2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اسرار پر ابهام فکت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیزدهم
عمه گفت من آخر این هفته میخوام برم جمعه بازار تو رو با خودم میبرم. هر چی خواستی بخر هم واسه خودت هم واسه خانواده ت، سه روز برو بهشون سر بزن ، شیک بپوش و خانواده ت هم شیک و مرتب کن ، بالاخره تو الان حقوق بگیر اربابی، درسته پیشش کارمیکنی تا بدهی پدرت رو بدی اما ارباب آخر سال بهت یه حقوق میده سالار هم هواتو داره، تو هم از این فرصت استفاده کن و خودت رو نشون بده ، سالار ازآدمای زرنگ و باهوش خوشش میاد، تو بایدخودتو نشون بدی، شاید تورو برد کنار دست خودش حساب کتاب یاد بگیری و مثل یه حساب دار حقوق بگیری ، از عمه تشکر کردم و گفتم من هر چی دارم از شما دارم خدا سایه تون رو بالا سرم نگه داره عمه خانم ، خدا به سالارخان سلامتی بده ، اون شب بعد از مدتها کار و خستگی با ذوق دیدارخانواده م و وعده ی سالار و عمه راحت خوابیدم، صبح زود طبق همیشه بیدار شدم و مشغول تمیز کاری خونه ی عمه شدم. چون سالارگفته بود دیگه نرم عمارت اصلی، کسی جرات نداشت حرفی بزنه و بخواد من واسه کار برم عمارت بزرگ، اما خودم خونه ی عمه خانم رو نظافت کردم و شروع به تمیزکاری واسه عید کردم، چون دلم نمیخواست خونه ی عمه از بقیه ی جاها عقب بیفته ، همین که قاطی بقیه نبودم و اون ارباب بزرگ رو نمیدیدم خودش کلی به نفعم بود، اون روز تنهایی کلی تمیزکاری عید عمه رو انجام دادم و شام هم از اضافه ی غذای شب قبل مونده بود که دوباره گرمش کردم اما برای عمه خانم غذای تازه پختم غروب شد و خدمه ها برگشتن خسته و کوفته و بی رمق براشون چای تازه دم کرده بودم و بوی غذا همه جا برداشته بود وقتی خدمه ها رسیدن از دیدن حصیرهای شسته شده و آویزون شده روی دیوار و ایوون کلی تعجب کردن و خوشحال شدن که شامشون حاضره و چاییشون دم شده و خونه و حیاط آب و جارو شده است زنها دورم جمع شدن و گفتن گلبهار خیلی خوبه که تو خونه بودی الان غم ما رو گرفته بود که با این خستگی کی میخواد واسه عمه شام بزاره و کارها رو ردیف کنه خدارو شکر تو خونه بودی ، چایی که دم کشیده بود و بوی دمش هوش از سر همه میبرد روبرداشتم و ریختم تو استکان های کمر باریک و آوردم تو حیاط همه ی خدمه ها ازخستگی وا رفته بودن ، عمه اومد روایوون و گفت گلبهار امشب خیلی خسته شدی شامت رو بیار پیش من تو اتاق با هم بخوریم.خدمه ها چای رو خوردن و رفتن مطبخ و هر کدوم واسه خودش غذایی کشید و منم غذای عمه خانم رو کشیدم و گذاشتم تو مجمع و غذای خودم هم که از دیشب مونده بود رو کشیدم و بردم اتاق عمه ، شام رو با هم خوردیم، البته عمه از غذای خودش هم به من تعارف کرد و مجبورم کرد کمی ازش بخورم.وقتی همه خوابیدن تو بیا اینجا پیش من بخواب ، از امشب دیگه نمیخواد بری اتاق خودت بخوابی بیاهمین جا پیش من بخواب یه وقت شب نصفه شب من چیزی خواستم خیالم راحته تو کنارمی و صدامومیشنوی ، آخه من فقط به تو اعتماد دارم تو مثل دختر نداشته م هستی خدا نخواست من بچه داشته باشم و حسرت مادر شدن به دلم موند تا ابد اما تو مثل دختری هستی که همیشه آرزو داشتم و دلم میخواست براش مادری کنم ، لبخندی زدم و گفتم ممنون عمه خانم شما هم خیلی مهربونی ، منم حس میکنم پیش مادرم هستم ، وقتی محبت شما رو میبینم یاد مادرم میفتم ، آخر شب اومدم پیش عمه یه تخت یه نفره گوشه ی اتاقش برام آماده کرده بود با پتو و ملحفه ی نو ازش تشکر کردم و گفتم من تا حالا روی تخت نخوابیدم ممنونم عمه خانم خدا به دلت شادی بده ، عمه آهی کشید و گفت شوهرم عاشقم