم نه شامتون رو بخورین ، بعد خودم هم رفتم تو مطبخ کنارشون نشستم و کمی برنج و فسنجون ریختم و شروع کردم به خوردن ، غذا لذیذ بود و منم گشنه، اما طرز رفتار ارسلان باعث میشد هر از گاهی بغض کنم و راه گلوم بسته بشه ، همکارا میخندیدن و میگفتن این همه غذا گلی .. آخه چرا فسنجون برداشتی هی گلوت رو میگیره ، بیا یکم شیرین پلو بخور ، مرغ ناردونی بخور اون فسنجون رو بزار کنار می‌دیم مرغ وخروس ها میخورن بیا از اینا بریز بخور که راحت ازگلوت بره پایین بهشون لبخند میزدم و چیزی نمی گفتم باآب،غذا رو پایین میدادم شام رو که خوردیم هرکدوم از بچه ها یه چیزی تعریف میکرد و می‌خندیداما من فکرم پیش مامان اینا بودو اینکه اصلا عید میتونم برم پیششون و ارباب اجازه میده برم دیدنشون چند ماه بود که ندیده بودمشون و خیلی دلتنگشون بودم،چند بار که بعضی از کلفت و ندیمه ها واسه خریدبیرون رفته بودن ازشون خواسته بودم سری به خانواده من بزنن.پس اندازی که تو اون چند وقت جمع کرده بودم رو ‌براشون فرستاده بودم خیلی دلم براشون تنگ شده بود ، اون شب گذشت و سالار و ارسلان مهمونیشون تموم شد و خندان و شوخی کنان از خونه ی عمه اومدن بیرون ، همه ی خدم و حشم تو‌ حیاط جمع شدن و جلوی دوتا خانزاده دولا راست شدن ، اونا هم به همشون نفری یه سکه انعام دادن ، من کنار مطبخ ایستاده بودم و منتظر بودم که اون دوتا برن و منم زودتر سالن غذا خوری رو‌ جمع کنم و برم بخوابم ، سالار نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت بیا گلبهار بیا انعامت رو بگیر. با خجالت چند قدم جلو رفتم و کنار عمه با فاصله وایستادم سالار پنج تا سکه گذاشت کف دستم و گفت عید که میخوای بری به خانواده ت سر بزنی براشون کمی خرید کن ، ارسلان کنارسالار وایستاده بود یه کیسه ی کوچیک در آورد و گفت بیا خانم کوچولو اینم انعام من. تو از همه ی این جمع کوچیکتری و خوب فرزی، بعد رو به عمه کرد و گفت آفرین عمه خانم خوب تربیتش کردی. اینو گفت و سوار اسبش شد ، سالار گفت عمه جان خواستی بری خرید گلبهار هم‌ ببر بزارواسه خانواده‌اش عیدی بخره هر چی کم آورد من میدم ، از اینکه سالارمی‌گفت واسه خانواده م عیدی بخرم و عید میرم بهشون سر میزنم خیلی ذوق زده بودم واقعا اگر سالار اجازه ی این کار رو بهم میداد واسه همیشه نوکرش میشدم چون خیلی دلتنگشون بودم ، با خجالت از سالار تشکر کردم و جلوی ارسلان هم سرم رو به معنای تشکر تکون دادم و گفتم آقا از شما هم ممنونم سایه تون مستدام ، همه ی اهل اون عمارت اون شب خوشحال بودن چون از هر دو ارباب زاده انعام گرفته بودن و ارباب جوان بهشون قول مرخصی داده بود انگارخستگی از جون همه در رفته بود و علیرغم اون همه کار همگی شاد و خنده کنان رفتن واسه جمع کردن و‌ شستن و‌ جابه جایی ظروف. منم بعد از رفتن سالار و ارسلان رفتم تو اتاق عمه و ظرفها و غذاها رو جمع کردم و آوردم مطبخ ، بقیه هم سریع میشستن و جابه جا می‌کردن، عمه بعد از اینکه کل اتاق رو به کمک یکی از خدمه تمیز کردم گفت گلبهار این لباس ها خیلی بهت میاد، علی الخصوص این روسری، ارسلان کلی ازت تعریف کرد. با لبخند گفتم ممنونم عمه خانم شما لطف کردین این لباسهای گرون و قشنگ رو برام گذاشتین وگرنه من که نه همچین سلیقه ای دارم نه پولی برای خرید این لباس های گرون ، ارباب زاده ارسلان و سالار هم خیلی لطف دارن خدا بهشون سلامتی بده. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زنی که شوهرش را خورد! اومایما مدل و پرستار مصری بود که به لوس انجلس نقل مکان کرد انجا با مردی ۵۷ ساله اشنا شد و مدتی بعد باهم ازدواج کردند.چند ماه بعد از ازدواج رفتار شوهرش تغییر کرد و او را از لحاظ جن س ی و جسمی ازار میداد.صبر اومایما تمام شد و با قیچی به او حمله کرد و بعد با اتو او را بشدت کتک زد.سر و دست و پاهایش را قطع کرد درون قابلمه گذاشت دنده های شوهرش را جدا کرد ان ها را پخت و با یک لباس قرمز و رژ قرمز ان را برای شام صرف کرد!! او در نهایت به حبس ابد محکوم شد! 🪓 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
حکاکی‌های قدیمی که یاد و خاطره ساکنان شگفت‌انگیز پاتاگونیا را حفظ کرده‌اند. غول‌های پاتاگونیایی از ارتفاع فاتحان اروپایی بلندتر بودند و در تصویر اول می‌توان به عنوان مثال ارتفاع آن‌ها را با یک اسب مقایسه کرد. اگر واقعاً یک ملت کامل از غول‌ها وجود داشته، سوال ساده و منطقی این است که اسکلت‌هایشان کجا هستند؟ تمام کسانی که توسط کاوشگران شجاع آمریکای جنوبی از بین رفته‌اند، چه شده‌اند؟ 🪓 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎این تصویری از زره یک جوان 19 ساله است که در جنگ واترلو گلوله توپ به سینه او برخورد کرده است.😦 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏اینجا سافاری پارک knowsley در انگلستانه که در این پارک می‌تونید با ماشین در بین حیوانات حرکت کنید و از حضور در نزدیکی اون‌ها شگفت‌زده بشید. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏روستائی شگفت انگیز در چین 🤯 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏در یکی از شکنجه های قرون وسطی قربانی را داخل قفسه قرار داده و در مرتفع ترین ساختمان آویزان و مدتها صبر میکردند تا بمیرد؛ بعد از مرگش جسدش را پایین نمی آوردند تا پرندگان جسدش را بخورند🤯 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا