این بخش از بازگشت اهلبیت به کربلا در روز اربعین در کتاب لهوف، یکی از جانسوزترین صحنههای کتابه؛ روایت دیدار زینب سلاماللهعلیها با پیکر برادرش، حسین علیهالسلام:
و چون کاروان اسرا از شام بازگشت و به کربلا رسید، راهبر قافله فرمود:
«اینجا محل شهادت سیدالشهداء است. فرود آیید.»
زینب علیهاالسلام از مرکب فرود آمد، نگاه به قتلگاه کرد، گویی جان از تنش پر کشید. خود را به خاک افکند و بر تربت برادر چنگ زد و صدا زد:
«یا جدّاه یا رسولالله! هذا حسینک بالعَراء، مرمَّلٌ بالدماء، مقطَّع الأعضاء، مسلوبُ العمامةِ والرّداء…»
«ای جدّ بزرگوارم، ای رسول خدا! این حسینِ توست که در بیابان افتاده، آغشته به خون، بدنش پارهپاره، بیعمامه و بیردا…»
زینب، زار میگریست و میگفت:
«یا أخی! یا حسیناه! کنتَ نورَ قلبِی، و رجاءَ نفسی، فالیومَ انکسر ظهری، و قلّت حیلتی…»
«برادرم! ای حسین! تو نورِ قلبِ من بودی، و امیدِ جانم، و امروز، پشت من شکست و توانم از کف رفت…»
و ناله زد:
«یا أخی! أأنت الحسین؟ أ أنت من ألبستَه بیده القمیص؟ أنت من کنّا نقبّل یدیه قبل النوم؟»
«برادرم! آیا تویی؟ آیا تو همانی که خودم پیراهنت را میپوشاندم؟ آیا خود تویی که هر شب دستانت را پیش از خواب میبوسیدم؟»
و به ناگاه صدای نالهی کودکان و زنان بلند شد. سکینه خود را بر سینهی پدر افکند و گفت:
«وا أبتاه! مَن للیَتامى بعدک؟ مَن للسّاکناتِ الخِیام؟»
«پدرجان! پس از تو، چه کسی پناه یتیمانِ توست؟ چه کسی برای زنان بیپناهِ خیمهها مانده است؟»
و فاطمه بنت الحسین میگریست و خاک بر سر میریخت…
در سپاه یزید، هیچ زنی نبود.
زنان آفتاب و مهتاب ندیده، بیخبر و ناقص و زبون، جنگ و جامعه را به مردان واگذاشته بودند.
از پشت پرده انتظار میکشیدند تا سپهداران بازگردند و مزد خون حسین(ع) را به پای تنهای مرمرین و گیسوان عنبرین بریزند.
در سپاه کوچک حسین اما، زنان فراوانند.
زنان صحنهگردانند.
از زینب تا رباب، از همسر جُناده تا همسر زهير،
از مادر وهب تا مادر عَمرو.
هیچ زنی خسته و خفته نیست.
هیچ زنی گم و گیج نیست.
قیام حسین، قیام زنان آزاد است.
فریاد حسین، فریاد زنانی است که نمیخواهند تن باشند، میخواهند عقيله باشند.
حسين بن على برای اولین بار همراه با زنان و کودکان به میدان میآید و یکصدايى را میشکند.
زینب پیچیده و ظریف و باشکوه و رقیق است.
میتواند خواهش کند، اما نمىكند.
حق دارد بشکند، ولی نمیشکند.
میتواند در خويش بپيچد و كناره بگيرد و سكوت كند، میتواند کار خود را بر گردن مردی بیاندازد، ولی نمیاندازد.
خود در میان مردان میایستد به خطابه، انبوه تماشاگران را نهیب میزند:
«ساکت باشید!»
یکدفعه، ولولهی جمع خفه میشود و زنگهای شتران از صدا میافتد.
زینب ادامه میدهد:
«اى گروه دَغا و دَغَل و بى حَميّت! اشکتان خشك نشود و نالهتان ارام نگيرد!
چه دارید مگر لاف و نازش و دشمنی و دروغ؟
مانند کنیزان چاپلوسید و چون دشمنان سخنچین، چون سبزهای بر پهن روییدهاید.
میگریید؟ آری بگریید که شایستهی گریستناید.»
-احمدرضا رضایی-
اگه تواناییشو داشتم پزشکیان و طرفداراشو + جلیلی و طرفداراش؛ همهاشونو میبردم تو شعب ابوطالب آتیششون میزدم.
رسایی و پزشکیانم میبستم بهم.
متخصصان اعصاب و روان جهان را صدا بزنید! همه مسترهای یوگا کار و چیکونگ و مدیتیشن و چاکرا شناس را به خط کنید! بگویید یک نفر بی آنکه ریلکسشن موزیک داشته باشد، بی آنکه قبل از خواب روتین پوستی اش را رعایت کرده باشد، بدون اینکه دفترچه شکرگزاری اش را خط خطی کرده باشد، یک نفر بی آنکه هفت کالبدش را پاکسازی و شمع تراپی کرده باشد و چیزی را در این عالم با ارتعاش، جذب کرده باشد، نیمه های شب، سرش را در گوشه ای از حرم امام رضا بر زمین گذاشته، به عمیق ترین و لاکچری ترین خواب جهان فرو رفته! یک نفر اینجا بعد از خوردن چاییِ چایخانه ها، بعد از گریه بر امام حسین، تمام آرامش جهان را در سینه اش جمع کرده و به ناز ترین خواب جهان سفر کرده است! زیباست! زیباست …