بود به زور و التماس منو به دست آورد ، اکبر دوستم داشت منم دوستش داشتم آرزو داشتم براش چند تا بچه بیارم ، مامان بشم و اونم بابای بچه هام جوون بودم و پر از آرزو ، گاهی با هم تا مرز رویا میرفتیم اسم بچه هامون رو انتخاب میکردیم اسم دخترم رو گلبوگذاشته بودم اسم پسرا رو خودش انتخاب کرده بود اما بخت باهامون یاری نکرد ، من بچه دار نشدم. پنج سال تلاش کردیم ، دکتر از همه جا آوردیم نشد که نشد ، اکبر گفت یه کنیز میاره بچه دارمیشه بعد اونو طلاق میده بچه رو با هم بزرگ میکنیم ، دلم خیلی گرفت اما اون حق داشت پدر بشه ، البته دلم واسه اون کنیز هم میسوخت که قرار بود بچه ای رو به دنیا بیاره و نبینتش ، مادری که از بچه ش جدا بشه ، اما به هر حال با غصه و غم زیاد قبول کردم که زن بگیره یه دختر از یه روستای دیگه ، فقیر و بی پول در ازای به دنیا اومدن بچه اکبر قول چند جریب زمین کشاورزی به خانواده ش داده بود ، دختر کم سن و سال و ساده هنوز در مرحله ی حرف بود و هیچکس جز من نمیدونست اما نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای رفت و این جریان رو گذاشت کف دست پدرم خان بزرگ ، خان رو من حساس بود.یه دونه دخترش بودم از اول راضی به ازدواج منو اکبر نبود
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_چهاردهم
اما چون من اصرارداشتم و بهش علاقمند بودم موافقت کرده بود حالا براش سنگین بود که دختر دسته گلش هوو رو تحمل کنه اون شب خونه بودم که یه قشون اومدن خونه مون و تا تونستن اکبر رو زدن و منو از اون خونه آوردن بیرون و بردن عمارت پیش پدرم ، هر چی گریه کردم و التماس کردم که من خودم از اکبر خواستم این کار رو بکنه باباقبول نمیکرد و حرف خودش رو میزد میگفت اکبر از اول لایق خانوادهی ما نبوده و این انتخاب اشتباه من بوده و حالا تاوانش رو پس دادم فردای اون روز اکبر رو کتک خورده و آش و لاش آوردن عمارت وقتی دیدمش خون به جگرم افتاد ، بابا در حالی که انگار بویی از عشق و محبت نبرده بود اکبر رو وادار کرد منو طلاق بده اکبر در حالی که التماس میکرد و گریه میکرد که منو دوست داره و خان بهش یه فرصت دیگه بده زیر کتک هایی که میخورد منو طلاق داد ، از اون روز تا الان چهل سال گذشته. از روزی که اکبر رو زخمی و با سر و صورت خونی از عمارت بردن بیرون من دیگه اکبر رو ندیدم ، بعضی ها میگفتن خودشو کشته ، بعضی ها میگفتن تو شهر زندگی میکنه ، بعضی ها میگفتن اون شب سر به نیستش کردن و .... من موندم و چهل سال انتظار و غم و دلتنگی و حسرت زندگی عاشقانه ای که حسرتش به دلم موند ، عمه داستان زندگیش رو که تعریف میکرد گوشه ی چشمش رو با دستمال پاک میکرد. دلم براش سوخت دختر خان ، با اون همه ثروت و ناز و نوازش این همه غم و غربت و غصه داشت غمی که سالها تو سینه ش محبوس بود و باهاش زندگی کرده بود
عمه با گوشه ی روسری چشمش رو مالید گفت بیا گلبهار بیا یکم بغلت کنم دختر جان تو منو یاد جوونی های خودم میندازی ، برای اولین بار رفتم سمت عمه و بغلش کردم چقدر آغوشش گرم و مادرانه بود و پر از حسرت و آرزو دلم براش سوخت دستش رو بوسیدم و گفتم من کنارتون میمونم عمه جان هر وقت خواستین برام از قدیم بگین از هر چی که دلتون میخواد من گوش میکنم. اون شب عمه تو بغلم گریه کرد منم به یاد مادرم گریه کردم ، شب تو اتاق عمه خوابیدم و صبح زود دوباره مشغول کار و نظافت شدم این بار با محبت و عاشقانه برای عمه کار میکردم و دلم میخواست دلش شاد باشه ، چند روز گذشت اون روز با عمه برای خرید لباس و سوغاتی و عیدی رفتیم بازار ، عمه کلی خرید کرد و منو وادار میکرد کلی وسیله برای خانواده م بخرم و سوغات و عیدی خانواده مرو خودش حساب میکرد و میگفت سالار سفارش کرده نباید چیزی کم و کسر باشه.