eitaa logo
فــآدیـٰا ؛
338 دنبال‌کننده
697 عکس
693 ویدیو
3 فایل
« مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.» +هرکس بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی خواهد بود✨ "فـادیــا؟نـجـات دهـنـده مـنـجـی:)" شروعمون{۱۴۰۴/۶/۵} کُپــی؟لا حـبـیـب .` کانالمون در روبیکا؟ @fadia_08
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود -شیخ بهایی
فــآدیـٰا ؛
پیشاپیش مبارک باشه😂🙂 #طنز
هیچ حس خاصی براش ندارم،فقط چون میخوام با فضای جدیدی آشنا بشم منتظرشم🌚😂
همه‌چیز از یک پاییز سرد شروع شد... روزهایی که برگ‌های زرد و خیس، مثل دل من، زیر قدم‌های عجول دانش‌آموزها له می‌شدن. تازه چند ماهی از شروع سال تحصیلی گذشته بود. من، دختری بودم با چادری ساده و دل پر از سوال‌هایی که جوابش هنوز توی کلاسای درس پیدا نمی‌شد. مدرسه‌مون مذهبی بود. پر از شور و حال‌های معنوی، ولی یه چیزی ذهنمو درگیر کرده بود... همه داشتن از "همراه شهید" حرف می‌زدن. از اینکه وقتی با شهیدت حرف می‌زنی، دلت آروم می‌گیره... می‌گفتن انگار یه دوست داری که همیشه هوات رو داره. منم کنجکاو شدم. حس کردم وقتشه که منم یکی رو انتخاب کنم، یکی که بشه همراهم... شهیدم... اون روز، تو راه برگشت به خونه، ذهنم پر شده بود از این فکر. به محض رسیدن، با اشتیاق به مامانم گفتم: ـ مامان... منم می‌خوام همراه شهید داشته باشم... لبخندی زد. گفت: ـ پس بگردیم دنبال کسی که زیاد شناخته‌شده نباشه. کسی که شاید دلش بیشتر دنبال رفیق باشه(البته فقط ما بودیم که شهید رو نمی شناختیم) ساعت‌ها با هم گشتیم توی سایت‌ها، بین عکس‌ها، اسامی، نگاه‌ها... تا اینکه یه تصویر، منو از حرکت انداخت. یه چهره، یه لبخند آرام،یه نوری که از قاب مانیتور می‌درخشید. زیر لب گفتم: ـ پیداش کردم شهید عباس. همون لحظه قلبم گفت: «این همونه. این همونیه که می‌خواستم.» از اون روز شد "داداش عباس" من، ولی راستش، اولش خجالت می‌کشیدم باهاش حرف بزنم. فقط نگاهش می‌کردم. فقط گاهی تو دلم صداش می‌زدم. تا اینکه یه شب، خواب دیدم. توی خواب، من یه رزمنده بودم، توی سوریه. گرد و خاک و صدای تیر. یکی زخمی شده بود. خون زیادی ازش رفته بود. نزدیک شدم، دیدم خودشه... داداش عباس. چهره‌ش آشنا، ولی رنگ‌پریده. زیر لب فقط اسم "حضرت زهرا (س)" رو زمزمه می‌کرد، با صدایی که هنوز تو گوشمه از خواب که بیدار شدم، انگار قلبم با یه چیزی پیوند خورده بود. تصمیم گرفتم راهشو ادامه بدم. نشستم زندگینامه‌شو خوندم، کلیپ‌هاشو دیدم، توی کانال‌ها عضو شدم. یه دنیای جدید برام باز شد... همه‌چیز خوب پیش می‌رفت... تا رسید به بهمن ۱۴۰۳. قرار بود بریم راهیان نور، ولی ظرفیت کم بود و احتمال اینکه قبول نشم، زیاد. رفتم سراغش. گفتم: ـ داداش... اگه قسمت بشه منم برم این اردو، یه ماه دو رکعت نماز به نیابت از تو می‌خونم. و چند روز بعد، اسمم تو سامانه ثبت شد. فهمیدم شنیده صدامو. از همون روز، به قولم عمل کردمو بعد از هر نماز ظهر و عصر،ومغرب و عشا به نیتش دو رکعت نماز خوندم. وقتی راهی خوزستان شدیم، آسمون هم دلگیر بود، مثل من. رسیدیم اهواز. بعد از