eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
22.8هزار دنبال‌کننده
40.1هزار عکس
6.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طلا گرمی 19 تومن بخرم یا منتظر باشم؟!😊 🛑 تا بیست و سه تومن میره 🛑 یا برمیگرده همون محدوده 15 تومن؟! مو به مو نسبت به اتفاقات اخیر👇 https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811 📈📉 تحلیل ها و لحظه ای
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
♨️ قیمتِ ریزشیِ هر گرم طلای ۱۸ عیار 👇 https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811 قیمتِ طلای ۱۸ عیار رو هر ثانیه از اینجا چک کنید👆
عمه بلافاصله بعد از سال تحویل اومد بیرون و به همه نفری یک سکه عیدی داد و به من گفت آماده شم تا باهاش برم عمارت اصلی ، مش قربون و مش اسماعیل اسب عمه خانم رو آماده کردن و من کمکش کردم سوار شد و خودم کنار اسب همراه اون دوتا به سمت عمارت ارباب حرکت کردیم وقتی رسیدیم به عمارت کمک کردم و عمه از اسب اومد پایین چند تا از خدمه های عمارت اومدن سمت عمه و با احترام عمه رو سمت سالن بزرگ هدایت کردن منو مش قربون و مش اسماعیل همونجا جلوی ایوون موندیم ، مش قربون اسب عمه رو برد سمت اصطبل و مش اسماعیل هم همراهش رفت و بعد رفتن کنار خدمه های مرد و با هم شروع به گفتگو و تبریک عید کردن من تنها مونده بودم وسط حیاط ، کمی به اطراف نگاه کردم هوا سرد بود عید بود اما حیاط پر از برف بود و سرما آدم رو اذیت میکرد صورتم از دست سرما سرخ شده بود و دستم یخ زده بود ، همینجور بی هدف و هاج و واج جلوی ایوون وایستاده بودم که صدایی رو شنیدم ، گلبهار اینجا واینستا یخ میزنی سرم رو بلند کردم سالار بود کت شلوار شیک و خوش رنگی تنش بود و با اون چشمای قشنگش نگام میکرد سریع خودمو جمع و جور کردمو سلامی دادم و عید رو تبریک گفتم سالار خندید و گفت چه کردی ولی خوشگل شدی برو تو اون اتاق کنار ایوون اونجا همه ی کسایی که خانومشون رو آوردن عمارت جمع شدن ، برو اونجا گرم میشی به احترام دستم رو روی سینه م گذاشتم و تشکر کردم و سمت اتاق راه افتادم سالار گفت گلبهار عیدی نمی‌خوای ؟ ازش خجالت کشیدم میدونستم کلی برای خرید این لباسها پول داده گفتم ممنونم آقا از شما به ما رسیده ، سالار خندید و کیسه ی مخمل قرمز رنگ کوچیکی رو از جیبش درآورد و گفت بیا اینم عیدیت ، برو که یخ زدی گفتم ممنونم آقا من شرمنده ی شما هستم سالار با دست اتاقک رو نشون داد و خودش برگشت تو عمارت ، کیسه ی کوچیک قرمز رنگ رو تو دستم گرفتم گرم بود ، همینجور که سمت اتاقک میرفتم کیسه رو بوییدم بوی عطر خوشبویی میداد همینجور که عطر اون کیسه مستم کرده بود رسیدم به اتاقک در رو باز کردم قبل از اینکه برم داخل کیسه ی مخملی رو گوشه ی روسری م گره زدم و پنهان کردم عمه همیشه می‌گفت مالت رو سفت نگه دار همسایه ت رو دزد نکن ، تو عمارت دزدی زیاد میشد البته معمولا هم دزد پیدا نمیشد چون کسی جرات نداشت بگه سکه یا پولش گم شده ، به خاطر اینکه همه تنبیه میشدن ، رفتم داخل دخترای جوون همسن و سال من تو اتاق نشسته بودن و همه لباسهای نو تنشون بود باورم نمیشد اونی که اون گوشه نشسته بود و مثل خانم های خوشگل و مرتب کمی به خودش رسیده بود همون دوست و همسایه ی خودمون بود.حمیده بود باورم نمیشد این همه تغییر کرده باشه با لبخند رفتم نزدیکش و صداش کردم حمیده سرش رو بلند کرد و با دیدن من خندید و منو تو بغلش کشید و گفت واااای باورم نمیشه گلبهار ، تو اینجا چکار می‌کنی ؟ گفتم جای بدهی بابام اومدم اینجا کلفتی ، چند ماهه اینجام تو روندیدم تو کجایی پس ؟ حمیده خندید و گفت من کلفت خانم کوچیکم. این عمارت نیستم ، عمارت پایین ده هستم بعد با خنده دستش رو نشونم داد و گفت شوهر کردم گلبهار حلقه م رو ببین چشام گرد شد با تعجب گفتم با کی شوهر کردی ؟ چه بی خبر .. حمیده گفت با یکی از مردهای همون عمارت ، دیگه خانم کوچیک اونو به من معرفی کرد و منو به اون نشون داد بابا مامانم اومدن ما عقد کردیم ، گفتم مبارکه عزیزم الان راضی هستی ؟ حمیده گفت آره راضیم عبدالله مرد خوبیه ، زن داره بچه دار نشده چند ساله ، منو عقد کرده همینجا خونه ی خانم کوچیک زندگی میکنم و براش کار هم میکنم خانم کوچیک گفته اگه بچه دار بشم یه خونه و زمین بهم میده.با تعجب گفتم یعنی کارگراش اینقدربراش مهمن که اگه بچه دار بشی براشون خونه و زمین هدیه میده، خانم کوچیک باید زن خوبی باشه ، باید ببینمش حمیده گفت نمی‌دونم عبدالله اصلا تو عمارت نیست. بعضی روزا میاد کارهای خانم کوچیک رو می‌کنه و هفته ای یکی دوشب هم پیش من میمونه گفته اگه به زودی بچه دار شدم همش بهم سر میزنه و پیشم میمونه، کنار حمیده نشستم اون هی از خودشو کارشو شوهرش تعریف کرد و من گوش دادم دلم کمی براش میسوخت، اون موقع اکثر دخترای رعیت همین وضعیت رو داشتن یا با یه آدم فقیرتر از خودشون ازدواج میکردن یا زن دوم یه روستایی نسبتا پولدار می‌شدن.حمیده انگار از وضعیتش ناراضی نبودهی از عبدالله تعریف میکرد و خوشحال بودکلی با هم حرف زدیم و اون روزگذشت و شب شد شام عمارت شام مفصلی بود و ما هم بعد از پذیرایی از بزرگان عمارت حسابی به خودمون رسیدیم.خوبی عید این بود که هر کدوم از مهمونا فراخور حال خودش بهمون عیدی میداد و این منو خیلی خوشحال میکرد چون روزسوم میخواستم برم خونه مون و می‌تونستم کلی پول با سوغاتی های زیادی که خریده بودم واسه مامان اینا ببرم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⁉️انسان بعد از مرگ کجا میرود و چه بر سر روح او می آید ⁉️آیا مردگان صدای ما را میشنوند و جواب میدهند ⁉️آیا اموات هم دلتنگ می‌شوند؟ ‼️آنچه را که می‌خواهید بدونید در این جا بخوانید ديدنش ضرر ندارد 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
برای حاجات صعب العلاجی که امیدی به براورده شدن ان نیست به طریق زیربه حضرت ام البنین توسل کنید http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d 🌺‌دریافت انواع دعا👆‌
عمه دو روز تو عمارت خان موند و روزسوم با کلی احترام و کلی کادو راهی عمارت خودش شد ما هم همراهش برگشتیم و کادوهاش رو توی گاری گذاشتیم و با خودمون آوردیم خونه ی عمه ، اون روز که تموم میشد من می‌تونستم بعد از چند ماه برم ده دیدن مامان اینا ، به همین خاطر خیلی هیجان داشتم و خوشحال بودم و لحظه شماری میکردم که شب بشه و دوست داشتم زودتر صبح بشه و برم از اون عمارت،غروب بود به عمه کمک کرده بودم هدیه هاش رو جابه جا کنه و اتاقش رومرتب کنه کارم که تموم شد آشپز صدام کرد و گفت گلبهار میتونی برام‌ یکم سبزی بچینی بیاری، گفتم باشه یه سبد برداشتم و رفتم پشت عمارت که جای کاشت سبزی و صیفی جات بود، در رو باز کردم و مشغول چیدن یه نوع سبزی محلی که آشپز خواسته بود شدم حسابی سرگرم چیدن بودم و زیرلب شعری که مادرم همیشه میخواند رو زمزمه میکردم وحواسم به هیچ جای دیگه نبود، یهوسایه ای رو حس کردم سریع برگشتم قلبم داشت از جا در میومد، هوا تقریبا تاریک شده بود نگاهی به پشت سرم کردم سالار بود با دیدن رنگ پریده ی من گفت نترس گلبهار منم سالار ، چه صدای قشنگی داری از اینجا رد میشدم صدات رو شنیدم اومدم ببینم این