سالار گفته چیزی کم و کسر نباشه و همه چیز بخرید ، عمه خیلی مهربون و بامحبت بود و انگار داشت واسه دخترش خرید میکرد راستش اولین بار بود که برای خرید لباس عید بازار میرفتم همیشه عید که میشد لباسهایی که مامان تو زمستون میبافت رو میپوشیدم نو بودن اما همه یه جور و یه مدل ، نهایت خریدمون این بود که کفشی از بازار میخریدیم اونم اینقدر سایزش رو بزرگ میگرفتیم که یکی دو سال بپوشیم ، کلا بیشتر آدمای روستا همین جور بودن. مادرها برای بچه هاشون لباس میدوختن یا میبافتن و همون میشد لباس عیدشون برای خواهر کوچیکم کفش و لباس و روسری خریدم همش تو اون لباس تصورش میکردم اینکه چقدر صورت ناز لپ گلیش تو این لباس قشنگ میشد ، خریدامون رو که کردیم برگشتیم عمارت ، عمه واسه خانم های خدمه نفری یه روسری قشنگ عیدی خریده بود و واسه آقایون هم جلیقه خریده بود که تو ایام عید همه یک دست و یک فرم لباس داشته باشن ، چند روز بیشتر به عید نمونده بود همه ی کارهای عمارت انجام شده بود دل تو دلم نبود که برم خونه و خانواده م رو ببینم ، عمه گفت اولین نفر بعد از سال تحویل میتونم برم مرخصی ، سه روز اول عید همه باید تو عمارت میموندن چون مهمان زیاد بود و همه باید پذیرایی میکردن و باید تو عمارت میموندن بعد از روز سوم چند نفر چند نفر میتونستن دو سه روز برن خونه و برگردن ، البته بودن خدمه هایی که حقوق بگیر ارباب بودن و هر هفته یه روز میرفتن و برمیگشتن اما بعضی ها هم که مثل من واسه کلفتی اومده بودن حق نداشتن برن خونه یا خانواده شون بیاد.عمارت بزرگ و شیک و قشنگ بود در واقع انگار خودش یه روستای کوچیک بود اما دیوارهای بلند اطرافش و درختهای پیر و بزرگ کنار دیوار، اونجا رو انگار تنگ و تاریک کرده بود ، بالاخره سال تحویل شد و روز اول عید شد ، همه ی خدمه ها لباسهای نو پوشیده بودن و مرتب و تمیز به صف ایستاده بودن که عمه بهشون دستور بده ، روز اول عید عمه برای دیدن ارباب باید میرفت عمارت اصلی و چند تا از خدم حشمش رو با خودش میبرد ،اون سال اولین سالی بود که سال تحویل پیش خانواده م نبودم و حس غربت داشتم با وجودی که همه ی خدمه ها یک جا جمع بودیم و کلی موقع سال تحویل گفتیم و خندیدیم اما من دلم پیش خانواده م بود.
ادامه دارد
593.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این حادثه، جی سوینگلر یوتیوبر بریتانیایی برای یک ویدئوی «چالشی» سرش را داخل مایکروویوی پر از سیمان زودگیر قرار داد، اما سیمان خیلی سریع سفت شد و راه تنفسی او تقریباً بسته شد. دوستانش نتوانستند سیمان یا مایکروویو را بدون خطر بیشتر باز کنند و در نهایت آتشنشانی مجبور به مداخله شد. نیروهای امداد او را درحالی پیدا کردند که نیمههوشیار بود و با ابزارهای ویژه او را آزاد کردند.
سوینگلر فقط جراحات سطحی برداشت، اما این ماجرا باعث شد مقامها نسبت به خطرات چالشها و بدلکاریهای اینترنتی هشدارهای جدی منتشر کنند.
🪓
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما فقط چند ثانیه با فاجعه فاصله داشتیم حادثهای که میتوانست جهان را به آتش بکشد. روایت تکاندهندهای از جایی که ردّ حضور چیزی فراتر از انسان پیدا شد؛ چیزی که میتوانست جنگ جهانی سوم را کلید بزند
سوال این است ما با چه چیزی روبرو هستیم!
موجوداتی که توانایی نابود انسان در چند ثانیه را دارند،ولی چه موضوعی سبب میشود انها اینکار را انجام ندهند!؟
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