یه استراحت طولانی،ساعت ۵ عصر راهی طلائیه شدیم. ولی طلائیه... یه حس خاصی داشت. انگار همه بغض‌های عالم تو گلوم جمع شده بود. با چشم خیس وارد یادمان شدم. یهو نگاهم افتاد به یه تابلو: «کتابخانه کتاب دفاع مقدس» کتابخونه؟! دل من که همیشه با کتابا گره خورده بود، بی‌اختیار رفتم داخل. داشتم بین کتاب‌ها می‌گشتم که چشمم افتاد به جلدی که روش یه تصویر آشنا بود... داداش عباس، با همون لبخند آروم. دستام لرزید. کتابو برداشتم: «آخرین نماز در حلب» داشتم خلاصه‌شو می‌خوندم که یه صدا از پشت سرم گفت: ـ این کتاب به نیت شهید نذری داده میشه! سرمو برگردوندم. مسئول کتابخونه بود. تشکر کردم، و کتاب رو گرفتم. غروب شده بود. نمازامو، روی خاک‌های متبرک طلائیه خوندم،بعلاوه دو رکعت نمازی که قول داده بودم بعدشم سوار اتوبوس شدیم... مقصد بعدیمون خرمشهر بود. تمام مسیر کتابو می‌خوندم... خاطراتی از آدمایی که عباس رو می‌شناختن. وقتی رسیدیم خرمشهر، گذاشتمش تو کیفم. بعد از برنامه‌ی رزمایش، تو راه برگشت به خوابگاه، یه مرد سپاهی رو دیدم. کلی کارتک دستش بود. داشت می‌گفت: ـ یه شهید، همه‌ی شمایی که اینجایید رو دعوت کرده... حرفاش برام عجیب بود... اما امیدی نداشتم که بین اون همه آدم، چیزی به من برسه. داشتم رد می‌شدم که دیدم داره نگام می‌کنه. اومد سمتم. گفت: ـ دیدم با حسرت نگاه می‌کنی... اینم آخرین کارتک، تقدیم به شما. کارتک رو گرفتم. یه نیم‌نگاه انداختم... خشکم زد. عکس داداش عباس... همون لبخند... همون نگاه... اشکام بی‌اختیار ریختن... ولی لبخند رو لبم بود. همه تعجب کرده بودن، اما کسی نمی‌دونست چرا دارم همزمان گریه می‌کنم و می‌خندم... اون شب، مطمئن شدم... شهدا زنده‌ان. داداشم زنده‌ست... و اون منو خودش دعوت کرده بود. برگشتم خونه. همه‌ی ماجرا رو برای اطرافیانم تعریف کردم. اونا هم مات و مبهوت شدن. گفتن این لطف خاصه... باید قدرشو بدونی. و من... از اون روز دیگه مثل اون آدم قبلی نشدم.اعتقاداتم سرجاش بود،ولی تصمیم گرفتم نمازامو اول وقت بخونم، هر روز قرآن بخونم، زیارت عاشورا بخونم... می‌خوام یه کاری کنم که بهم افتخار کنه. ازش خواستم منو لایق بدونه و تموم مانع های این راهو برداره تا یه روز،بتونم برم سمنان... برم سر مزارش... و بگم: داداش...بلاخره اومدم...
بهتون توصیه میکنم که حتما یه همراه شهید داشته باشید،توی موقعت هایی که نمیتونید از پس خودتون بر بیاید میان سراغتون و کمکتون میکنن🥺🌱
نقل است که گفت: حق تعالی مرا دو هزار مقام در پیش خود حاضر کرد و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد. من قبول نکردم. مرا گفت: ای بایزید! چه می‌خواهی؟ گفتم: آنکه هیچ نخواهم. -عطارنیشابوری | تذکرة الاولیاء
هر بار با مادرش تماس می‌گرفت؛ کاملا مودبانه رفتار می‌کرد. اگر دراز‌کش بود می‌نشست؛ اگر نشسته بود می‌ایستاد؛ می‌گفت : درسته که مادرم نیست‌‌ و نمیبینه ولی خدا که هست ...‌ ! -شهید‌حمید‌سیاهکالی
ننگرد مردم چشمم به جمالی دیگر کاعتبــاری نبـــود مــردم هــر جــایی را -همام تبریزی
از اون دسته آدما بودیم که خادمارو تیغ میزدیم🌚😔 ولی انصافا مهربون بودن🤌🏻🥲