بانوی خوش صدا کیه سریع خودمو جفت و جور کردم و به احترام وایستادم و گفتم ببخشید آقا من متوجه تون نشدم واسه همین یکم ترسیدم، سالار یکم نزدیک تر شد امشب حوصله ی مهمون بازی های مسخره ی بابارو نداشتم گفتم بیام پیش عمه، بیا هر چی چیدی بسه، بیا با هم بریم، دیگه هوا هم تاریک شده گفت برات یه کرم میارم شبا بزن پشت دستت که اینقدرخشک نشه، خیلی خوب و خوشبو هس از فرنگ آوردن برامون، از این به بعد تو فقط کارهای مربوط به عمه رو انجام بده، این کارا به تو مربوط نیست که دستت اینجور خشک و ترک خورده بشه سبد سبزی رو‌ از دستم گرفت و گفت بیا بریم. گفتم آقا خواهش میکنم من خودم سبدرو‌ میارم اینجوری خجالت میکشم تازه شاید عمه ناراحت بشه. سالار از باغ اومد بیرون و سبد رو داد دستم و گفت باشه پشت سر من بیا، از این به بعد حق نداری از این کارها بکنی، دستت همه ترک خورده ، حیفی تو ، جوونی.همینجور پشت سر سالار راه میرفتم ، خجالت می‌کشیدم و ترس هم داشتم این‌ همه محبت رو از خان زاده توقع نداشتم رسیدیم خونه ی عمه ، سالار یا اللهی گفت و صدا کرد عمه، عمه خانم مهمون نمی‌خوای؟عمه در حالی که روسری ش رو سفت میکرد اومد سر ایوون ودگفت بیا قدمت سر چشم ارباب زاده ی من، بیا بالا پسر، اولین مهمون امسال من تویی، بیا درد و بلات به سرم. سالار رفت بالا و منم رفتم سمت آشپزخونه.منم سبد سبزی رو بردم آشپزخونه و به آشپز باشی دادم و همونجا تو مطبخ کنار دستشون مشغول شدم ، مدام سالار جلو نظرم بود شام رو ردیف کردیم و به خاطر اومدن سالار چند مدل غذای دیگه هم درست کردیم و اون شب عمه، مفصل از برادر زاده ی محبوبش پذیرایی کرد ، آخر شب سالار رفت و منم رفتم پیش عمه دوست داشتم بخوابم که زود صبح بشه ، شبش با عمه خداحافظی کردم که صبح زودمزاحمش نشم و از همونجا برم ، اون شب گذشت و من صبح زود بقچه ی لباسام رو بستم و سوغاتی هایی که خریده بودم رو توی ساک گذاشتم. هوا هنوز روشن نشده بود که خودم رو به دروازه ی اصلی درب عمارت رسوندم ، چند نفری که مثل من نفرات اولی بودن که مرخصی میرفتن جلوی در وایستاده بودن ، تا گاریچی اونا رو تا یه مقصدی برسونه ، منم کنارشون وایستادم بالاخره گاریچی اومد و همه مون سوار شدیم و رفتیم سمت خونه هامون دل تو دلم نبود چند ماه بود خانواده م رو ندیده بودم و کلی برای دیدنشون اشتیاق داشتم ازبلندی که اومدیم پایین سر پیچ پیاده شدم و مسیر رو تا خونه پیاده رفتم بوی خوش عید تو روستا پیچیده بود ، بوی زندگی ، بوی تازگی و طراوت ، بوی نون تازه که هر کس تو خونه ش مشغول پختن بود و عطر بهار روح آدم رو زنده میکرد انگار تو اون قصر بزرگ و عمارت بویی از این همه لذت و خوشی نبود ، انگار بهار عید و خوشی و عطر زندگی خارج از اون دیوارهای بلند و اون همه زرق و برق و برو بیا بود ، ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خانومایی که حاضرجوابی محترمانه و دلبری بلد نیستن و بابت هر حرفی عصبی میشن، بیان یاد بگیرن، کی جواب بدن، کی ساکت باشن! بیایین سیاست جمع کنین😉😋👇 https://eitaa.com/joinchat/2967404754Cd55473eba5 https://eitaa.com/joinchat/2967404754Cd55473eba5 به شدت توصیه می کنم حتما حتما عضو شوید💚👆🏻👆🏻😌
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
اول یه صلوات بفرست بعد روی یکی از سوره ها کلیک کن ببین چه سوپرایز قشنگی در انتظارته 😍 💙 سوره توحید💙 💙 سوره قدر💙 💙سوره فتح💙
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این زن به معنای واقعی شیطان بود 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